تبليغاتX
عکس,متحرک,عاشقانه,اس ام اس,کلیپ.موبایل,عکس,متحرک,عاشقانه,اس ام اس,کلیپ.موبایل,
 at: re

 

 

.......................

 

ARCHIVE

amorou

girl in dark

heart

broken heart

girl in jail

rose black

suicide

*****

animated

avatar

icon

sundries

*****

animals

camel

cat

dog

steed

giraffe

mouse

*****

baby

*****

homepage

*****

comedy

*****

drawing

*****

horror

*****

in iran

*****

:iconkhimaereus: :iconlady-dementia:  :iconlarafairie: :iconEl-NiNOO: :iconbegumgoktas: :iconmissy-g: :iconsaciii: :iconphotoport: :iconpromis: :iconspindl: :iconseafairy::iconrebornspirit:

          

 

      عضویت....رمز رافراموش کرده ام                                                                                
 

  

 

 

 

 

 

 

 

امیلی

 

 

 

 از پشت پنجره کوه های راکی را تماشا می کند. مه غلیظی کوه ها  را پوشانده. نمی داند چندمین بار است که با هم تلفنی حرف می زنند ولی از پس گفت و گوهای چند ماهه حالا یکدیگر را بیشتر می شناسند و با اولین کلمه صدا ی هم را تشخیص می دهند.

بار اول که تلفن زد مرد صدای آرام زنانه ای را از آن سوی سیم شنید که با تردید نام و نام خانوادگی او را به زبان آورد. با وجود اختلاف زمانی دیر وقت نبود ولی مرد ازشنیدن صدای زنانه و ناآشنا کمی یکه خورده بود. جدی و قاطع گفته بود: بله. خودم هستم. و زن خودش را معرفی کرده بود. او را نمی شناخت. گفت که دوستی مشترک شماره تلفن را به او داده  و سلام رسانده است. لحن مرد صیمیمی شد. دوست سال های دورسال های جوانی.

بار دوم گفت وگوی آنان کمی طولانی تر شد. مرد از خاطرات سال های گذشته برایش تعریف می کرد. ازکودکی هایش از ماجراجویی های نوجوانی تا گریزهای پرپیچ و خم  و سرانجام آمدنش به کانادا . زن با علاقه گوش می داد. مکث میان کلام و لحن خاص صدا او را مجذوب می کرد. تنها بود و همان طور که به قصه های مرد گوش می سپرد زندگی آرام و بدون ماجرای خودش را با او مقایسه می کرد. کنجکاو زندگی خصوصی او شده بود. مرد در میان جست و جوی واژه ها به سیگار پک می زد.

حالامدتی است که باران بند آمده. چراغ سبز چهارراه چشمک می زند و دورتر بالاتر کوه های آبی رنگ راکی را تماشا می کند. زن این محله ی ساکت و خلوت را دوست دارد.

راستی نگفتید چه طور فهمیدید من تصادف کردم.

زن روی صندلی مشکی چرخی می زند.

فقط زنگ زده بودم احوالتونو بپرسم . مدتی بود ازتون بی خبر بودم.       

مرد از بیمارستان که  مرخص شد  و به خانه بازگشت  پیام او را گرفت و  با آن که دیروقت بود بلافاصله شماره گرفته بود.

- حالا. . . بهترید؟

- بله .فقط کمی احساس کوفتگی می کنم. مثل اینه که قراره ما چند سال دیگه هم زندگی کنیم.

زن خنده ی کوتاهی کرد.

کامپیوتر روشن بود و به صفحه ی مونیتور نگاه می کرد.

مردپرسید:عکس رسید؟

زن عکس گربه ی سیاه و سفیدی  را در صفحه ی مونیتورتماشا می کرد.   

- همین حالا رسید. قشنگه.چند سالشه ؟

-دوسال و نیم.

 زن گفت: می دونید اسم گربه ی من هم میشکا بود.مرد با صدای بم خندید .

-راستی؟

بله. دخترم توی کوچه پیداش کرده بود.شبیه میشکای شما بود اما سه رنگ.زرد سفید و مشکی-

ولی مجبور شدیم بدیمش به کسی.

-چرا؟

    دخترم  یه جور حساسیت گرفته بود که دکتر گفت احتمالا از گربه س. . . خیلی دوستش داشتم. خیلی.

-اااااخ..آخ..

-چی شد؟

-میشکا استکان چای رو برگردوند روی زمین.هروقت با تلفن حرف می زنم  یا کسی این جاست حسودی می کنه.

زن مکث کوتاهی کرد.گفت:

نمی دونستم گربه ها هم حسودن.

-این میشکا خانم  که خیلی حسوده

زن به مونیتور نگاه می کرد. گربه ی درشت سیاه سفید را می دید و هم زمان خرخر او را از پشت تلفن می شنید.

-به همه حسادت می کنه.

-جالبه.

-اما میونش از همه بدتر با دوست دختر ایتالیایی ام بود که . . . که  سه هفته بیشتر با هم زندگی نکردیم.

زن مکث کرد.انگار منتظر ادامه ی حرف مرد بود .

-چرا سه هفته ؟

مرد خندید.

-داستانش مفصله حوصله تون سر می ره.

-نه.نه . . .اصلا.

مرد پکی به سیگارش زد.

- یه روز که این جا بود دوست کانادایی ام تلفن زد و خواهش کرد برم خونه ش. شوهرش ناراحتیه اعصاب داره و گاهی داروهاشو نمی خوره. گفت برم اون جا کمکش کنم تا شوهرش داروهاشو بخوره. به دوست دخترم گفتم من می رم پیش دوست کانادایی ام . شوهرش حالش خوب نیست. شاید شب برنگردم. گفتم :احتمالا شب برنمی گردم.

دود سیگار را با صدا فرو داد.

-اما ساعت یک برگشتم.. . توی تاریکی نشسته بود. چراغو که روشن کردم دیدم روی کاناپه نشسته. تعجب کردم. پرسیدم: تو هنوز این جایی؟

گفت: تو که گفتی شب بر نمی گردی. گفتم :من گفتم شاید.. . گفتم احتمالا . . . ولی اون قندون نقره ی روی میزو برداشت و پرت کرد طرف من.

زن گوشی تلفن را در دستش جا به جا کرد و روی صندلی نیم چرخی زد. اتاق را در خیال دید. دید دختربلند قد ایتالیایی با موهای صاف که تا روی شانه هایش ریخته تی شرت آبی رنگی پوشیده که هم رنگ چشم هاش است.دامن خنک تابستانی نخی با رنگ تی شرتش هماهنگ است.دید که در تاریکی نشسته است.دید که دست مرد کلید برق را می زندو همه جا روشن می شود.حالا دختر ایتالیایی را بهتر می توانست ببیند. دید که دست زن قندان را بر می دارد و به طرف در که مرد ایستاده پرت می کند.قندان را دید که در هوا چرخ می زند وبا صدا به زمین می خورد. قندان نقره ای. دید که دانه های سفید قند روی زمین پخش می شود. زیرکاناپه کنار در ورودی.زیر صندلی ناهارخوری حتی زیر تلویزیون دختر را می دید که با خشم  بلند می شود در را باز می کند و با عجله بیرون می رود. صدای کوبیده شدن در را هم شنید.

-گفت تو یه دروغگویی. یه دروغگو. گفت تو منو دوست نداری.

 

زن دختر ایتالیایی را می دید که از راهرو می گذرد. رو به روی در آسانسور می ایستد. دکمه ی آسانسور را فشار می دهد . دستش را به دیوار تکیه می زند سرش را روی بازویش می گذارد و منتظرآمدن آسانسورمی ماند.

 

-فرداش تلفن زد که دیگه همه چیز تموم شده . پرسیدم چرا؟ گفت تو منو دوست نداری و بالاخره منو ول می کنی.

زن در خیال دختر ایتالیایی را می دیدکه سوار اتوموبیلش می شود. ماشین را که روشن می کند رادیوهم روشن می شود و ترانه ای پخش می شود.

-الو؟

-بله.بله .

-خیال کردم . . .

دختر رادید که از پیچ چهارراهی می گذرد و در تاریکی اشکش را از گونه پاک می کند.

-راستی اسمش چی بود؟

-میشکا.

- نه . اسم دوست دخترتونو می گم.

خندید.

-. . . امیلی.

زن به عکس مرد چشم دوخته بود که مثل ورزشکارها روی یکی از زانوها خم شده . مرد چهل ساله جذاب و قوی هیکلی  با موی کوتاه.

مرد پرسید: راستی عکس رسید؟

-بله. همین حالا رسید.

-جدیده؟

-بله. تقریبا  . . . پارسال گرفتم . . .

 

 

 

http://ali4321n.blogfa.com/

 

 

 

نویسنده:  فریده خردمند

 منبع:  http://www.ghabil.com/

+     علی | 
 

 

 

 

خانه

 

پدر می‌گوید که می‌دانسته دارند سنگ‌ها را پس می‌زنند. صدایشان را به ‌خوبی می‌شنیده و حتا باریکه‌ی نوری را هم به یاد دارد که از لای انبوه سنگ و خاک، از بغل ِ گوش راستش رد می‌شده و به جایی روی کف ماشینش می‌تابیده است. این‌ها را مثل دورترین خاطره‌ی زندگی‌اش به یاد دارد. بعد، دیگر تاریکی بوده و سکوت. همین سکوت را هم به یاد دارد. آن‌ها که داشتند خاک و سنگ روی ماشین را کنار می‌زدند دو نفر بوده‌اند: زن و شوهری که بعدها برای پدر تعریف کرده‌اند که شب پیش را، هر دو، خواب ِ نوزادی نورانی دیده‌اند؛ و صبح در آغوش هم، بر کوری ِ ده ساله‌ی اجاقشان گریسته‌اند و همه‌ی آن روز را در انتظار حادثه‌ای بزرگ بوده‌اند، بی‌که هیچ‌کدام‌شان دل به کار ِ مزرعه بدهد؛ تا وقتی که صدای ریزش کوه را روی جاده شنیده‌اند و زن داد زده که: "یک ماشین زیر کوه مانده. خودم دیدم. سفید بود." و هر دو دویده‌‌اند و مرد در حال دویدن داد زده که: "خواب دیشبی را خدا به‌خیر کند."

          پدر می‌گوید که می‌دانسته که فلج شده. می‌دانسته که خیال‌هایش را دارد از دست می‌دهد. می‌دیده که خاطره‌هایش دارند از جایی بلند پرت می‌شوند. مامان را دیده که از توی آیینه‌ی بغلی ماشین، در حالی که دست من را در دست‌هایش گرفته و برای او تکان می‌دهد، هی بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و آیینه را توی خودش محو می‌کند. این‌ یادها مال ِ قبل از آن تاریکی و سکوت بوده؛ و بعد از آن‌ همه سکوت، اولین خاطره‌اش آسمانی ابری بوده که سپیدارهای بلند ِ دور ِ مزرعه در آن بالابالاها داشتند جارویش می‌زدند، و او پسربچه‌ای بوده که زیر یکی از همان سپیدارها از ترس ولوله‌ی گردباد گریه می‌کرده و مادرش را صدا می‌زده، که رسیده و او را در بوی عرق و خاک و گندم ِ سینه‌اش پناه داده است.

          پدر می‌گوید که مرد و زنی که بعدها پدر و مادر او شده‌بودند، زیر سنگ و خاکی که از کوه ریخته بوده، و داخل ماشین ِ داغان، نوزادی یافته‌بودند که داشت زیر فرمان ِ بریده‌ی ماشین، خفه می‌شد. زن گفته بود : "همان نوزاد ِ خواب ِ دیشبی است" و مرد هم گریه کرده‌بود. پدر، نمی‌فهمد که بر سر خودش و عمر ِ سی ساله‌اش چه آمده‌بود و آن نوزاد که از همان‌وقت تا دیشب، نامش را محمد گذاشته‌بودند، چرا به جای او از داخل ماشین درآمده؛ و تا دیشب هم فکر می‌کرده که خودش همان محمد ِ ده ساله بوده، نه مردی که قبل از محمد ‌شدن، سی سال داشته، و زنی زیبا داشته که مادر من بوده؛ و پسرکی هفت‌ماهه، که خود من بودم. محمد در آن ده سالی که فرزند ِ آن زن و شوهر روستایی بوده، گوسفند چرانده، سالی دو سه ماه را زیر چادر و در کوهستان زندگی کرده، سوار ِ الاغ شده، دنبال سگ بزرگشان راه رفته، از ده‌ها درخت ِ باغ‌های همسایه سیب و هلو و زردآلو دزدیده، دستش به آتش نان داغ سوخته، توی طویله و با مادرش گوسفند دوشیده، و صدها بار، خیسی ِ بوسه‌های پدر و مادر ِ همیشه‌خسته‌اش را از روی گونه‌هایش،‌دزدانه، پاک کرده‌است.

          پدر می‌گوید که اگر محمد ِ ده‌ساله، دیشب را هم مثل همیشه زود می‌خوابید، او نمی‌توانست حرف‌های دزدانه‌ی آن زن و مرد ِ روستایی را بشنود و شاید دیگر هرگز نمی‌توانست من و مادر را به یاد بیاورد، اما محمد خوابش نبرد؛ و شنید که مادرش از ماشین سفید رنگی می‌گوید که توی دره‌ی آن‌ور ِ جاده زیر صدها سنگی مدفون شده که ثمره‌ی سه شب کار او و شوهرش بود، و محمد به یاد آورد که ده سال پیش، او مهندس ِ سی‌ساله‌ای بوده و داشته از مراسم افتتاح سدی در استانی دورافتاده به شهرش برمی‌گشته است. صدای ریزش کوه را به یاد آورد؛ و حتا اولین سنگی را که به سقف ِ ماشین خورد و از روی شیشه سُر خورد روی کاپوت. من را به یاد آورد که آن‌وقت هفت ماه داشتم و در آخرین لحظه‌ها و در آغوش مادرم، دستم در دست‌های مادر برای او تکان داده شده بود. محمد به زنش فکر کرد، و به یاد آورد که چه قدر دوستش داشت؛ و بعد فکر کرده‌بود که زنش، لابد بعد از آن‌که از یافتنش نا‌امید شده‌، با یکی دیگر ازدواج کرده. بلند شده‌بود و دویده‌بود. دور اتاق دویده بود. دور آن زن و مرد روستایی دویده‌بود، و آن زن و مرد برایش کف زده‌بودند. مرد گفته بود: " آفرین مهندس جان" و دندان‌هایش را یکی‌یکی تف کرده‌بود توی چشم‌های زنش، که داشت لالایی ِ قدیمی‌ ِ همیشگی‌اش را می‌خواند و کف می‌زد.

          پدر می‌گوید که آن شب، از روی همه‌ی سنگ‌ها و صخره‌ها‌ی دنیا پریده بود و زیر پایش صدای همه‌ی رودخانه‌ها را شنیده‌بود. آن اتاق گِلی، کِش می‌آمد میان ِ آن خانه‌ی روستایی و خانه‌ی دیگری که ده سال پیش و همین‌وقت‌ها در انتظار بازگشت او بود.  به یاد آورده بود که ده سال پیش، و چند دقیقه قبل از ریزش کوه، به زنش زنگ زده بود و گفته بود که تا سه ساعت دیگر به خانه می‌رسد؛ و زنش گفته‌بود که "پس برای شام منتظر می‌مانم". فکر کرده‌بود که زنش حالا دارد با مردی دیگر شام می‌خورد، و حتا آن‌وقت هم به من فکر کرده بود. من باید ده سال و هفت ماه می‌داشتم، و فکرکرده‌بود که "هم‌سن ِ محمد". به خانه‌‌ی ما که رسیده بود، صورت ِ اشک‌آلودش را به شیشه‌ی اتاق چسبانده‌بود و ما را نگاه کرده بود. زنی که در اتاق قدم می‌زد و نوزادی را در آغوش داشت، زن ِ او بود، و نوزاد، من بودم. ما منتظر بودیم تا پدر به خانه برگردد، و مادر داشت زیر لب برای من لالایی می‌خواند. پدر دیر کرده بود. گفته‌بود تا سه ساعت ِ دیگر به خانه می‌رسم، و نرسیده بود.

          مادر گفته‌بود "تو کی هستی پسر جان؟ چرا گریه می‌کنی؟ چی می‌خواهی؟" و پدر، میان هق‌هق گریه گفته بود "من برگشتم. برگشتم پیش‌تان" و آب بینی‌اش را با آستین ِ پیراهنش گرفته‌بود "در را باز کن یخ کردم" و دست راستش را گذاشته بود لای پنجره تا مادر نتواند ببنددش "ماشین زیر کوه دفن شد، اما خودم سالمم. من را ... نمی‌شناسی انگار؟" مادر گفته‌بود "پسر جان برو پی ِ کارت. بیرون سرده، بچه سرما می‌خورد." اما پدر داد زده‌بود "منم من! مگر قرار نبود برای شام منتظرم بمانی؟" مادر پنجره را به‌زور بسته بود و از پشت ِ شیشه به پدر زل زده بود. داشت می‌لرزید، و من هم در آغوش او می‌لرزیدم. پدر داشت گریه‌می‌کرد و قسم می‌خورد و گاه‌گاه با هر دو دست، به جایی در پشت سرش اشاره می‌کرد که آن خانه‌ی دیگرش بود؛ و بعد سرش را به پنجره‌ کوبید. شیشه‌ پاشید به صورت من و مادر؛ و مادر من را محکم‌تر به خودش فشرد و روی کف اتاق نشست. پدر از پنجره آمده‌بود تو. صورتش خونی بود. "بلند شو تا نشانت بدهم. بیا خودت ببین. بیا" و شانه‌های مادر را در دست‌های کوچکش گرفت. مادر من را گذاشت لبه‌ی پنجره، و سوز ِ سرما به سینه‌ام خلید. هر دو ایستاده‌بودند پشت ِ شیشه‌ی شکسته، و از بالای سر من، بیرون را نگاه می‌کردند. پدر با انگشت، اشاره می‌کند "می‌بینی؟ آن زن و مرد را می‌بینی؟"

          آن زن و مرد دارند سر تا پای هم را برانداز می‌کنند. مرد می‌گوید " من هم شما را نمی‌شناسم" و زن خنده‌اش می‌گیرد "نمی‌فهمم. پس ما دو تا این‌جا چه‌کار می‌کنیم؟" مرد هم نمی‌فهمد "ما را این‌جا آورده‌اند" و زن باز هم می‌خندد "یا این‌که داریم خواب می‌بینیم" مرد هم می‌خندد "با هم؟" زن می‌گوید "شاید هم یکی از ما دارد این خواب را می‌بیند" مرد می‌گوید "یا این‌که یکی دارد خواب ِ ما دو تا را می‌بیند" و بعد هر دو برمی‌گردند و در تاریکی ِ سرد ِ خانه، پنجره را نگاه می‌کنند. نزدیک آمده‌اند. نزدیک‌تر آمده‌اند. گرمی ِ نفس‌هایشان از میان ِ شیشه‌ی شکسته به صورتم می‌خورد. "هی آقا! آقا!" زن می‌گوید "یخ زده انگار" مرد می‌گوید "نه، دارد نفس می‌کشد. زنده است. بیهوش شده" زن دستش را از میان ِ شیشه‌ی شکسته رد می‌کند و به پیشانی‌ام می‌کشد "مثل این‌که خوابیده" و مرد داد می‌زند "آقا! آقا!" زن می‌گوید "فرمان را از روی سینه‌اش بکش بالا، دارد خفه‌اش می‌کند"

          نمی‌توانم چشم‌هایم را باز کنم، نمی‌توانم ببینمتان، نمی‌توانم حرف بزنم؛ اما صدایتان را می‌شنوم، صدایتان را می‌شنوم، صدایتان را می‌شنوم...

 

 

http://ali4321n.blogfa.com/

 

 

نویسنده: خالد رسول‌پور

منبع:  http://www.ghabil.com/

+     علی | 
 

 

 

 

 

 

قبر چهارم

 

شام، وقتی تاریکی سراسر باغ را می پوشید، ماهنوز هم زیر درختان توت، زردآلو و قیسی باآن که شاخه ها و برگ های درختان هربار به شکلی در مقابل ما هویدا می شدند و ما با گفتن " جن آمد!جن آمد!" یک دیگر را می ترساندیم، بازی می کردیم و از تنهء ستبر و شاخه های آنها بالا می رفتیم. آن گاه اکبر که از همه بزرگتر بود، به دستور ننه بزرگ، در باغ پیدا می شد. نخست از پشت درختها صدا های عجیب و غریب می کشید و بعد نزدیکتر می آمد و با فریاد می گفت: " مرده ها برخیزید، زنده هارا بگیرید!"  و ما همه فرار می کردیم.

 

در باغ چهار مرده بیشتر نبود. دو قبر کوچک و دو قبر بزرگ. قبر اول که همهء ما در چهارسویش می پلکیدیم و از درخت توتی که درست بالای سرش قد بلند کرده بود و توت لذیذی داشت، توت می چیدیم، از شوهر ننه بزرگ بود که ما به آن قبر بابه میر می گفتیم. ننه می گفت :" قبر میر سبک است، مثل قبر یک بچه!" ما از قبر بابه میر نمی ترسیدیم، اما از قبر چهارم که هیچ کس نمی دانست قبر کیست، هراس فراوان داشتیم. قبر چهارم بالاتر از یگانه درخت سنجد، تقریبا در جاشیه ء متروک باغ ، قرار داشت که آن سو نه تنها  شبها بلکه روزها هم نمی رفتیم. اگر گاهی مثلا توپ ما آن سو می رفت، باترس ولرز، چندتایی می رفتیم و با چهره های وحشت زده بر می گشتیم.

 

از بزرگتر ها شنیده بودیم که آن دو قبر کوچک، از دو پسر ننه بوده که در خردسالی مرده بودند. بابه میر که پسر هایش را زیاد دوست داشت آنهارا در باغ دفن کرده بود، تا همیشه پیش چشمش باشند. بابه میر وقتی مرد ، او را نیز در باغ پایین تر از دو قبر کوچک دفن کردند. می گفتندکه بابه میر خودش چند سال پیش از مرگش ، قبرش را آنجا کنده بود. می گفتندکه بابه زمستانها قبرش را پر از کاه می کرد و سال یک بار هم به پاکی و صفایی آن می پرداخت، و اطرافش را سیم گل می کرد. ما که گاه گاهی به سوی قبر ستان می رفتیم، افسوس می خوردیم که چرا بابه رادر  گورستان دفن نکرده اند، ورنه برای ما هم خوب می شد که مثل دیگر دختر ها روز های چهارشنبه با سطل آب و جارو می آمدیم به گورستان و گورش را از خارهای و بته های خودرو پاک می کردیم و رویش آب می ریختیم.

 

روزهای زیادی گذشت تا دانستیم که قبر چهارم از کیست و  به این راز هم پی بردیم که چرا این قبر در گوشهء آخر باغ و درجای تقریبا متروک کنده شده است.آن روز هم، مانند دیگر روزها، رفته بودیم به باغ. خدیجه مثل همیشه چند سنگ خورد وبزرگ را برده بود بر بام . خانهء خدیجه ء شان در عقب باغ ما بود و آنها باغ نداشتند. خدیجه مثل ما هر روز در باغ بود. چند بار دیده بودم که خدیجه وقتی سنگ مناسبی را  پیدا می کند ، ناخود آگاه  می گذاردش میان دامن گشاد پیراهنش و می بردش سر بام.

 

از عقب خدیجه رفتم. یک گوشه ء بام پر از سنگ های خرد و بزرگ بود. از خدیجه پرسیدیم :" این سنگ ها را چی می کنی ؟ " خاک های دامنش را سترد و چادرش را دور گردنش حلقه کرد و در حالی که کف دستانش را بهم می مالید گفت:" برای جنگ می مانم. اگر کسی آمد از بام می زنم به سرش ، تا بمیرد." ما در خانه تفنگی داشتیم که هیچ گاهی ندیده بودم پدرم یا کاکایم به آن دست بزنند. یک باره آن تفنگ به یادم آمد و به خنده افتادم. خدیجه پرسید:"  چرا می خندی ؟ " گفتم : " مردم در جنگ از تفنگ کار می گیرند نه از سنگ! " خدیجه گفت: " چرا ؟ وقتی دزد آمد بود، از همین بام نزده بودیم باسنگ به سرش؟" نمی توانستم باورکنم. گفتم:" دروغ نگو ، خدیجه!"

خدیجه قسم خورد که خوب به یاد دارد که چنین اتفاقی افتاده است.

 

آن روز با شرارت ها و شوخی هایش در باغ گذشت.  باز در آستانهء شام اکبر رسید و فریاد زد:" مرده ها برخیزید  و زنده ها را بگیرید!" همه فرار کردند و من و خدیجه از هم جدا شدیم و هر یک رفتیم به سوی خانهء خود مان. شب به یاد سنگ ها و آن دزد افتادم که خدیجه باور داشت زیر سنگها مرده است. از ننه که تازه چلمش را آماده کرده بود و نی بلندش را به میان لبها برده بود ، کش می کرد ، پرسیدم:" ننه گاهی دزد ها را دیده ای؟ "  ننه دود چلمش را از دهان مانند تودهء ابر به بیرون فرستاد و با یک چشم بسته و یک باز ، در حالیکه معلوم می شد مرغ ذهنش به دورها پرواز کرده ، بعد از مکثی که بسیار هم طولانی نبود، گفت: " در گذشته ما نمی دانستیم دزد چیست؟ یکی دو خس دزد در تمام ده بود که همه می شناختندش . آنها هم از میوه و صابون و تخم مرغ بالاتر چیزی را ندزیده بودند. اما یک روز آوازه افتاد که در دهء بالا دزد آمده و کسی را هم گشته است. مردم همه ترسیدند. میر برای بار اول تفنگ را از روی میخ برداشت و میلهء فلزی آن را که زنگ در گوشه و کنارش رخنه کرده بود، پاک کرد و قطاری از گلوله ها  را که در بالای سقف از پیش همه پنهان کرده بود ، به شانه انداخت. همه همین گونه آماده شدند. بعضی که تفنگ نداشتند، چوب ها را تراشیدند و یا بربام شان سنگ جمع کردند."

 

خدیجه را می بینم که سنگ بزرگی را لب بام آورده به پایین می اندازد. می پرسم : " خدیجه چرا سنگ را به پایین انداختی؟ " خدیجه تبسمی می کند و می گوید:" ندیدی دزد آمده! " پدر خدیجه را می بینم سنگ بزرگی را به دست گرفته و فریاد می زند: " بزن خدیجه، بزن خدیجه، دزد را بزن!"  پدرم را می بینم که صدا می زند :" غلام او غلام تفنگ را بگیر، تفنگ را ..." می بینم مادر و خواهر بزرگ خدیحه با چوب های تراشیده در میان باغ می دوند. گوش هایم را صدای " دزد، دزد" پر کرده است.

 

ننه از خواب بیدارم می کند: " دختم چرا ؟ ترسیدی؟ کلمه ات را بخوان. " برجایم می نشینم . ننه فانوس را روشن می کند و در سایه روشن آن ، ننه را می بینم که اشک دور چشمانش حلقه زده است. می گویم : " ننه گریه می کردی؟ "  ننه اشک هایش را پاک می کند و می گوید:" زندگی برای گریه کردن است!"

نمی دانم مقصدش چیست.  ننه دستش را روی شانه ام می گذارد  و می پرسد:" چرا ترسیدی ؟ " می گویم :" در خواب دیدم که دزد آمده . " ننه چیزی نمی گوید . دست نرم و پرچینش را میان دستانم نوازش می دهم و از او می پرسم:" ننه قصه دزدی را که به باغ ما آمده بود برایم بگو . " ننه چادرش را دور سرش محکم می بندد و بعد انگار به گذشته ها توجه دارد می گوید:" تیر ماه بود. شبی که باغ در سگوت نیمه شب فرو رفته بود ، میر مثل هرشب رفت که در جوی میان باغ وضو بگیرد . میر در تاریکی باغ چشمش به شبحی افتاد که آهسته آهسته درمیان درختان باغ تکان می خورد. هرچند شرفاک گامهای شبح آنقدر بلند بنود که  میر آنرا بشنود، اما چشمان نافذش در آن تاریکی سایهء شبح را به خوبی دید. میر برگشت به خانه، چهرهء آرام و خونسردش تا هنوز در یادم است. تفنگ و قطار گلوله هارا بر شانه انداخته دوباره به باغ رفت.  شبح هنوز هم در میان  درختان حرکت می کرد. میر جلوتر رفت. عقب مردی را که خنجری در دست داشت دید و با تفنگ نشانه گرفت. میر می گفت:" خوب نشانه گرفته بودم . می دانستم که اگر ماشه را گش کنم، گلوله به تندی میله را عبور می کند و درست تختهء پشت و سینه ء مرد را می  شکافد. اما من نمی خواستم مرد را بکشم. تفنگ را رو به آسمان گرفتم و آتش کردم ." وقتی صدای تفنگ را درخانه شنیدم، به لرزه افتادم . نمیدانستم چه اتفاق افتاده است. همه ترسیده بودند. پدر و کاکایت باشتاب رفتند به سوی باغ. چند لحظه بعد ، میر در چهارچوب در پیدا شد. لبخندی برلب داشت. باخنده گفت: " چیزی نیست. سایه یی را درباغ دیدم ،  گفتم  دزد نباشد.یک گلوله آتش کردم. چیزی نیست بروید خواب شوید."

تا ده ، پانزده دقیقه ء دیگر همچنان صدای غرش گلوله ها به گوش می رسید. بعد همه جا در خاموشی فرو رفت.خاموشی عجیبی بود. میر تازه تفنگ را روی میخ قرار داده بود که فریادی از عقب باغ  به گوش رسید. میر   انگار دانسته باشد چه شده است، به طرف جایی که صدا از آن جا بلند شده بود ، شتابان رفت. از عقبش پدر و کاکایت رفتند.  درست در عقب باغ درجوار دیوار غلام، جسد خون آلودهء مردی افتاده بود که در دست راستش خنجری دیده می شد.

 

پدرت بعد ها قصه کرد : "به زودی تعداد زیادی از مردان ده گرد آمدند. مرد را که سرش را سنگ ها له کرده بود برداشتیم و به مسجد بردیم.  امام مسجد و موذن خواب آلوده و دیگر مردان ده دور جسد گرد آمدند. امام گفت: " با این دزد چی کنیم؟ " بابه میر که دلگیر و عصبی معلوم می شد ، روبه مردم ده گفت: " بعد از نماز صبح درباره اش گپ می زنیم. " و خود راه افتاد. او پیش، ما از عقب و دیگران ازعقب ما به راه افتادند و امام با موذن ، تنها در کنار جسد ماندند. فردا صبح وقتی نزدیک مسجد رسیدیم ، دیدیم که جسد را از مسجد بیرون آورده اند و چند تن در اطرافش نشسته و به آن چشم دوخته اند. موذن همین که دید بابه میر بالای جسد ایستاده است، از جا برخاست و بعد از سلامی که به سختی از دهنش بیرون پرید ، گفت:" امام صاحب نگذاشت که این جسد پلید در مسجد باشد. " بابه که از موذن و امام چندان دل خوشی نداشت، و بسیاری از وقت ها می گفت که پشت این امام نماز نمی شود، برآشفته گفت: " امام غلط کرده. مسلمانی می گوید که به مرده رحم داشته باشیم! "

 

امام که از همیشه بابه  را سد راهش می دانست، و از کنایه ها و حرفهای او دلگیر بود، از مسجد بیرون آمد و گفت:" مسجدجای هر کثیفی نیست. دیگر این که این دزد را کی مشناسد. شاید هم کافر باشد یا مرتد و از دین برگشته. ورنه یک مسلمان دزدی می کند؟" بابه که نمی خواست دران صبح با امام دعوا کند، روبه مردم ده گفت: :"یکی دونفر بروید آب بیارید. مرده را همین جا غسل می دهیم و نماز جنازه اش را می خوانیم."

 امام دستارش را به دست راست گرفت و با دست چپ سر تیغ انداخته اش را خارید و در حالی که راهش را به طرف مسجد دوباره باز می کرد گفت: " نمازجنازه بخوانیم… جنازه همین مرتد، همین دزد را؟" بعد، از پیش دروازه ء مسجد رو کرد به طرف مردم ده و گفت: " اگر من به جای شما می بودم، غیرتم اجازه نمی داد این پلید دزد را در گورستان خود جای دهم. حالا شما می دانید و کارتان. من نه نمازجنازه می خوانم نه می خواهم روح پدران تان را با جا دادن این پلید در آنجا ناراحت کنید."

 

بابه متحیر به امام که دستارش را به سرگذاشت و آن سوی  چهارچوب دروازهء مسجد  گم شد ، دید و چیزی نگفت. ما هم چیزی نگفتیم .موذن و چند تن دیگر از امام پیروی گرده به مسجد رفتند. از میان باقی مانده گان غلام که با سنگ سر دزد را همو شکستانده بود ، گفت: " اگر هر کس را در گورستان خود گور کنیم ، فردا برای ما جای نمیماند. اگر کسی می خواهد این دزد را گور کند ، ببردش به باغش و درآنجا گورش گند. "

بابه که غلام را همیشه مثل پسر بزرگ کرده بود و همیشه برایش کمک شده بود ، باشنیدن این حرف ها لرزه به جانش افتاد . دانستم که  وسوسه شده تا دست بلند کند و غلام را بایک سیلی جانانه به جایش بنشاند. رفتم و دستش را گرفتم. دستم را فشرد و بعد  خشمگین و عصبی رفت طرف جسد و گفت : "می ریم به باغ ما!"

 

ننه  فانوس را خاموش کرد و بعد گفت : " بعد از آن حادثه میر از گورستان بدش می آمد. هیچ گاهی به آن سو نمی رفت . از همین رو رفت در گوشهء باغ، پایین پای بچه هایش ، برایش قبری کند.

دیگر می دانستم که قبر چهارم از کیست. چشمانم را بستم و همه چیز در سگوت فرو رفت.

 

 

 

http://ali4321n.blogfa.com/

 

 

 نویسنده:  عزیزالله نهفته

منبع:  http://www.ghabil.com/

+     علی | 
 

 

 

 

 

لطفا‍‍‍ً بيدارم نكن

 

 

          زن گره ي روسري اش را كه گل نارنجي بزرگي وسط آن بود، شل كرد واز آينه به مرد زل زد. مثل هزاربار ديگر فكركرد: "پشت لب مرد نبايد اين جوري خالي باشد" و ازفكر       خودش خجالت كشيد.

           ازپمپ بنزين به بعد زن رفت عقب.گفت:

           ــ حالا شد.

           مرد داشت سيگارش را روشن مي كرد كه متوجه شد آسمان ديگرآبي نيست، سبزبود شايد، يا چيزي شبيه سبز. هرچه بود، آبي نبود. چند بار"آسمان آبي" و "آبي آسماني" ازذهنش گذشت. بعد نوبت "گنبد اخضر" رسيد و با خودش فكركرد : "اين قدما چه قدرآسمان دارند". آينه ي روبه رو را كه تنظيم مي كرد، گوينده ي راديو ساعت ده را اعلام كرد. نگاهي به ساعتش انداخت و دوباره مشغول آينه شد. حالا نيم رخ صورت زن ميان قاب آينه پيدا بود. نگاهش را برگرداند و درامتداد نگاه زن چشم اش به آسياب هاي بادي افتاد كه سمت چپ جاده صف كشيده بودند.

زيرلب گفت: "آسمان × زمين". اماآن قدربلند گفته بودكه زن برگردد و نگاهش كند وبگويد:

           ــ چي؟!

           ــ هيچ چي، گفتم يه چاي واسه من مي ريزي؟

           وليوان را سروته گرفت طرف زن.

زن ليوان چاي را ازوسط دوتا صندلي پيش آورد؛ مرد داشت ازتوي آينه نگاهش را دنبال مي كرد كه زل زده بود به ليوان چاي، وبعد حركت لب ها را كه:

           ــ بگير.

           مرد ليوان راگرفت وبا دست چپش بيرون پنجره نگه داشت. وقتي ازدوطرف جاده،

صخره ها قد كشيدند تا آن بالا برسند به نوك درخت ها، به نظرآمد جاده باريك ترشده است.

باريك تر،باريك تر؛شايد ازهمين جا بود، شايد هم چند لحظه بعد كه زن كم كم احساس سنگيني كرد وبعد خوابش برد.

           وقتي مي گويم چند لحظه بعد، يعني موقعي كه براي اولين بارنگاهش افتاد به نقطه ي كوچك سياه رنگي كه روي پشتي صندلي راننده جا خوش كرده بود و او را به ياد سياهي   چشم هاي مرد انداخته بود. شايد حتي بعدتر؛ حتي بعد ازپشت سرگذاشتن تابلوي آمل ــ 19 كيلومتر.

 

           2

 

        پرايد يشمي، تابلوهاي كوچك كنار جاده را يكي يكي رد مي كند. مرد كف دستش را از شيشه ي اتومبيل بيرون گرفته وانگشت ها را باز نگه داشته است. زن از صداي موسيقي بيدار مي شود.

              I should have known better _ don't look back.                                                     I should have known better _ don't look back.                                                                                                                                          

           زن نيم خيزمي شود. چشم هاي خاكستري مرد كه انگارمنتظربيدارشدنش بود، ازآينه

نگاهش مي كند. سبيل هاي مرد، روي لب ها را گرفته. صدا ازلابه لاي سبيل ها شنيده       مي شود:

           ــ بيدارشدي، هان...؟ تا نيم ساعت ديگه مي رسيم... سردت نيس؟

           ــ نه....

           ــ يه چاي بريز... واسه خودت ام بريز .

           دست مرد ازپشت سرش ليوان راسروته مي گيرد طرف زن. زن لحظه اي به دست مرد نگاه مي كند وبعد ليوان را مي گيرد ونگاهي به بيرون مي اندازد. هيچ چيزپيدانيست. جاده را از دوطرف، ديواره هاي سنگي احاطه كرده اند. درحالي كه سرزن پايين است ودارد از فلاسك چاي مي ريزد، اتومبيل وارد تونل مي شود.

           ــ چراغو روشن كن!

           دست مرد مي رود به طرف چراغ.

           ــ درست شد؟

           زن ليوان چاي را ازوسط دو صندلي جلو دراز مي كند.

           ــ بگير.

           مرد ليوان چاي را مي گيرد و با دست چپش بيرون پنجره نگه مي دارد.

           ــ برگشتيم يادم بندازشومينه روتميزكنم، ديگه هوا سرد نمي شه.

           زن جواب نمي دهد، فقط  شيشه را پايين مي كشد تا حالا كه ازتونل خارج شده اند به بيرون خيره شود. جاده از كنارتكه زمين هاي يكي درميان سبز و زرد مي گذرد. شيشه را پايين تر مي كشد وجرعه اي ازچاي تلخ را مزمزه مي كند، بعد ليوان را ازپنجره ي ماشين خالي مي كند. مقداري ازچاي مي ريزد روي شيشه ي اتومبيل. زن دوباره روي صندلي عقب

دراز مي كشد، گره ي روسري را بازمي كند، باچشم هاي بسته به مرد كه حالا نيم نگاهي به

عقب انداخته مي گويد :

           ــ قبل ازاين كه برسيم ، بيدارم نكن.

           مرد بدون آن كه جوابي بدهد، سرش را برمي گرداند. دوباره دستش مي رود به طرف

ضبط اتومبيل. دكمه ي play رامي زند و هم زمان صدا را كم مي كند.

 

 

 

http://ali4321n.blogfa.com/

 

 

 

نویسنده:  محسن حكيم معاني

 منبع:  http://www.ghabil.com/

 

+     علی | 
 

 

 

 

کاش اسمم ایدا بود

 

 

محبوبه گشت توی کیفش پی چیزی. خرت و پرت ها را زیر و رو کرد. بوی عطر و پودر می آمد. قوطی کبریت را برداشت. سرش را کج کرد. قوطی را تکان داد. زیپ کیف را بست. لبخند زد. روی گونه هایش چال افتاد. گفت: چه خبر؟ کبریت سوخته را انداخت تو نعلبکی  قهوه اش. گفتم: دیشب تا صبح خوابم نبرد. چیزی هم ننوشتم. فکرهای مزخرف می کردم. فکرهای بی سر و ته.  گفت:  چی مثلا؟ گفتم: دنیا مثل یک اتوبوس پره یا خودت را می چپانی بین جمعیت و جا می شوی یا هولت می دهند بیرون، می افتی و دیگر نمی توانی بلند شوی.

من و محبوبه پی اتوبوس می دویدیم. کیف مدرسه اش را می انداخت روی شانه من. اتوبوس سر چهارراه اگر چراغ قرمز بود می ایستاد و ما سوار می شدیم. گاهی به چراغ قرمز نمی خورد و ما تا مدرسه هایمان  می دویدیم  سرخ   می شدیم  و عرق می ریختیم. مدرسه من و او دو سه کوچه با هم فاصله داشت.

زندگی آدم هایی مثل ما همیشه همینطور  بوده است.  یک روز صبح از خواب بیدار می شوی و به قول محبوبه         می فهمی دنیا برایت جا ندارد. می نشینی هی برای خودت قهوه غلیظ می ریزی  بی شکر می خوری. سیگار         می کشی و دست آخر به نتیجه می رسی که نه  می توانی بی خیال قضیه شوی و زندگی کنی،  نه می توانی خودت را خلاص کنی و بمیری. جراتش را نداری مردش نیستی. خیلی که بچه بودم مادرم می گفت: آن ها که خودشان را پناه بر خدا   می کشند تا قیام قیامت باید یک لنگه پا بایستند منتظر، که خدا به حسابشان برسد. همان وقت ها بود که حمید یک روز دم غروب همه را از خانه بیرون کرد الکی الکی خودش را دار زد و جای ناخن هایش روی دیوار    بهانه ای شد تا خواهرش محبوبه که چشم های درشت سیاه داشت نرسیده به شب هفت عاشقم شود و مرا ببرد خانه شان که چند کوچه پایین تر بود جای ناخن های برادرش را نشانم دهد. دستم را بگیرد توی دستش  فشار دهد و تعریف کند که چطور حمید طناب را بسته به نرده ها و سر دیگر را حلقه کرده دور گردنش پریده پایین و همین که نفسش کم آمده لابد پشیمان شده خر خر کرده و ناخن کشیده به دیوارها تا خودش را نجات دهد.

قضیه را که برای یکی دو تا از بچه ها گفتم، گفتند ما هم دیده ایم. محبوبه بقیه را هم برده بود جای ناخن های برادرش را نشانشان داده بود. دستشان را هم لابد گرفته بود توی دستش فشار داده بود و تعریف کرده بود که چطور حمید یک سر طناب را گره زده به نرده ها و....

خانه شان را که عوض کردند محبوبه دیگر حرفی برای گفتن نداشت رفت روشنفکر شد اما حمید ته کوچه بود من می دیدمش که تو گرگ و میش دم غروب یک لنگه پا می ایستاد سیگار می کشید و اگر بادی می آمد به ورجه ورجه می افتاد تا تعادلش حفظ شود و آن پایی که بالا نگه داشته بود به زمین نرسد.

محبوبه می گفت: ته کوچه؟ آره می بینمش. نمی دید. دروغ می گفت. شعر هم می نوشت و برایم می خواند که دلم شاید به رحم بیاید و عاشقش شوم، نمی شدم. رفقایم شعرهایش را شنیده بودند. من خوانده بودم توی کتاب های فروغ و رهی معیری اما نمی گفتم تا  بی خجالت بخواند. نه این که عاشقش باشم اما خوب می خواند و من خوشم می آمد گوش کنم وقتی می گفت:  تو آن پرنده رنگین آسمان بودی که از دیار غریب آمدی به خانه من لب پایین را گازمی گرفت دیگر نمی خواند می گفت: تمامش نکرده ام بعدها که روشنفکر شد گفت: شعر فقط شعر شاملو من هم روشنفکر شدم و گفتم : شعر فقط شعر شاملو یکبار گفت:  پیش خودت باشد ولی من هیچی از شعرهای شاملو نمی فهمم. من هم زیاد نمی فهمیدم اما نگفتم. رفتیم حیاط دانشگاه تهران به زمین و زمان فحش دادیم و کتک خوردیم. بعد تر عادت کردیم هر سال نرسیده به روز دانشجو فحش بدهیم و کتک بخوریم  هرچند دانشجو نباشیم و گذرمان افتاده باشد به آن حوالی از سر کنجکاوی.

محبوبه هنرمند شده بود. می گفت: هنرمند باید هم خوب کتک بخورد هم خوب فحش بشنود. من می گفتم: کافی نیست. مادرش هم زیاد از پدرش کتک می خورد اما هنرمند نشده بود. محبوبه می گفت: جوهر می خواهد.        ناخن هایش را بلند کرده بود.،  اول با خودکار بعد با رنگ و قلم موی مخصوص زن های ابرو پیوسته می کشید شبیه مادرش که پیشتر مرده بود با خال کنار لب و چشم های درشت شبیه خودش که چارقد سرشان بود. یکبار گفت: کاش اسمم آیدا بود. گفتم: آیدا ؟ یعنی چی؟ خندید. همان وقت بود که دیدم سیگار می کشد. هیچ کدام از رفقا ندیده بودند. خبر من تازه بود. دود حلقه حلقه از صورتش گذشت و بالا رفت. با دو تا دندان خرگوشی جلو گوشه لب پایینش را گاز گرفت. چشم دواند روی میزهای غذاخوری رستوران. گفت: نمی دانم. مردی پشت سر محبوبه در نوشابه را با قاشق پراند و او بی هوا از جا پرید. ریز لرزید و خاکستر سیگار ریخت روی میز. زمستان بود و مرد با ولع نوشابه تگری می خورد. محبوبه فوت کرد به خاکستر ریخته و با پشت دست کشید به سیاهی مانده روی رومیزی سفید. دیگر نخواست به رستورانی که می شناختیم  برویم. رفتیم  کافه طبقه دوم یک  کتابفروشی که محبوبه         می گفت هنرمندها آن جا قهوه می خورند. سیگار می کشند. حرف می زنند و چیز می نویسند. ما هم قهوه               می خوردیم سیگارمی کشیدیم اما چیزی نمی نوشتیم چیزی نداشتیم که بنویسیم. من دفترچه ام را باز می کردم می گذاشتم روی میز. قلمی طلایی هم می گذاشتم کنارش.  نمی دانستم قهوه را می شود با شکر خورد، تلخ          می خوردم و به تلخی اش عادت کرده بودم. محبوبه می گفت: اگر آس و پاس نبودی زنت می شدم.  نمی خواستم زنم شود. هنوز شعرهای فروغ را نصفه نیمه می خواند و می گفت: تمامش نکرده ام. 

ما هر روز به کافه روشنفکر ها می رفتیم و فقط پنجشنبه ها مردکی قوزی را می دیدیم که  پیراهن سورمه ای          می پوشید و در جواب سلامم دست راستش را آهسته بالا می آورد. محبوبه می گفت: روشنفکرها سلام نمی کنند.  مرد  می نشست گوشه تاریکی از کافه چیز می نوشت. محبوبه می گفت: تو روزنامه های روشنفکری چاپ می کند.

روشنفکری مسری است، عین سرما خوردگی با نفس و آب دهان یا لمس کردن هم منتقل می شود. به محبوبه هم منتقل شد. گفت: سرما خوردم. صدایش گرفته بود. چشمهایش بس که پف داشت باز نمی شد گفتم: مطمئنی؟ بغض کرد. رفته بود خانه مردک روشنفکر چند کتاب بگیرد در باب  سبک های نقاشی. بقیه اش را نخواستم بدانم. حتی نخواستم فکرش را بکنم. گفت: فقط سرما خوردم.  گفتم: چند روز استراحت کن خوب می شی. روشنفکر شده بود. گفت: خیلی چیزها تو عالم روشنفکری عادی ست. من نپرسیدم چی.  دیگر دستش را پس نمی کشید. دستم را می گرفت  مثل روزی که نرسیده به شب هفت حمید دستم را تو دستش فشار داده بود  با اسم کوچک صدایم می کرد. زل می زد توی چشمهام. گاهی وقت بحث کردن سرانگشت هایش را می کوبید روی سینه ام یا به دگمه های بلوزم ور می رفت. رو گونه هایش چال می افتاد و بی آن که مثل قدیم سرخ و سفید شود می گفت : وای ببخشید

 روشنفکری مسری است. همان بار اول که دستم را گرفت من هم دچار شدم. زد به سرم که همه: ایسم های دنیا را حفظ کنم. هر چه روزنامه و هفته گی و ماهنامه روشنفکری بود خریدیم و خواندیم. مردک قوزی که سبیل های زرد و خاکستری داشت دیگر نیامد. من و محبوبه جایش را گوشه تاریک کافه گرفتیم. بعد من آهسته آهسته کاغذ ها را سیاه کردم و کارم شد فحش نوشتن علیه مردک قوزی که پیراهن سورمه ای داشت و محبوبه زیر تختش وافور دیده بود. گفت:  بنویس  نوشتم. محبوبه رازهای مردک قوزی را می دانست مثلا این که تو آلبوم خانه اش عکس های درباری دارد هر مزخرفی را که می نویسد دو سه بار پاکنویس می کند و از هر کدام از کارهایش سه نسخه می خرد و تو آرشیوش نگه می دارد. محبوبه می دانست مرد از چه غذایی خوشش می آید. کدام روزنامه ها را می خواند و چه شعرهایی را وقت خواب زمزمه می کند. همه را به من می گفت. پک می زد به سیگارش، عین حمید که یک لنگه پا ایستاده بود ته کوچه چشمهایش را ریز می کرد، سر تکان می داد و می گفت : بنویس  همه باید بدانند چه جور آدمیه   می نوشتم و نوشته هایم را برایش می خواندم.    روزنامه های روشنفکری نقدهایم را چاپ می کردند.      می گفتم : مخاطب های این جور روزنامه ها عاشق شنیدن رازند.  جای ستون مردک قوزی را هم گرفتم. محبوبه  می گفت : فیوز پرانده .لامپ روشنفکری اش ترکیده بدبخت.

هنوز هم شعرهای فروغ را نصفه می خواند و گاهی گوشه تاریک کافه می نشست رو به رویم، معنی شعرهای شاملو را می پرسید. نقاشی کمتر می کشید. دستهایش می لرزیدند. ابروهای پیوسته زن های چارقد به سر تا به تا می شدند چشم ها  کوچک و بزرگ. می گفت حوصله ندارم. مربی مهد کودک شده بود. با شانه خالی تخم مرغ و اکلیل هزار پا درست می کرد. عروسک می دوخت، دستش می کرد، قصه می گفت. مقاله های مرا دیگر نمی خواند. مرد روشنفکر هم کمتر می نوشت. من کمتر فحش می دادم. نقد کمتر  می نوشتم. یکبار گفت: تازگی ها  نمی نویسی؟ گفتم: حرف تازه ندارم. اخم کرد. باز رفت سراغ سیگار.  گفته بود ترک کرده.  کارش را تو مهد کودک ول کرده بود.  قرارها یمان توی طبقه دوم کتابفروشی بیشتر شد. برایم تعریف کرد روشنفکرهای زیادی هستند که زیر تختشان وافور دارند. محبوبه راز بیشترشان را می دانست. دستش مثل بچگی ها داغ نبود  سرد بود و خیس. کمتر دستم را           می گرفت. بیشتر حرف می زد.  مقاله هایم با تیتر فونت 12 تو صفحه ادبیات چاپ می شد. محبوبه نمی خواند فقط حرف می زد و من می نوشتم .

بار آخری که آمد دیر رسیده بود. بیرون باران می آمد. نشست رو به رویم. آرنج هایش را گذاشت روی میز. رومیزی خیس شد. دست گذاشت زیر چانه اش. پرسید:  رستورانی که آن وقت ها می رفتیم یادت هست؟ یادم بود. گفتم : چطور؟ گفت: هیچی. تو کیفش گشت پی چیزی. خرت و پرت ها را زیر و رو کرد. گفت:  اگر روشنفکر نبودی زنت می شدم. دفترچه ام را باز کردم. گفت: حواست اینجاست؟ گفتم: آره حواسم آن جا نبود .چشمم به میز رو به رویی بود که دختری با ناخن های لاک زده داشت با پسری جر و بحث می کرد و گاهی که خم می شد گردنبند چوبی اش از زیر روسری بیرون می افتاد و تاب می خورد. ملیحه باز گفت: حواست اینجاست؟ گفتم: آره, گوش    می کنم. گفت: چه خبر؟ شب قبل بی خوابی زده بود به سرم و فکرهای بی سر و ته کرده بودم. گفت: چی مثلا؟ فلسفه ام را در باب دنیا و اتوبوس برایش گفتم. خیره شد به انگشت های دست من که روی میز ضرب گرفته بودند. گفت: حالا ما کجاییم؟ سوار شدیم یا هنوز... گفتم: من جای نشستن هم دارم.   گفت: آقای محترمی مثل تو وقتی می بینه خانم محترمی مثل من جا نداره  جاش رو می ده به اون.  گفتم: مگه تو هم سوار شدی؟ خندیدم. سیگارش را با شست توی جا سیگاری له کرد. گفت: تو چی؟

 

 

 

http://ali4321n.blogfa.com/

 

 

 

داستان های کوتاه

نویسنده:   مریم یوشی زاده

 منبع:  http://www.ghabil.com/

+     علی | 
 

 

 

 

 

 

 

تا دنيا دنياست

 

 

صداي رفعت توي وزوز گوشي  سخت به گوشم مي رسد."ديشب كشيك بودي ؟"        

دخترم با دسته چاقو مي زندروي دكمه بلندگوي تلفن.  

مي گويم" آره "        

مي گويد" دكتر را نديدي ؟ "      

مي گويم " نه "    مي گويد " انترنه كه چشمهاي زاغ داره مجرده؟ "

مي پرسم " چه طور ؟ مي ترسي دكترت را تور كنه ؟ "

رفعت مي خندد "چه كنم تا دنيا دنياست عاشق دكترم ."

گوشي را روي آن يكي گوشم مي گذارم . هنوزوقت نكرده ام مقنعه وروپوش سرمه اي بخش را  از  روي مبل بردارم.

مي گويم " رفعت! خودمانيم تو چه دلي داري . البته شوهرت هم خيلي پرته. "

دخترم پياز خرد مي كند. دوتا چوب كبريت گذاشته لاي دندانهاي كوچك پروانه ا يش كه آب از  چشمش نريزد. هي پشت دستش را مي كشدزير چشمهاش. هر بار كه دستش بالا مي آيد  لبه چاقو  توي هوا كشيده مي شود .مي گويم " آخرش نوك چاقو مي گيره به چشمت." بادهان بسته  طوري كه چوب كبريتها از لاي دندانهاش نيفتند مي گويد "بابا بايد با خروس يا گربه عروسي مي كرد،نه با موش،  آن هم موش ترسو ."  پشت چاقو را به سر زانوش مي كشد. بلند مي گويم "رفعت ! ببين ندا چي مي گويد."  مي خندم " من موشم ،كاوه گاو. كاوه بايد باخروس يا گربه ازدواج  مي كرده نه با من موش."

ندا نوك چاقو را رو به من مي گيرد. چشمهاي درشتش درشتتر مي شوند. وسط پيشاني اش چند تا چين ريز مي افتد.داد مي كشد"خاله ! بابا مي گفت تو خروسي."

رفعت جيغ مي زند" ازش بپرس جدي؟! "

 ندا سر تكان مي دهد.گوشي را به گوشم مي چسبانم كه صداي رفعت را از توي وزوز بهتر بشنوم.

مي گويد" من راحتم كه پسردارم. توي نخ اين نيست كه بفهمد من كدام حيوانم ، باباش كدام حيوان."

ندا مي زند زير خنده. چوب كبريتها را مي گيرد دستش واصرار دارد از پسري بگويم كه يك روز جلوي چشم ما موش  را گرفت و زنده انداخت توي بشكه قير. رفعت مي پرسد" شوهرت نيست؟ "

دخترم مي گويد" نه خاله." باز چوب كبريتها را توي دهانش مي گذارد وبه ساعت نگاه مي كند.

رفعت مي گويد" بد جنس تو باز تلفنت راگذاشتي روي بلندگو؟ "

مي گويم " كسي نيست .فقط من وندا ييم. "

مي گويد" بي خيا ل! اين چهارشنبه دكتر با روايي دعوتم كرده رستوران گردان. " مي خندد "مي داني كه كجاست. " مي گويد " ندا بايد بلد باشه . "

ندا سرش را پايين مي اندازد.رفعت مي گويد " صاف وسط پنجره اتاق خوابته.يك برج بلندبا چراغهاي چشمك زن . شب كه دقت كني مي فهمي مي گرده ."

مي خواهم بگويم دقت نكرده ام، زبانم مي گيرد. باز به قول ندا به پت پت افتاده ام.

ندا مي گويد " مامان  خانم خوبم ! باز كه ......"  ابروي راستش را بالا گرفته .  

رفعت مي گويد" بابا بي خيال! "

ندا تنش را كش مي دهد بالا. چوب كبريتها را مي گيرد گوشه لبهاش .خميازه مي كشد." چه

 اعجوبه اي ! تو هم خيلي با حالي خاله . ما با يك روز قايم كردنش مشكل داريم ،تو هفده هجده ساله

كه دكتر را قايم كردي . حالا هم كه ......" مي خندد " خيلي با حالي ! "

گوشي وزوز مي كند. "حق دارم. از مامانت بپرس چند سال با روايي توفير سن دارم. "

 آن يكي تلفن زنگ مي زند. دخترم چوب كبريتها راتوي خاكستر جا سيگاري تف مي كند. ظرف پياز را زمين مي گذارد. بلند مي شود وگوشي را بر مي دارد. " سلام " روبه ديوار مي ايستد.

 رفعت مي گويد " چرا ساكتي ؟ " آهسته مي گويم " صبركن ! "  ندا بر مي گردد، چپ چپ نگا هم مي كند .   باز سرش را بر مي گرداند رو به ديوار . توي گوشي پچ پچ مي كند . دست مي اندازد پشت گردنش وسرش را روي شانه كج مي كند." ما بيشتر. "

رفعت مي گويد " تازگي رفتارش عوض شده ، مثلا همين دعوت كردن من و روايي با هم. نه اينكه بگويم دوستم نداره، از صبح تا همين چند لحظه پيش سه بار زنگ زده ، اما اين منشي جديدي كه آورده بد جوري فكرم را مشغول كرده، بد جوري ريختم به هم. "

ندا خودش را تو ي شيشه پنجره نگاه مي كند . گوشي را گذاشته روي شانه . ناخنهاي نارنجي با

بازوي چپش بازي مي كنند.رفعت مي گويد " بيست سال كم نيست . عادت كردم بهش. "

ندا با صداي خفه مي گويد" من كي غالت گذاشتم؟ " اشاره مي كند به من كه تلفن را از روي آيفون بر دارم . باز پشتش را به من مي كند. ناخنهاي نارنجي روي گردنش بازي مي كنند. مي گويد" تو بگو كجا ."

 رفعت دارد از دكتر مي گويد. من باز بايد همه بيست سال را گوش كنم.اين كه وقتي كامران را بدنيا مي آورده ، دكتر پايين پاهاش ايستاده بوده ،گفته " حيف كه ديرديدمت ." رفعت خواسته بوده

بگويد "هنوز هم ديرنشده." از درد جيغ زده. مي گويد " مي داني كه، زود به زود بهش سر مي زدم.

هر وقت روايي مي گفت كجا بودي ، گير مي كردم. مي گشتم دنبال بهانه، اما حالا بهانه لازم نيست.

روايي را هم به ديدن خودش عادت داده. دو روز كه نمي بيندش سراغ مي گيره كه كجاست اين

خواجه حرم؟ "

ندا رو به من با چتريهاش بازي ميكند . با سروچشم اشاره مي كند كه چرا دارم نگاهش مي كنم؟   مي گويد "عزيز دلم! قطع كن، از اطاق خودم بهت زنگ مي زنم." خم مي شود ودو شاخه را از پريز بيرون مي كشد. تلفن رابغل مي زند . حتما باز با پنجه پا بي آنكه به پشت سرنگاه كند در اتاقش را به هم مي كوبد.

رفعت مي گويد" چي بود؟"

مي گويم "ندا در را بست."

 

 

 

 http://ali4321n.blogfa.com/

 

 

 

نویسنده:  ماه منير كهباسي

منبع:  http://www.ghabil.com/

+     علی | 
نوشته های پیشین

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387

آرشیو موضوعی

عکس عاشقانه 1
عکس عاشقانه 2
عکس عاشقانه 3
عکس عاشقانه 4
عکس عاشقانه 5
عکس عاشقانه 6
عکس عاشقانه 7
عکس عاشقانه 8
عکس عاشقانه 9
عکس عاشقانه 10
عکس عاشقانه 11
عکس عاشقانه 12
کاش اسمم ایدا بود
لطفابیدارم نکن
قبر چهارم
خانه
امیلی
همه اما به نوبت
قمری ها
رجعت به جوار رفتگان
دنياي‌ خدا
زن
گمشده در آفريقا
تا دنیا دنیاست
اولنگ
عکس عاشقانه 13
عکس عاشقانه 14
عکس حرفه ای 1
عکس عاشقانه 15
عکس عاشقانه 16
هانیه توسلی
عکس عاشقانه 17
عکس حرفه ای 2
عکس عاشقانه 18
چند عکس سیاه و سفید
عکس متحرک 9
عکس متحرک 10
عکس متحرک 11
2 عکس منتخب
عکس های عاشقانه 19

پیوندها

 

راس ساعت 1
تنها تر از تنهايي
دخترک کبریت فروش
عادله تو را دوست می دارم
وبلاگ تخصصی عاشقان
حرف ها دارم اما...بزنم یا نزنم
درد و دل های نریمان
دل خسته
با هم و تنها
ღ♥ღ ریتم عشق ღ♥ღ
آرامش سکوت
دختری به نام مریم
♥..غمکده..♥
قاصدک عاشق
متل قو 2 موزیک
تنهای 16 ساله
لینکستان ایرانیان
تنهاترین تنها منم
عاشقت خواهم ماند
پارسیان(ایران کهن)
بهترین وبلاگ ها
اموزش کامپوتر و ترفند
کلید طلایی موفقیت
لینکستان بلینک
طراحی اختصاصی قالب
سر گیجه
اینم 360 پسر عمو جونم
وبلاگ تنهایی من
آریان4 و آهنگهای خارجی
عطر نفسهایت
2 عاشق تنها
گالری عکس و موزیک
مجله داستان و شعر
هیچ کس رپر ایران
تنهایی=مرگ
بهترین
ღ بسْم رّب العُشاق ღ
..شکرانه دلم..
افتاب
barahute tanhayi
ساحل غم
ღفقط عشق و حال ღ