|
.......................
|
|
+
علی |
|
|
+
علی |
|
|
+
علی |
|
|
+
علی |
|
|
+
علی |
|
|
+
علی |
|
|
+
علی |
|
|
+
علی |
|
|
+
علی |
|
|
اولنگ
وبلاگ عاشقانه
نویسنده: رضا خسروزاد منبع: http://www.ghabil.com/
|
|
+
علی |
|
|
گمشده در آفريقا
بيافتد آفتاب به رديف سوم سيم خاردار سر ديوار، نزديك آمار است و حكومت شام. نيمساعت جلوتر از وقت هواخوري زدم و ملت را ريختم بيرون. گفتم خير سرم دو تا بزنم تو سر خودم چهار تا توي سر اين دندانههاي سين و شين. اسب- سوار، بنشان، بنشين. هميشه يكي اضاف يا يكي كم. مينويسم- اسب، سوار. هوار هوار از توي هواخوري ميآيد. لابد دو سهتايي باز پريدهاند به هم. سر بالا ميكنم، هيچ! كرم ميريزند. حواسام دوباره ميرود پيدندانههاي اسب و سوار. آفتاب به لب ديوار زير سيمها برسد سيخ ميافتد روي تخت «دولت» حمامي. دوباره هوار صلوات هوا ميرود. لابد دو تا را آشتي دادهاند. مخشان چت شده از بس اين تو ماندهاند. يا دعوا يا آشتي. مينويسم آشتي. در هشتي كليد ميافتد و تلقي ميكند. حكومت شام است و بعد هم آمار. بر اين شانس، مهلت نميدهند. اما چرا حالا؟ كوتا افتادن آفتاب به تخت دولت! نكند!؟ نه جارچي خبر كرد، نه بلندگو چيزي گفت. شاكي بلند شدم زدم بيرون. كاغذ و مداد به دست. ديدم يا اخي! يك قبيله جديد زير هشت ريختند و التفات دارد ميشماردشان. قرار جديد نبود به اين زودي. از شر و پر و تشكيلاتشان هم پيدا بود يك شاهي صنارند. همه هم تابلو تابلو! سوغات التفات دم غروبي. بندگان خدا كاغذ مدادم را ديدند جمع و جور شدند فهميدند خري، كارهايام. ميدانستم التفات رُسّشان را توي قرنطينه كشيده، منهم محض كوبيدن ميخ، به التفات كه مثل يابوي برق گرفته با نيش باز «دست خوش» ميخواست غُر زدم: - دم غروبي سوغاتي آوردي؟ التفات با كليدهاي تو جيبش بازي ميكرد. گفت: - اين نمونهاس، سر بزرگش زير لحافه! راست ميگفت پاييز توي راه بود. خدا بخير بگذراند! مثل پارسال قيامت ميشود. هوا سرد ميشد، دسته دسته ميآمدند. التفات بيالتفات كليد انداخت به در هشت و زد بيرون. داد زدم: عوض شام تُحفه آورد! سالن تا مسترا بشم پره، اينهارو كُجام كُنم! التفات پشت توري داشت با قفل ور ميرفت. - تو وكيلبندي، بده خالي كنن گفتم: - چاه حموم كه پُر نشده، خالي بشه! سوسك بدشانسي از زير چهارچوب در دويد تو. اگر وقت ديگري بود كارش نداشتم. اما حالا نه! شلپي با دمپايي كوبيدم رويش. التفات گفت: «من كارهاي نيستم! گفتم: - از اولش هم نبودي! پس كي كارهايه؟ دور شد و گفت: «آبجيات» بيپدر بعد از بيست و هفت سال تو اين سرزمين هنوز لهجه داشت و كتابي حرف ميزد. خدا شانس بدهد. سروكيلبند. منهم از دق دل، ريختم روي بدبخت جديدها. هاج و واج بودند، پتو بدست، گوشة هشت سالن، كليد نقاشي در و ديوار و تلويزيون چسبيده به زير تاق، خاموش. اين هم از شانس من. فردا امتحان بود. هنوز «سين» را چهار دندان ميگذاشتم و شين كه واويلا بود. همين دو حرف پدرم را در آورده. اينها چند تا بودند. « نُه تاييم، رئيس!» پر روشان را شناختم. چلغوز مفنگي كه دستهايش عين زيلو پُر گل و بتة با يك « به يادتِ» دستهدار به گردنش. هنوز از كوك نوشته جات دست و بالاش در نيامده بودم. زرزد. - تُقس مون كن! زودتر بريم سر زندگي ! با! اسلامي گفته از « استاد مراد» 2 رد بشوي ديگر ميتواني خودت براي عيالت نامه بنويسي. اما من هنوز توي تمرين اسب و سوار مانده بودم. چاخان پاخان زياد ميگويد اين اسلامي. اما من « طوطي و بازرگان» هم روان بشوم باز نامه برايش نمينويسم، ابداً. ضعيفه الان سه ماه است يك تك پا نيامده. اسمش هم پر دندانه است. سوسن بَر! توپيدم: - سالن تميزه عين گُل، به نوبت، اول حموم. شِر و پر عزيز قاسم هاتون هم فردا آفتاب بديد، تو هوا خوري. بعد بتپيد تو اتاقاي مردم، حوصلة شيپيش ندارم. راستي شيپيش چندتا دندانه دارد؟ خيلي! يارو گل بتهاي بيبته قارقار كرد: «جوجو نُقل زندانه» قيافهاش داد ميزد چهل سابقه رو يك شاخاش است. گفتم: - لابد تو هم نباتشي نسناس! سابقة چندمته؟ انگار بايد دستاش ميگرفت، دو كفاش را رو كرد: - آها! جُفت پوچ! سابقه ماكو؟ دفعه اولمه. خالكوبيهاش را سياحت كردم، كوسهي جزيرهاش كفريام كرد. - بگو تو بميري! سنده نه گذاشت نه برداشت، گفت: - جون هر چي مرده! شاكي شدم، گفتم: يكي شونو زنده بذار، كار كِس و كارت راه بيفته، شيردون! و زدم تخت سينهاش. دلم سوخت. عين تاپاله افتاد روي پير مردي كه پشت سرش روي اثاثاش نشسته و با خيال راحت سيگار ميكشيد. گوشي آمد دستشان كه مسجد جاي اين كارها نيست. جارچي كاغذشان را داد لاي در و كوبيد به توري: - به سيني كش بگو شام آبكي! يكي از نه تا گفت: «آي زكي» پير مرد سيگاري بود و داشت دوباره روشنش ميكرد. پيراهن سفيدش چرك و چيل و روي ريشاش پوست تخمهاي چيزي چسبيده بود. كاغذشان را ورانداختم. انداختم روي ميز گوشه هشت. روبه راهرو داد زدم: « دولت! جديد آوردن، حموم رو بازكن». جواب نيامد. سالن خالي صداي آدم را با عشق ميكند. خوشم آمد. دوباره عربده كشيدم. خدا بيامرز عموحسن شب قبل از رفتن يك دهن حسن خشتك خواند، اسمي. همين طوري صدا ميپيچيد: - دولت، هاي! توي هوا خوري بود حتمي. چند نفر مزه ريختند: « سرنگون شد!» از پنجرة روبروي اتاق كله كشيدم. از وسط يك بُر افغاني كنج باغچه سربالا كرد. «ها!؟» لابد قمار به راه بود: « زهرمار! تو حياط چه ميكني؟» بلند شد و چيزي به دور و بريها گفت و دويد ته حياط طرف در هوا خوري. ملت همه گُله به گلُه جمع بودند و چندتايي بيخ ديواري ميزدند. حتمي تيغي. شاكي شدم. پُست ناجور بود امروز. پست مَمسني. چند تا دندانه دارد محمدحسين حسنپور، تازه سروانش هيچ؟ عربده كشيدم توي توري پنجره « جمعاش كنين!» يكي از توشان گفت: جَمعه! نفهميدم كي گفت، «آي بيگيرينش!» و چندتايي هرهر خنديدند. نگاهم افتاد توي اتاق به دفتر كتابم، باز كفري شدم. بغل ميز زير هشت جديدها دور يارو چلغوز گلبتهاي جمع بودند و پيرمرد سيگاري نشسته بود كنار شر و پراش خودش را ميخاراند. آنها داشتند پچپچ ميكردند. پشت سر من بود حتمي حرفهايشان. ناحق زدم؟ آخر چُسو نيامده تكه مياندازد. بعد هم تو بميري ناحق ميزند. نبايد زدش؟ حساب دستم نيست. تو اين سه سري آخري واسه چند نفر ترش كردم و بالا آوردم. «دولت» رسيد. اصرار دارد كه افغاني نيست. تاجيك است. انگار فرقي دارد. من هم حرصياش كنم ميپرسم: از طالبان چه خبر؟ انگار نشادُرش ماليدهاند گم و گور ميشود. تازگيها ياد گرفته جواب بدهد. ميگويد: - به دُنبالي تو ميگردند! گفتم: سه تا سه تا بفرستشون زير دوش. حواست جمع باشد، يك شاهي صنارند. اينم كاغذشون بنويس تو دفتر. در عشق آباد به قول خودش ديپلم شده بود. دهانش قرص بود. قربان هفت پشت غريبه! ميشد جلوش سر بريد. ابد، اينقدر زبر و زرنگ! ارث عمو حسن بود. سَرَك نصيحت و دلالتهايش وكيلبند بايست تودار باشه. پا داد نديد بگيره. لوطي باشه، چهارتايي نخوره، ميگفت اين دولت دستت سپرده هواشو داشته باش، بيشتر هم هواي ادارهرو – خدا بيامرز ميبردن زميناش بزنن باز پشت اداره بود، الله اكبر. سروصداي جديدها با دولت از توي حمام ميآمد. آمار سالن با اين 9 تا چهار صدتا يكي كم بود399 تا. گمانم دولت خيال گوشبُري داشت. صداشان درآمده. تا ميآيم بفهمم چي به چي است و تكليفم را با دندانهها روشن كنم، باز تلقي از زير هشت ميآيد. بشكة آبجوش است. داد ميزنم: - دولت بچههاي خدماترو بگو آبجوش اومده. بيخيال سين و شين. بعد خاموشي، پست كه آمد دورش را زد مينشينم پاي پروندهاش. تقصير اين دولت بداجنبي شد قضيه سواد خواندن ما. والا آزار كه نداشتم، بيكار هم نبودم با اين قوم ياجوج و ماجوج. دست به جيب كه نبودند هيچ، پا ميداد جيب مامورها را هم ميزدند. ناصر اهوازي هم خوب ميخواند: - در آن شهري كه رندانش عصا از كور ميدزدند. من از خوش باوري ... هاي دولت، چي شد پس اين خدمات چيها؟ ديدم جلوي در سبز شد، « هان؟» - كوفت! چه خبرته حمومو گذاشتي سرت؟ آبجوشي رفت؟ - ها! - پيرمرده رو اول بفرست زير دوش! - پيرمرده خود جلدتر از همه رفت زير دوش، از آن زرنگهاست! - چقدري پيادهشون كردي؟ - هيچ دو نخ هم سيگار مهمان شدند. شاخهاشان خيلي تيز است! - هر چي باشه از تو تيزتر نيست. ببين وضع ملاقاتشون چه طوريه يه درشتشو سوا كن. واسه اتاق خودمون. نخودي خنديد و جيم شد. از آن وقتي كه خاطر جمع شده بود پانزده سال بكشد اسمش ميرود قاطي عفو و بخشودگي عين تريلي حبس ميكشيد. يازده تا ديگ آش مانده بود. من كه زير همين سه سالش زاييده بودم. برعكس جادههاي بياباني هر چه ميرفتي طرف آخرش سنگينتر ميشد. دوسري ضعيفه را با خودم بردم جاده. دنده چاق ميكردم عشق ميكرد. توي نامه آخري همين يك ماه پيش برايش نوشتم- يعني اين دولتشاه بيهمه چيز نوشت. بعد هم نيش حرامزادگي اش باز شد ديگر نگفتم. يعني درز گرفتم والا ميخواستم اول كفي جاده شيراز را يادش بياورم. كه گير سه پيچه داد بنشيند پشتاش. و نشست و لاكردار چقدر خوشگل پشت سر هم گاز و دنده چاق ميكرد. يك تريلي از روبرو آمد. پشت فرمان ديدش يك طوري ميخ شد كه نزديك بود قيچي كند. زديم بغل و مرديم از خنده. خدا رحم كرد. حالا بعد از اين همه روزگار، سه ماه برود حاجي حاجي مكه نگاه پشتاش را هم نكند. دريغ از يك خطً كاغذ. من كه غير از او كسي را نداشتم. سوسن بَر! هر چي هم ميكردم بخاطر گل رويش بود. نه كه حالا خبرش را بايد از زن بچه محلمان توي سالن ملاقات بشنوم و نشنوم و يك هفته روزگارم بشود آخرت يزيد. چطور ميشود اينها را به اين دولت بگويم. حالا هر چي هم كارش درست و دهانش قرص. چشمهاش كه 4 سال آزگار است زن معنا نديده و ميخواهد پيرزن اخبارگو را بخورد چه؟ اين چيزها آدم را دل چركين ميكند. اين چيزها را به كي ميشود گفت تا بنويسد؟ اين شد آن شد جِد كردم سواد بخوانم. اول خواستم زيرجلكي و كسمدان. بعد ديدم شترسواري دولا، دولا نميشود. يعني ميشود اما كه چه؟ الان يك ماه است يك روز در ميان ميروم پاي درس اين اسلامي، بيپيرهمان غروبي كه دم كلهپزي گفتم، گفت: «وكيل بند بيسواد»! پير مرد زبلي است. دو وجب قدش است. حرف ميزند سوت ميزند. خودش ميگويد فيسبيلالله ميآد آنجا درس ميدهد، بازنشست است. اما كي باور ميكند، ننه به بابا مُفتي ...! استغفرالله. پرسيد:«نماز چي؟» اذان هم ميگفت. همه سينها را شين ميگفت از پشت بلندگو. پست شعباننژاد بود. كاغذ آمار را گرفتم. پرسيدم: « چي نماز چي؟» شوتي كرد و ملچي كرد: « خوردني نيست پسرجان، خواندني است!» گفتم: ها! زياد بلد نيستم، دست و پا شكسته! شلپي كوبيد پشت دستش : «گردن شكسته! بلد نيستي؟» جا خوردم. ترش كردم. - بايست باشم؟ - كله تاساش را تكاني داد: - وكيل بند! بيسواد! بينماز! آدمتر از تو نبود؟ حرمت يك قبضه ريش سفيدش نبود به يك چك نسخه عينك مينك ته استكانياش را ميپيچيدم. دادم لاسبيل و گفتم: « حسابي شون داداشته، مخلص كلوم!» ترسيد از دستش بپرم كوتاه آمد. خبرش را داشتم بازارش كساد است. گفت: - معلومه، ميبينم. اسمترو بگو دم كلهپزي بنويسند. بده دست پُست فردا، نُه صبح مسجد باش. مرخصي!و پيچيد پشت مرمر پيشخوان و رفت تو اتاق صوت و غيب شد. حلالزاده است صداي اذانش از بلندگو در آمد. هنوز آمار نزدهاند. نه خير اين كتاب دفتر شده آينه دق با اين دندانهها و نقطهها. همهاش قاطي هم ميشود. كم و زياد ميشود. ميزنم از اتاق بيرون. دو تا بچههاي خدمات مشغول خالي كردن آبجوش توي منبع هستند و از توي حمام گرمبة آبگرمكن ميآيد. دولت پشت ميز زير تلويزيون نشسته و كاغذ جديدها را مينويسد. پيرمرد سيگاري ترگل ورگل عرق كرده هنوز پيراهن چركاش را به بر دارد. خدا بداد برسد. اينها نوبر اين فصلاند. ميپرسم: «چقدر بريدن پدر!» لبهاش را غنچه ميكند: - بگو خواهر بيپدر! كله كچلش با آن لب و دهان عين كون قاطر چروكيده عشوه هم ميآمد! تو خودم پكيدم از خنده. اما به رو نياوردم. دولت فهميد زير جُلي خنديد. مارمولك ميدانست طرف اوست. ميمون هرچي ... اما اين يكي نوبر بود. گفتم: «اسمت چيه مادر؟» پشت چشمي نازك كرد گور پدر سوفيا لره پيره سگ! اين ريختياش را نديده بودم. سُلي جميله! جوش آوردم: دولت اسم اين عتيقه چيه؟ دولت خندهاش را خورد. « سليمان عمراني» تك پا به شر پرش زدم. ماندم اين را به كدام اتاق بتپانم. راه نميدادند به اين طور اشخاص. سر و وضعاش هم اوراق بود. شلوار چهارخانه درشت سفيدسياه بيرون پاي بچه قرتيها ديده بودم چند سال پيش. زيرپيرهن چرك و چيل! گمانم فهميد. همچنين با ناز دست كرد از تو كيسهاي يك پيراهن گل منگل درآورد كه حالم بد شد. چشمكي به دولت پراندم و كاغذشان را گرفتم كوبيدم به توري در. جديدها سهتاشان آمدند بيرون. بخار از سر و كلهشان هوا ميرفت. اما هنوز چرك ميزدند. معلوم نبود عرباند يا كُرد! هر سه تايي هم با هم حرف ميزدند بلند بلند!داد زدم « هو چه خبره سالن و گذاشتيد رو سرتون؟» ساكت شدند يكيشان با همان زبان عجيب غريب غري زد. سه تايي خنديدند. نديد گرفتم. كليد در را باز كرد. كريدور بزرگ را چهارنفر بغل به بغل تي ميكشيدند. بوي كُلر خفه ميكرد آدم را. عموحسن ميگفت: « از شهر ما بزرگتره اين كريدور» دروغ نميگفت. دم سالن 9 ميايستادي اتاق صوت و پيشخوان كلًهپزي معلوم نبود. پارسال آوردنم حيران شدم. رسيدم دم سالن جوانان. بقول بعضيها مرغداني. بقول خدا بيامرز ناصر اهوازي «دبيرستان ملي شهناز» هميشه هم بعد گفتن دماغاش را ميكشيد بالا. پارسال كه بعد از پانزده سال رفت بيرون دو ماه بعد مرد. تزريق كرده بود. ريش سفيدها ميگفتند: « اول اومده سيگاري هم نبوده» امًا گمان نكنم، چاخان زياد ميكنند اين پيرمردها. ديدم تا از آقايان لاتهاي سالن خودمان دور درَش طواف ميكنند و تسبيح ميچرخانند. توپيدم: - اينجا چه غلطي ميكنيد؟ جفتشان شيك و پيك كرده بودند. عين روزهاي ملاقات شرعي متأهلها. كه هر كاري كردم، ضعيفه نيامد. ميگفت: « شرمم مي شه بهم نمي چسبه.» شايد هم راست مي گفت. يكي از آقايون گفت: « ملاقات سالن به سالن داريم!» من ساده باور كردم. گفتم: - كو برگهات؟ دست كرد اين جيب آن جيب. ديدم آن ته دم هشت اول بقول اينجا كلهپزي، پُست انگار بو برده ما را ميسكيد. آن يكي گفت: بيخيال شو، پروندهاش مفصله، گير نده! صدا بلند كردم: من عشق پروندهام، هر چي مفصلتر بهتر! آن يكي حرف حساب زد: دو طلبت، بيخيال شو! اين شد! پرسيدم: كي؟ اين يكي گفت: پولمان را كه انگشت زديم. گفتم: اوه بُزك نمير! انگشتي ده روز ديگه است! كار داره، راه بيفت دم كلًهپزي وايسا! اومدم! رفيقاش گفت: حواله قباله، قبوله؟ گفتم: تا كي باشه! گفت: دولت شاه! كُمكيات؟ جا خوردم، اما رو نكردم. شنيده بودم پول نزول ميدهد، مارمولك!اما تو اين سرزمين حرف بسيار است. عموحسن ميگفت: اين تو گوشات باشه، شنونده بايد عاقل باشه!» شبهاي آخر، چيزي كه بو كشيده باشد، يك سر نصيحت ميكرد و شر و وِر ميبافت. خودش بنده خدا سر حرف، يككاره سر زن و بچهاش را بُريده بوده بعدها كه فهميده بود حرف مفت بوده رفته مامورها را آورده تو آشپزخانهاش بالا سر قبر زبان بستهها. ميگفت بوي گند كوچه را برداشته بود. دو سه ماهي طول كشيده بود خب. خدا بيامرز ميگفت: « يعني مي شه آدم اينقدر خر؟ تو دلم ميگفتم فعلاً كه شده! به دو تا آقايون لاتها گفتم: « تا ببينيم الان هم ختمش كنيد. پست امروز گيريه. امشب ان بازي موقوف اگر ميخواين تلويزيونها رو از زير هشت خاموش نكنن». امشب فيلم سينمايياش با عشق بود. نميشد نديد. اگر پست حالگيري نميكرد البت. جُفتي گفتند: كارت درست. پرسيدم: حوالهت نام و نشون نداره؟ يكيشان گفت: « نه، به دولت بگو به نشوني ساعت سيتيزن. دوزاريش ميافته. آي مارمولك! ميگفت – از جديدها خريدهام مفت- عجب! حاكم بيخودي ابدش نداده بود. هوا داشت تگري ميشد، توي كريدور محض آبپاشي و تي. حالا كوتا سرما. خدا بدهد بركت دو اينجا كاسب شديم. اگر نظافتچيها زاغ نميزدند بدم نميآمد خودم هم سر و گوشي تو اين مرغداني آب بدهم. حكايتها شنيده بودم از اين مكان. بچههايش را بعد از آمار دور از چشم بقيه سينما ميبردند. باز هم رندان كمين ميكشيدند. پشت يك كف دست توري در سالنها و با داد و هوار پيغام پسغام و قربان صدقه ميپراندند. جوانان هم كم نميآوردند و كرمشان را ميريختند و ميرفتند سينما. نميشد. ديدم پست راه افتاده سلانه سلانه از آن ته ميآيد جلو. كليد را صدا كرد كه از بغلم عين تير رد شد. به آقايون لاتها گفتم: - گمونم آمار زدن، ما رفتيم، اگر سه شد پاي خودتونه، زت زياد! و گازش را گرفتم طرف كلهپزي. پُست و كليد وسط كريدور غيبشان زده بود. حتمي پيچيده بودند تو يكي از سالنها. پشت ميز مرمر كلهپزي يك وظيفه جاي پست نشسته. غريب بود و داشت تماشاي تلويزيون ميكرد. مرا كه پشت ميلهها ديد با دست پرسيد: ها؟ گفتم: « كاغذ تحويل اين جديدهاست». فيشي كرد و با گشادي هر چه تمامتر آقادايي را از پشت پيشخوان بلند كرد آمد جلو. دمپايي ابري پايش بود. اتيكت هم نداشت. گفتم شايد بتوانم اسمش را بخوانم. گفتم: « جناب سروان كو؟» گفت: - رفت سالن يك آدامس دهانش بود. برگه را نگاه كرد و سر تكان داد. گفت: - هر ده تارو تحويل گرفتي؟ برقم پريد. «نُه تا، سركار!» نگاه برگه كرد و سرتكان داد و خنديد - آهان اين اعزامي به دادسرا جزو اينها نيست. خنديد. از من ميپرسيد: « پس چرا قاطي اينها نوشتند؟» تو دلم گفتم: از خر ساعت ميپرسه! نزديك بود زهرهترك بشوم. كسري ميآمد از كجام يك نفر در ميآوردم. محكمش كنم گفتم:« سركار جون! سيصد و نود و نه تا مُك درسته؟» هوم، هوم كرد. دوباره برگشت پشت پيشخوان مرمري ول شد روي صندلي. جير و ويرش در آمد.يَلي بود. جان ميداد براي شاگردي شوفر سنگين. ولي يك خورده شُل بود. بايد دو تا دسته جك ميخورد تا راه ميافتاد. اَي روزگار! سر و ته كردم. نمنمك كريدور را دادم دمش و ميآمدم. درسالن يك باز شد. ممسني آمد بيرون، شاخ به شاخ شديم. سردماغ بود. چاق سلامتي كرد. چه ميدانستم كه او ميداند. ته لهجهاي داشت اما نديدم هيچ وقت حرف بزند به تركي. - چطوري جناب وكيل بند؟ - به لطف خدا، ميگذره. - سالن در چه حاله؟ گوشه زدم: « توپِ توپ، كيپ تا كيپ. اتاقها هشت نفر، نه نفر!» انگار نگرفت، خنديد: «كو حالا تا راهروها پُر بشه. پارسال يادت نيست؟ امسال بدتر! الكي گفتم: « يا قمر بنيهاشم!» اما پارسال يادم بود. راست راستي آدم از در و ديوار بالا ميرفت. بعد از عيد يك دفعه كلي را بردند. يكي ميگفت:«جزيره دوباره راه افتاده ميبرند اونجا». يكي ميگفت: « ميبرن بر و بيابان، كوه بكنند». ننه مردههايي كه ميرفتند هاج و واج بودند. فقط هم يك شاهي صنارها را ميبردند. سه و شيش ماه خانه پُرش. بعداً شنيدم بردند يك اردوگاهي دور و بر همدان. شنيدم. جناب سروان گفت: « جمعيت باشه به صرفه توست كه؟» گفتم: اَي داد جناب سروان آواز دهله. با پشت دست زد روي شكمم: « دُهل اينجاست، خودت نمي دوني! خبرش ميرسه كاسبيت براهه.» دلم درد گرفت به رو نياوردم: « خلاف به عرض رسوندن». برگشت تو رويم، عدل دم سالن جوانان رسيده بوديم. سبيلهايش را عين ميخ آورد جلو صورتم. دهانش بوي سيگار ميداد. ميدانستم فقط پاشنه طلا ميكشد، آنهم چهار خط. - ميخواهي همين الان برم تو اين سالن دو تا نره خر سالن شما رو بيارم بيرون جناب وكيلبند! بابا دستخوش به اين مخبر ولگرد! از بيبيسي كارش درستتر بود. عمو حسن روحت شاد ميگفت: « بچُسي، خبردار ميشن! حواست هست؟» كم نياوردم، سفت گفتم: « يعني من فرستادمشون؟» گفت: نه خير! فقط نشون بدم نگي يارولُر بود! بعد هوار كشيد: - كليد سالن جوانان! بفرما دوتومان شد وبال گردن. كليد نسناس هم عين برق آمد. قوزي بدكردار عين فرفره تو كريدور ميچرخيد. اسمش را كسي نميدانست. كليد سر و تهش بود. توپ آمدم: اگر نبود چي سركار؟ گفت: اگر بود چي؟ در بدرت كنم؟ رفت تو. ديدم قوزي نرفت تو. سرك كشيدم ديدم عجب سالن ترتميزي است. پر بچه سال. چند تا زير هشتشان گُل يا پوچ ميكردند، دو تا پينگ پونگ. وضعشان روبراه بود. اما قيافهها همه خطري. شنيده بودم كليشان قتلي و سارق مسلح و چاقوكشاند. دعواهاي ناجوري هم تويشان راه ميافتاد. ناصر اهوازي يادش بخير ميگفت: «آخ اگر تيغُم كشد، دستش نگيرم!» اما من دل تو دلم نبود. ديدم كليد نيشاش باز شد و تو را سُك زد. به من گفت: - نيستند ردشان كردم تو سالن خودتان آن دوتا را. روحم شاد شد. يك صدي سراندم تو جيبش، نگرفت. گفت: «لازم نيست». هيچي، هيچي رفتيم زير منت كليد بندِ قوزي بخاطر دو تا نسناس. اما دماغ پست سوخت. آمد بيرون يك نگاه چپ انداخت به كليد و گردكرد طرف كلًهپزي. بخاطر مرمر پيشخوان و موزائيك در و ديوار ميگفتندش كلهپزي. دو تا ملاقه و يك چندتايي شيشهترشي كم داشت، فقط! قوزي دم دستم ورجه ورجه ميكرد. رفتم تو سالن خودمان. صداي بلند گو در آمد. ممسني شاكي هوار ميكشيد: - كليه آقايون! اعلام آمار شده. برن تو هواخوري. آقايون وكيل بندها، هدايت كنن برادرارو. كسي توسالنها نباشه والا برخورد ميشه! تو دلم گفتم، برادرهاي سالن ما كه يك خواهر قاطي داره و خنديدم. دولت خنديد: - قاطي كردهاي؟ زير تلويزيون پشت ميز نشسته بود. جدول حًل ميكرد. گفتم: عوض جدول حل كردن، دفتر آمار و حساب كتاب خدماترو درست كن. زير لب غر زد و روزنامه را جمع كرد. عزيز روزنامهاي از آن سر راهرو پيدايش شد: چاكر آقا! گفتم:ها، شبنامه آوردي؟ نشست روي ميز و پول خردهايش را شمرد: - بگو نصف شبنامه! نپرسيده چطور، گفت:« از فردا روزنومه ديروز بايد بخونيد تازه جدولش هم تعطيل». دولت حيران پرسيد: از براي چي؟ گفت: از براي اينكه روزنامه از شهر شب ميرسه اينجا آدم ندارن تُقس كنند. جدولشم سوسه اومدن، قمار بازي ميشه! دروغ نميگفتند. با كلاغ آسمان و مگس مستراح تاق ياجفت بازي ميكردند. با مشت اول و دوم دعوا قمار ميكردند. اين كه ديگر جدول بود. گفتم: الله اكبر! باز صداي شاكي ممسني درآمد: آقايون در تمام سالنها اعلام آمار شده هر چه سريعتر ... *** عموحسن هميشه مي گفت:«وقت سر و گوش آب دادن يا بعد ازشامه يا بعد از خاموشي» بخشكي! فيلماش هم كه تكراري بود. شصت دفعه داده بود. اسم خر رنگ كني هم داشت. گمشده در آفريقا چهار دفعه ديدم سر و تهش را سر در نياوردم. نه آدم سياه دارد. نه شير و پلنگ و جك و جانور. يك گربه فقط بغل يك ضعيفه است كه شوهرش را كشته ويك يارومامور دنبال قاتل است. همهاش هم بريده، بريده. ماموره با ضعيفه تو اتاق است يك دفعه وسط خيابان راه ميرود. بعد يك هو تو آسانسور است. ضعيفه هم يك دقيقه گربه زبان بسته را زمين نميگذارد. همين عين گوشتكوب حيوان دستش است. فيلم سينمايي به مدًت 62 دقيقه. پست هم فهميد فيلماش آشغال است اِف افِ زد: « بيسر وصدا فيلم نگاه كنيد بعد هم خاموشي.» امشب همه چيز آشغال است.سُلي جميله با آن سركچل تپاندش. رفت تو نمازخانه جا پهن كرد. دو تا از آشيخها سالن اعتراض كردند. گفتم: « ببريد اتاق خودتان اگر راست ميگوييد؟» بريدند، لال شدند. سه تا كردِ عربها را دادم اتاق لُرها. اول شب بعد آمار با هم جنگشان شد. سر يكيشان شكست. الان كه رد شدم از جلوي اتاق ديدم رفيق شدهاند و نشستهاند با سيني رِنگ كردي ميزنند. يكي داد زد: - سيگار دستت نباشه! فهميدم پست آمده تو سالن. همه ساكت شدند و زل زدند به تلوزيون زير سقف، ضعيفه داشت توي فيلم الكي براي مامور آبغوره ميگرفت، كه داداشش چند سال است توي نقطهاي از آفريقاي سياه گُم شده. عكس برادرش بور بود و زاغ. زنك مشكي و سبزه بود. بعد هم آگهي جايي را نشان ميداد كه كارشان پيدا كردن گمشدهها تو آفريقا بود از توي روزنامه. خارجي نوشته بود و يك قلب تير خورده بالاي آگهي بود. دري وري بيسرو ته. نفهميدم هنوز چه دخلي به مردن شوهره داشت اين قضيهها. بعد ماموره رفت دم شركتي كه گمشده تو آفريقاها را ميجُست. يك يارو مردني دراز باكت شلوار چسب تنپاچه گشاد كه چوب سيگار نيم متري داشت صاحب شركت بود. عكس ضعيفه را ديد به مامور گفت: براي گمشده خانوم سه دفعه رفته آفريقا. هر دفعه هم چهار صد دلار گرفته بيانصاف! بعد هم ماموره دستبندش ميزنه با ضعيفه كه توي ماشين پليس هم گربه بغلش بود ميروند زندان و پايان. هزار دفعه ديگر هم ببينم نميفهمم چي به چيه! فكر امتحان فردا، ملاقاتي پس فردا. يعني زنيكه از خر شيطون پياده ميشه! بهانه ميگرفت اين آخريها. دو سري پشت سر هم اومد. گفتم وكيلبند شدم بعد هم خريت كردم، گفتم عموحسن وكيل بندقبلي رو زدن زمين. دهن پاره گفت: كلهپز كه بره سگ جاش ميشينه! اين مزد دستم بود؟ دار و ندارم سه دنگ اسكانياي نازنين به نامش نكردم؟ چي ميخواست؟ دولت زد رو شانهام پُست را نشان داد. ممسني چشمكم زد كه دنبالش بروم! حتمي قضيه غروبي را ميخواست پيش بكشد. ميدانستم دل چركين شده. عمو حسن خدا بيامرز ميگفت:« هر كاري ميكني ادارهرو داشته باش». منهم خداوكيلي داشتم. نداشتم پانصد از دو تومان بيزبان بر نميداشتم بدهم به « زرين افعاني» بابت يك بسته پاشنه طلاي چهار خط! جُرم قاچاق فروش كه مناط نيست. آنهم مني كه ميل و دَمبلام ترك نميشد، چه بيروناش چه اين تو. عموحسن محض دودي نبودن خيلي خاطرام را ميخواست حالا نباشد. چرا نباشد؟ باشد. ته راهرو دم پيچ آشتيكنان رسيدم به ممسني. نمنم ميرفت تا برسم. كلاهش را دست گرفته به ميله اتاقها ميكشيد. جواب سلام هيچ اتاقي را نداد. از پشت معلوم بود شاكي است. بسته سيگار را گرفتم كفم. اصلاً نگاهش هم نكرد. لابد نرخ بالا رفته. انگار به خودش گفت:«كه اين طور.» وسط كوچه آشتيكنان ترمز كرد. منهم گرفتم بغل. تكيه درد به سيمان سرد و پرسيد: - كجاي كاري عمو رجب؟ سنگين حرف ميزد. دلم شور ميزد؟ اما به رونياوردم. گفتم: - اولهاشم جناب سروان! توي سين و شين موندم! نفهميده باشد گفت: چي و چي؟ گفتم: كم و زياد ميآرم. پوزخند زد زير سبيلي: - كم نياري، زياد پيشكش. دوباره سيگار را رو كردم. گرفت انگار تا حال نديده باشد وراندازش كرد. يك دم تو دلم گفتم كلهاش گرم است. چشمهاش سرخ كه بود. دولت عين گربه از آن سر آشتيكنان سرك كشيد. خواست سر و گوش آب بدهد. با يك چپ چپ ردش كردم. قيل و قال جماعت توي صف مستراح، مثل هر شب، تا اين ته ميآمد. ممسني شاكي عربده كشيد: لال شين! چه خبره؟ عجب تشري! گوشم سوت كشيد. راست راستي هم لال شدند. حالا اگر من بودم يكي دو تا شيشكي و متلك رو شاخش بود. روحت شاد عمو حسن ميگفت: « فقط اداره!» سيگار را باز كرد و تقه زد گرفت طرفم. گفتم: - من كه نيستم. زير لبي گفت: اِ چرا؟ همچنين با حوصله و سر صبر سيگاري آتش زد كه ديگر داشت كفرم بالا ميآمد. هنوز داشت با بسته سيگار ور ميرفت. گفت: « پس چرا ميخري؟» از زور پَسي خندهام گرفت گفتم: - گرفتي مارو آخر شبي جناب سروان؟ پوزخند زد: سيگار چيز خوبي نيست، پول بالاش حروم نكن! گفتي تو چي موندي؟ و بالاخره بسته را گذاشت جيبش. گفتم: سين و شين جناب سروان. فردا هم امتحانه. تكًه پراند. تو هم لابد لاشو واز نكردي هنوز؟ و راه افتاد. حالا كه آشتي كرده بود متلكش را گرفتم: - چرا اتقافاً واز كردم و توش موندم. سر نبش دم نمازخانه ترمز زد. سُلي جميله انگشت بدهن، كاسه چاي بدست چندك زده بود پاي در. كچلياش از حمام غروب برق ميزد. ممسني توپيد: اينجا چيكار ميكني؟ برو تو جات. با چشم اشارهاش كردم خزند تو. گفتم: « جديده جناب سروان». - مباركه! گفتي فردا امتحان داري؟ گفتم: « هيچي هم بلد نيستم.» دست كرد تو جيباش. يك برگه سفيد چهارتا شده در آورد داد دستم. بازش كردم. يك كاغذ چاپي پر از نوشتههاي جوهري كاغذ كپي. ميشناختمش، خدا نصيب نكند. دو سه باري براي اين و آن آمد. اما جارچي ميآورد، نه افسر نگهبان. ورقة احضار دادسراي خانواده بود. بقول عمو حسن ورقة «زن طلاق- بچه گداخونه» خلاص! خوش نداشتم از اين برگهها به كسي بدهم. از آن سه تا كه آمد. يكيشان دارو خورد مرد. دوتا هم قاطي كردند. با شيشه خودزني. همين صبح اسمت را ميخواندند. لباس دولتي بَرت ميكردند با دو تا مامور، دستبند به دست ميبردند. غروب فردا ميآوردند تحويل ميدادن. درب و داغان و از هفت دولت آزاد! گفت: مشتلق يادت نره، امتحان فردا ماليده. يا حق! و گازش را گرفت رفت. منِ خر هنوز نفهميدم چي گفت. خيال كردم توي ورقه نوشته فردا تعطيل است! دولت سر رسيد. گفتم: - هان، فرمايش؟ نگاه ورقه كرد پرسيد: خودش آورد؟ بازنفهميدم دولت ميداند گفتم:«چي خودش آورد؟» نگاه كاغذ كردم. ديدم با جوهر خرچنگ قوربارغه اسم خودم را، دَمش گرم وسط كاغذ هيچ دندانه نداشت. رجب حصاركي اصل. بالايش سوسناش را بزور خواندم و بانويش را بانو سوسنبر. قبلاًها خيال ميكردم اگر همچنين روزي را ببينم ميميرم. اما هيچ اين حرفها نبود. فقط دلم ضعف رفت. دولت نفهمي كرد خواست دستم را بگيرد. كوبيدم وسط دو گردهاش پنج قدم سكندي رفت. تا حال دست رويش بلند نكرده بودم. حتي دلخور نبودم. اصلاً عين خيالم نبود به جدم. كاغذ را تپاندم تو جيبم. انگار دمبل پنج كيلويي بود، از زور سنگيني. خيال كردم شلوارم را بياورد پايين. توي اتاق هنوز كتاب و دفتر ولو بود. دولت وسط اتاق گردهاش را ميماليد. نفساش هنوز جا نيامده بود. با پا كتاب دفتر را سراندم پاي درگاه. پرسيدم: بشكهرو كه هنوز خالي نكردن؟ گفت: « كُجا به نيمه پُر نرسيده.» گفتم: جمعش كن اين آشغالارو ببر بريز تو بشكه. نه آره گفت نه، جمعشان كرد رفت پيكارش. نشستم لب تخت دولت، يك چيزي تو گلويم گير كرده بود پايين نميرفت. اما خيالي نبود. سُلي جميله كاسه به دست آن پيراهن گُل منگلي با غمزه از جلوي در رد شد. به پشت افتادم روي تختِ دولت. حالش را نداشتم بروم بالا سر جاي خودم. امًا عيب نداشت. خيالي نبود. هيچ خيالي نبود! صداي بلندگو در آمد. جناب سروان هنوز شاكي بود: كليًه آقايون توجًه كنند. از اين لحظه اعلام خاموشي ميشه ...
نویسنده: حميدرضا نجفي منبع: http://www.ghabil.com/ |
|
+
علی |
|
|
زن
گرگزادهام برای همین وقتی میبینم کسی کنارم اشک میریزد بیخیال سیگارم را دود میکنم. مردی را میبینم که نشسته و گریه میکند. میگوید گریه نکرده. داد میزند که هیچوقت بهخاطر یک زن گریه نکرده. اصلن عادت ندارد برای یک زن گریه کند. ایستاده روبهروم و دارد داد میزند. از این صداش که گرفته و خش برداشته یک طورهایی خوشم میآید. بهخاطر همین بیشتر داد میزند. عاشق داد زدنم. داد میزند. راست میگوید. زیاد به خودم مطمئن نیستم. چیزهای زیادی میبینم که نمیتوانم باور کنم. عادت شده برام. قاعدهی جدیدی است. نشسته بودیم روبهروی هم، رسم جدید این بود که او بخورد و من نگاهش کنم. بعضی وقتها از نزدیک به صورتش خیره شدهام. خیلی کم پیش میآید از نزدیک صورتش را ببینم. رفته است تمام چیزهایی را که نوشته، پاره کرده، انداخته تو سطل آشغال. این کار را نکرده. آنها را ریخته، نریخته، گذاشته روی اجاق تا با آن آشی چیزی بپزد. وقتی صورتش اینقدر داغ شود که نداند چقدر داغ شده، میروم سیگار میکشم. بهم میآید سیگار بکشم. دود جلو صورتم بالا میرود. دور خود میچرخد و شک دارد بالا برود یا پایین بیاید. عصبانی است. چیزی را که پخته میاندازد طرف من. آینه میشکند. همیشه خطا میکند. نمیتواند درست تشخیص بدهد کجا ایستادهام. خیلی سعی میکنم وقتهایی که مثل الان دارد پیالهپیاله میخورد، بدانم کجا ایستادهام و کجا دارم میروم، چی جلو پاهام سبز میشود، بفهمم قاعده و رسم در و دیوار اینطور وقتها چی هست. خیلی خوب میفهمند کی گیج میشوم. تندی قاعدهشان را عوض میکنند. میشوند چیزی که قبلن نبودهاند. گیج میشوم نفهمم چی کجاست. عاشق این چیزم که نفهمم چی کجاست. بهخاطر همین هی میخورم. هی میخورم. بعد کشتیهایی را میبینم که از گوشهاش بیرون میزنند با سوتهای مکرر و عوضی و همهچیشان. بهش میگویم برو حمام. لخت میشود میرود تو آفتاب غلت میزند. عادت دارد نیمهشب غلت بزند توی آفتاب. آفتابی که یاد گرفته از سقفف اتاق بتابد. خودمان آن را آن جا گذاشتهایم. به کسی هم نگفتهایم. بهخاطر همین همه فکر میکنند هر روز دارند آفتاب را میبینند، نمیبینند فقط عادت کردهاند دروغ بگویند. همین آفتاب وقتی میخورد به پوستش، تازه میفهمد چی کم بوده که دنیا اینطوری شده. نمیداند. هر چی را میداند تندی از یادم میرود. میروم چای میخورم. میروم میخوابم. نمیدانم چه قاعدهی کثیفی است که وقتی میخواهی بخوابی باید از میان دری عبور کنی بروی یک جا بخوابی. میرود بخوابد، محکم میخورد به دیوار. همیشه وقتهایی که اینطور میشود، که در هم یاد میگیرد دروغ بگوید، سرش را محکم میکوبد به دیوار، از میان دیوار عبور میکند، با کله میافتد تو اتاق، میخورد به چی و چی و تلو میخورد تا سرم کوبیده شود به میز و دمر شوم پشت میز و همینطور که دمر افتاده، دست کنم بطری و لیوان را بردارم و بطری را سر بکشد و بریزد روی سر و پیراهن و کجا و کجام. وقتی در و دیوار اینطور به آدم دروغ میگویند باید بروم دستشویی، تا بشاشم به این زندگی و خانه و هر چه رسم و هر چی قاعده است. میدانم که نمیتواند دستشویی را پیدا کند. بهخاطر همین دارد لیوان را وارسی میکند. چیز خوبی است. میکشم پایین، هر چی دارد میریزد تو لیوان. کلی کف مینشیند روی لیوان. تا خودم را بکشانم زیر پنجره، یا جایی که فکر میکنم پنجره است، خیلی چیز و کف میریزد روی خودش و اتاق اینها. دستش را میکشد به دیوار تا برسد به پنجره. زل میزند به لیوان. تازه میفهمم که عاشق این چیز خودم بودهام. دوستش دارم. خوشرنگ نیست. رنگ عوضی و کلی هم کف. یک طور خاصی مظلوم است. تنها. هیچ کسی را ندارد. عاشق این چیز خودم شدهام. همینطور نگاهش میکند و هی بیشتر و بیشتر دلم غنج میرود. اینقدر که از این همه، نمیدانم این همه چی، از همین اینهمه نمیداند چی گریهاش میگرید. مینشیند زیر پنجره. گریه میکنم. پرستو. صداش میزند پرستو. دهانش را باز میکند، به خودم فشار میآورم. دستهاش، لیوان و عشق بدبوش، همه با هم دارند میلرزند. شانههام میلرزند. باید کاری کند. فکر میکنم چیزی هست که باید ادا کنم. نمیداند چی. لیوان را خالی میکند بیرون. این کاری نبود که میخواستم. میرود توی پنجره میایستد. میکشم پایین و شب و همهجا را با هم خیس میکنم. دوست دارم همان جا در شبی که خیس شده، غلت بزنم، مثلن از پنجره آویزان بشوم. دستش زخم شده. ممکن است بیفتد. دوست دارم بیفتد روی پرایدی که پایین پارک شده و فرو برود توی سقف پراید و بعد آنوقت راننده نشسته باشد پشت فرمان و بیفتد بغلِ راننده. اما مطمئن نیستم که راننده پشت فرمان باشد. از کجا باید بدانم. باید مطمئن شوم. بدجوری هوس کرده ببیندش. فکر میکنم همینقدر راننده را دوست دارم که پرستو را. شاید هم کمی بیشتر. مطمئن نیستم. هیچ وقت مطمئن نبودهام. باید مطمئن شود. بدجوری هوس کرده، ببیندش. فکر میکند همینقدر راننده را دوست دارد که پرستو را. شاید کمی بیشتر. مطمئن نیست. گیج شده. خودش را میاندازد توی اتاق و تلوتلو میخورد تا در و چند بار به چند جا و چند چیز میخورد و بالاخره از درِ کمد میرود تو راهرو. ته راهرو نوری چیزی چشمک میزد. کمی روشن است. به روشنی پرستو نبود. پرستو روشنترین چیزی بود که در تمام عمرش دیده بود. به همان چیز روشن که رسید، برگشت، مابینِ روشنی و در کمد، میبیند که پراید پارک شده. چند بار به شیشهی پراید میکوبد تا راننده در را برایش باز کند یا شیشه را بکشد پایین یا مثلن بوقی بزند یا حتا فقط دستی تکان دهد. همینطور که داشت میکوبید، دید کنار درِ پراید دگمهای است که انگار زنگ در خانهی خودش را یکی کنده، بعد چسبانده اینجا. نمیدانست اگر زنگ را فشار بدهد، خودش میآید در را باز میکند یا راننده. اما خودش که اینطرف در بود یا فکر میکرد هست. از کجا باید بدانست خودش کدام طرف در مانده. داغ شده بود. شبیه داغی عجیبی که وقتی میخواست پرستو را بریزد بیرون، آنجاش حس کرده بود. بار اول پرستو را توی خیابان دیده بود. داشت راه میرفت. مرد پرستو را دنبال کرد تا رسید به ساختمانی و رفت تو. پشت سر زن رفت توی ساختمان. قصد خاصی نداشت. فقط میخواست زنی را دنبال کند که سرش را زیر انداخته و با خودش حرف میزد و راه میرفت. عاشق اینجور زنها هستم. برای خودش هم عجیب بود. اگر به یاد داشت تعجب یعنی چه، چون داشت به پرستو فکر میکرد که دید چسبیده به دری که تا همین چند لحظه پیش در پرایدی بود که زنی پشت فرمانش خوابیده بود و عجیبتر این بود که نه تنها به در چسبیده بود بلکه دستش را مالیده بود به دیوار و همینطور که داشت به پستیوبلندی پرستو فکر میکرد، دستش را رسانده بود به دگمهی زنگ. دقیقن اینقدر مکث کرده بود که دود سیگار را بدهد بیرون، و بعد انگار زنگ، شکسنیِ ظریفی باشد، نوک انگشت را روی آن مالیده بود و انگار بخواهد از تمام دنیا جداش کند، چند دایره دور دگمهی زنگ کشیده بود. سیگار هم داشت روی لبش خاکستر میشد و خاکسترش میریخت زیر پاش و میریخت روی پیراهن، روی سینه و کجا و کجاش. سیگار خیلی مزاحم بود. میدانستم همین حالا است که سیگار دروغ گندهای بگوید. همینطور که روی لب بود، نوکش را چسباند به همین در و فشار داد تا له شود و اینقدر له شود تا لبها بچسبند به در و سیگار بیفتد کف راهرو. تازه به یاد آورد که برای این لبش را چسبانده بود به در تا روی چوب در و روی لکههای رنگ، لب را بکشاند و بلغزاند تا برسد به چشمی. هیچی مزهی چشمی نمیدهد که در ساعت سهِ شب، لبها را به آن بمالی و خوب که خیس شد، بین دو لب فشار دهی و مک بزنی. و بیشتر مزه میدهد که خودت را بچسبانی به در. تمام قد چسبید. آنوقت برجستگی دگمهی زنگ را میان دو انگشت بمالی. خوب مالید. اینطوری داغ میشوی اینقدر که خیس شوی و تا از شر پیراهن و چی و کثافت و نکبت رها شوی، دست میکشی به سینه. کشید به سینه و شکم. از بالا تا پایین میآیی. لخت شد. سینه و نرمای شکم میچسبانی به در. خیسیِ عرق شکم روی در که نقش انداخت، زبانش را دور چشمی لوله کرد. چشمهام جایی را نمیبینند. برای همین با دست، گردیِ سفت دستگیرهی در را چسبید تا گم نشود. حاضر بودم قسم بخورم که اگر دستگیره را رها کند، توی این تاریکی که چشمهام جایی را نمیبینند، گم میشود و دیگر هیچ وقت خودش را پیدا نخواهد کرد. خیلی از گم شدن میترسید. چون آنوقت تمام زنها سرشان را میاندازند زیر و راه میروند و با خود حرف میزنند و میان هزار هزار زن مثل هم، از کجا میدانم که پرستو کدام یکیشان است. واقعن از کجا باید میدانست؟ این را از زنی که پشت فرمان پراید خوابیده بود، پرسید. روبهروش نشسته بود، پشت میزی در آشپزخانه. گفت واقعن بهنظر تو من باید چه کنم؟ گفت تو فکر میکنی چه باید کنم؟ چون واقعن نمیدانست، دستگیره را چسبیده بود. دید این این دستگیره عجب چیزی است. دیدم یک چیز دوستداشتنی است. برای همین دست کشید به دستگیره، نوازش کرد. مالاند. نفسنفس میزد. نفسش قطع شد. پاهاش دور هم پیچیده بودند. خواست از شر هر چه که بود و هست رها شود. دست کرد سگک کمربند را باز کند که در صدا داد. دست همانجا روی سگک مانده بود، که در باز شد و زن از پشت فرمان ماشین بلند شد و نگاهش کرد. بهنظر میرسید برای زن اتفاقی افتاده بود که خودش را کاملن ملافهپیچ کرده بود. حتم داشتم اتفاق سختی بوده، اینقدر که نمیتوانستم تحمل کند. معمولن زنها وقتی از پشت فرمان بلند میشوند و در را ساعت سهِ شب برای یکی باز میکنند که چسبیده به در و اصلن هم قصد ندارد که در را ول کند و برود پی کارش، ساکت گوشهای میایستند و زل میزنند به این آقایی که اگر دستگیره را ول کند حتمن گم میشود در جایی که اصلن نمیداند کجاست. مرد از آن مردهایی بود که در اینطور وقتها میگویندآمدهام لیوان بزرگی قرض بگیرم. گفت یا نگفت. زن حرفی نزد. مرد مطمئن نبود که چیزی گفته است. اما واقعن برای لیوان آمده بود. لیوانی برای پرستو. رو کرد به زن و گفت همهی زنها، پشت فرمان پراید، خودشان را ملافهپیچ میکنند؟ احتمالن زن مشکلی چیزی داشت که حرف نمیزد. مرد صدایش را تا جایی که میتوانست بالا برد. رو کرد به زن و همین را گفت. به یاد نداشتم چی گفتم. نشست روی زمین. عادت داشتم. اینطور وقتها زل میزنم به کسی که یا باید چیزی بگوید یا باید برود لیوان بیاورد یا شاید هم در را ببندد و برود بخوابد. اما واقعن هیچی مثل زیبایی یک زن نیست وقتی که داری از پایین به او نگاه میکنی. دوست داشت همیشه همان جا میماند و زل میزد به این زن ملافهپیچ. دوباره داد زد. ملافهای دور خودش پیچانده بود و به مرد نگاه میکرد، اینقدر که مرد گیج شد و ندانست که خودش دارد به زن نگاه میکند یا زن دارد به مرد نگاه میکند. همین را از زن پرسید. گفت این جا جای خوبی برای حرف زدن نیست. زن قصد نداشت حرف بزند یا کاری کند. مرد داشت توی هال دور خود میچرخید و دنبال مبلی چیزی میگشت تا روی آن بنشیند. اگر روی مبل مینشست میتوانست با زن حرف بزند. همینطور داشت وسط هال میچرخید. سرعتش زیاد شده بود. شاید بتواند چیزی ببیند. معمولن در سرعتهای پایین نمیتوانم چیزی ببینم. اما بههرحال مبلی چیزی ندید. این مسئله تازگی داشت. باید از زن میپرسید. رفت آشپزخانه و به زن گفت. خواهش کرد که فکر کند. دید زن اصلن متوجه نمیشود. چون ملافه از سرش افتاده بود روی شانه. شاید عادت داشت وقتی چیزی را نمیفهمد ملافه را بیندازد روی شانه. موهاش کوتاه بود. خیلی کوتاه. عاشق زنهایی بود که اینقدر موهاشان کوتاه است که میشود آنها را با یک پسربچه اشتباه گرفت. بهترین خاصیتی است که یک زن میتواند داشته باشد. تازه این یکی وقتی ملافه را میانداخت روی شانه، لبانش را هم میگزید. مرد خواست حرف بزند، خواست از پرستو حرف بزند، از وقتی که پرستو نیمهلخت ایستاده بود روی یک صندلی. این مهم نبود. مهم این بود که اگر مرد سیگاری بود، خیلی میچسبید سیگار بکشد و به پرستو نگاه کند. پرستو روی صندلی ایستاده بود و حرف میزد. دستهاش آویزان بود. وقتی روی صندلی ایستاده بود، مرد دید حالش خراب است، دلش میخواست کاری کند. باید یک کاری میکرد. پوست بدن پرستو خشک شده بود و از خشکی ترک خورده بود و پوست ورقهورقه کنده میشد و میافتاد. مثل پولک ماهی یا شورهی سر یا همهی اینها اگر با هم باشند. وقتی حال مرد خراب باشد میرود از پنجره بیرون را نگاه میکند. بعد میرود در را باز میکند. طوری در را باز میکنم انگار دارم سیگار میکشم. انگار در باز کردن، سیگاری باشد و مرد با باز کردن، سیگار میکشد. میرود توی راهرو. اینطوری سیگار دود میکند. میایستد پشت در آپارتمان همسایه. همانجا میایستد و زل میزند به در. انگار در همسایه، دود سیگاری است که پک زده است و حالا دارد خیره به آن نگاه میکند. وقی زیر بینیش میسوزد میداند که سیگار تمام شده. برمیگردد تو اتاق. بعضی وقتها سیگار خیلی سنگین میشود. مثل همینالان که روبهروی زن ایستاده. این یکی سیگار برگ است که بعد از آن عرق هم میکند. میخواهد بگوید در زندگی فقط آرزو داشته که وقتی نیمهشب از خواب بیدار میشود، ببیند زنی کنارش خوابیده، آنوقت از روی پاتختی، سیگاری بردارد، روشن کند و زل بزند به نقطهی روشن سر سیگار. زن بالاخره یک کاری کرد. بلند شد. ملافه از روی شانههاش سر خورد و افتاد زیر پاش. طوری رفت طرف اجاق که فقط کسی که میخواست از روی اجاق کتاب بردارد اینطوری میرود. وقتی زن برگشت و کتاب را روی میز گذاشت مرد گفت امروز یک خبر عجیب شنیدم. گفت اینقدر این خبر عجیب بود که از تعجب بال در آوردم. میخواست بالها را به زن نشان دهد، اما بالها را جمع کرده و گذاشته بود گوشهی اتاق. شاید هم انداخته بود تو سطل آشغال. بعد از اینکه بال در آورده بود، رفته بود کنار پنجره، میخواست پرواز کند. میترسیدم بالهای تعجبیام را باز کنم. اما نمیشد از لذت آویزان شدن از پنجره چشم پوشید. دستهاش را به لبهی پنجره گرفت و خود را آویزان کرد. بالها در شب کار نمیکردند. فقط در روز کار میکردند. اینطوری ساخته شده بودند. اگر بالها در شب هم کار میکردند شیرجه میرفت سمت پراید زیر پاش، پنجههاش را فرو میکرد تو سقف ماشین و خانمی را که پشت فرمان خوابیده بود، میگرفت و میآورد بالا، یا مینشاندش پشت میز، یا اگر خیلی خسته بود، میخواباندش روی تخت و بالها را گوشهی اتاق پارک میکرد و کنار زن میخوابید. طوری به زن دست میکشید انگار بعد از یک مأموریت سخت شبانه، سیگار میکشد. سیگار که تمام میشد، موهای زن را میبافت و میگذاشت زیر سرش و میخوابید. اما الان زنی روبهروش نشسته بود که که داشت کتابی را هم میزد که از روی اجاق برداشته بود. سرم را میاندازم پایین و حرف میزنم. برای کفشها. گرچه کفش به پا نداشت. احتمالن تا اینجا پرواز کرده بود با همان بالها. پس بالها باید گوشهای پارک شده باشند. نبودند. زن بلند شد برود. وقتی داشت راه میرفت خیلی خمیده راه میرفت. داشت تمرین میکرد وقتی پیر شد چگونه راه برود. چیزی هم در دست نداشت. مرد روی میز خم شد تا کتاب را ببیند. ندید. رفت زن را صدا بزند ببیند زن به صفحهی چندم کتاب رسیده تا مرد از آنجا ادامه دهد. نمیتوانست راه برود. خواست همینطوری که نشسته است روی صندلی و نمیتواند بلند شود، تکیه بدهد به پشتی صندلی. از پشت افتاد. صندلی چمدانی بود که شبیه مرد تنهایی بود که از سر شب تا دمدمهای صبح هی خورده و هی خورده و خورده و آخرش اینقدر حوصلهاش سر رفته که از خانه زده بیرون. نشسته بود کنار چمدان و دوست داشت چمدان برایش حرف بزند. سرش را گذاشته بود روی شانههای چمدان. با دستگیرههاش بازی میکرد. چمدان گفت که اینقدر تنها است که دلش میکشد برود پیش این زنی که الان پشت در خانهاش نشستهاند. چمدان سرش را گذاشت روی شانههای مرد. گفت خیلی تنهاست. گفت خیلی وقت پیش ساک کوچولویی زنش بود که با او زندگی میکرد. ساکی پر از ملافه. یک روز حوصلهش سر رفت. یک روز صدایی اینقدر براش حرف زد که بلند شد و رفت آپارتمان کنار آپارتمان خودشان را کرایه کرد. به زنش گفت میخواهد بنشیند برای خودش بنویسد. گفت به اتاقکار و خلوت و چه میداند از این چیزهایی نیاز دارد که همهی چمدانهای نویسنده میگویند نیاز دارند. مرد دستهاش را دور چمدان حلقه کرد. چمدان را به خود چسباند. چمدان گفت بعد که رفت آپارتمان کناری، دید اصلن به زنش سر نمیزند. فقط گاهی او را در راهرو میدید. گفت خیلی میخواست برگردد دوباره به خانهی خودش، پیش ساک کوچولو. اما برنگشت. میخواست ببیند چقدر تحمل دارد. گفت زنش سکوت کرد. دیگر حرف نزد. گفت خیلی دلش برای صدای زنش تنگ شده بود. چمدان زوارهاش را نشان داد که از هم وا رفته بودند. گفت حالا که پیر شده است نمیداند باید چه کند. هر شب، نیمهشب میآید پشت این در میایستد. انگار دارد آیینی را اجرا میکند یا یک نمایش یا مراسم. مرد سرش را تکان داد، گفت میدانم. بعد رفتی دیدی تمام نوشتههات فقط از زن بوده، خواسته بودی او را روی کاغذ بنویسی. بلند شد چمدان را گذاشت گوشهی راهرو. روی چمدان نشست تا صبح شود و برگردد خانه. تمام شبهای زندگیاش روی همین چمدان نشسته بود. بخش آخر مراسم این بود که بنشیند دعا کند که اول او باشد، بعد دیوارها اطراف او بالا رفته باشند تا این ساختمان با تمام آپارتمانهاش دور او یکی یکی ساخته شود. بعد زن بیاید خانه را بخرد و وسایل را اطراف مرد بچیند، طوری که انگار مرد یکی از وسایل خانه است و هرگر مرد را نبیند مگر اینکه اینقدر مرد حرف بزند و بزند و قصه بسازد تا شاید کسی او را ببیند یا صداش را بشنود. شاید بعضی وقتها، مثلن وقتی که زن خیلی خسته است یا بین خوابوبیداری است و دارد رؤیا میبیند، شاید نگاهش به مرد بیفتد و در همان نگاه کوتاه ممکن است لحظهای به مرد فکر کند. حتا اگر یک ثانیه بعد فراموش کند یا خوابی ببیند که هر چه از قبل بوده را از یادش ببرد. حتا اینکه مرد هنوز روی چمدان نشسته و دارد قصه میگوید یا خودش را که خوابیده است.
نویسنده: سعيد شريفي منبع: http://www.ghabil.com/ |
|
+
علی |
|
|
دنياي خدا
با ورود عمو ابراهيم فراش، زندگي در دبيرخانه آرام آرام آغازشد. پنجرهها را يكي پس از ديگري باز كرد و با دلمشغولي و بياعتناييشروع كرد به جارو كردن كف اتاق بزرگ. سرش به طور منظم و آهسته تكان ميخورد و آروارههايش ميجنبيدند، انگار مشغول جويدن است.بعد محل رويش موهاي سفيدش در چانه و گونهها شروع كردند بهجنبيدن، اما تاسي جلو سرش حتي يك مو نداشت. برگشت به طرف ميزها، گرد و خاكشان را پاك كرد و پروندهها و وسايل را سرجايشان گذاشت. سپس به اتاق ــ درواقع اداره ــ نظريسراسري انداخت، و نگاهش را ميان ميزها گرداند، گويي صاحبانشان را ميبيند. در چهرهاش گاهي رضايت و گاهينارضايي نقش ميبست. يك بار هم تبسم كرد. بعد رفت، در حالي كه با خودش ميگفت: «حالا برويم صبحانه را حاضركنيم.» احمد انديكاتوريست نخستين كسي بود كه پيدايش شد. آمد با بارپنجاه سالگي بر دوش و چهرهاي كه بر آن خشمي ثابت، چون نقشي از انزجار روزگار حك شده بود. پشت سرشمصطفاي ماشيننويس آمد كه زياد ميخنديد، ولي خندهاي بريده بريده كه با آن غمهاي روزانهاش را ميراند. بعدسمير آمد كه در اداره «تودار» ميخواندنش; و سرباز كه زيبايي چهرهاش خبر از لطف كودكياش ميداد. لطفي با تبختروارد شد، شيك، با انگشت و ساعت و سنجاق كراوات طلايي. حمام هم بهاو پيوست، ريزه و تكيده و منزوي. آخر سررئيس دايره آمد ــ استاد كامل، پوشيده در هالهاي از وقار، با تسبيحي در دست. سروصدا و خشخش كاغذ اداره را آكند، ولي هيچ كس دست به كار نبرد. حتي رئيس غرق يك گفتوگوي تلفني شد. برگهاي روزنامه چون بيرق در هوا گشوده شدند. لطفي در حالي كه با چشم اخبار روزنامه را دنبال ميكرد گفت: ــ امسال آخرين سال دنيا خواهد بود... صداي رئيس بلند شد كه با احترام توي تلفن حرف ميزد: ــ مگر ماه پنهان ميماند؟ سمير پرسيد: ــ چرا ما بايد با ازدواج و بچهها عذاب بكشيم؟ ببينيد، اين جوانپدرش را جلو چشم مادرش كشته. احمد نيز با صداي گوشخراشي گفت: ــ وقتي دوا در بازار پيدا نميشود، نسخه نوشتن چه فايده؟ سرباز از جايي كه نشسته بود چشم دوخته بود به مطب دكتري درساختمان روبهرو و منتظر بود تا پرستار بور آلماني در پنجره پيدايششود. دوباره لطفي با تاكيد گفت: ــ باور كنيد، پايان دنيا بيش از آنچه فكر ميكنيد نزديك است. رئيس دستش را روي دهني گوشي گذاشت و آمرانه به حمام گفت: ــ اين پرونده را حاضر كن، 1130ـ3 سال... و دوباره رفت سراغ مكالمهمشتاقانه خود، اما حمام سرش را از روي روزنامه بلند نكرد و زير لبغريد: «بر مادرت لعنت.» در همين حال عمو ابراهيم با يك سيني پربازگشت و شروع كرد به پخش كردن ساندويچهاي فول و طعميه و پنير و حلوا ارده. دهانها مثل آسياب افتادند به جان غذاها و صداي ملچ ملوچ در گوشه و كنار راه افتاد. با اين همه هيچ كس چشم از روزنامهها برنداشت. عمو ابراهيم از دم در با چشمان پژمرده نگاه غريبش را دوخته بود به غذا خوردن كارمندها، تا اينكه احمد با دهان پر از لقمه صدايش زد: ــ حقوقها عمو ابراهيم. مرد رفت. ساعتي بعد فروشنده كراوات و عطريات كه معمولا اوايل ماه به اداره سر ميزد تو آمد. رفت سر ميزها و هرچه داشت عرضه كرد. كارمندان شروع كردند به وارسي جنسها. هركس هرچه ميخواست برداشت. مرد از اتاق بيرون رفت تا بعد از گرفتن حقوق برگردد. يكساعت بعد روغن فروش براي جمع كردن اقساطش آمد، ولي مصطفي با خنده و لحني معنيدار به او گفت: ــ صبر كن تا عمو ابراهيم برگردد. مرد در حالي كه لبهايش با تلاوتي يك ريز ميجنبيد دم در ايستاد. ماشين تحرير فعالانه سرگرم كوبيدن بود و سمير هم اوراق مهم رابرداشت و رفت تا به نظر رئيس برساند. آفتاب تازه از پنجره مشرف برميدان به درون سرك كشيده بود. سرباز هنوز دزدكي به پنجره مطب نگاه ميكرد. رئيس عمو ابراهيم را براي كاري صدا زد، ولي مصطفي يادش انداخت كه عمو ابراهيم هنوز از خزانه برنگشته است. در اين هنگام احمد سرش را از روي پروندهها بلند كرد و پرسيد: ــ مردك دير كرد. نميدانم چرا؟ فروشنده روغن رفت تا به دواير ديگر سربزند و دوباره بيايد. احمد از اتاق بيرون رفت، نگاهي به چپ و راست انداخت، بعد برگشت وگفت: ــ اثري ازش نيست. مرد كه خرفت، چي باعث تاخيرش شد؟ سه ساعت كه گذشت، احمد ديگر صبرش را از دست داد، بلند شد وبا صداي بلند اعلام كرد كه دنبال مرد به خزانه ميرود. لحظاتي بعد با چهرهاي برافروخته از خشم برگشت و گفت: ــ يك ساعت پيش حقوقها را گرفته. پس كجا رفته اين ديوانه؟ لطفي از او پرسيد: ــ حقوق خودش را گرفته؟ احمد با تشر پاسخ داد: ــ بله، جلو قسمت پرداخت حقوق روزمزدها به من گفتند. ــ شايد رفته باشد خريد. ــ قبل از اينكه حقوقمان را بدهد؟ ــ خيلي بعيد نيست، هر دم از اين باغ بري ميرسد... نارضايي بر چهرهها نقش بست. رئيس ــ گروه چهار اشل قديم ــسگرمههايش را توي هم كرد. سكوت كوتاهي حكمفرما شد. چيزينگذشت كه مصطفي با يكي از خندههاي مشهورش سكوت را شكست و گفت: ــ فكرش را بكنيد كه توي راه پولش را زده باشند! خندههاي بيرمقي به لبها نشست ــ بسيار بيرمق ــ مثل آههايزيرلبي; كه لطفي گفت: ــ يا حادثهاي برايش پيش آمده باشد! و چون در چهرهها ناخرسندي ديد، حرفش را تصحيح كرد وگفت: ــ امروز هر بلايي بر سر عمو ابراهيم بيايد بر سر همه اداره آمده است... احمد به تندي گفت: ــ مگر اين كه كسي سر گنج نشسته باشد. همه از حرفش احساس رضايت خاطر كردند. رئيس با خودنويس پاركر اهدايياش روي ميز ضرب گرفت و با آن اعضاي دايره را بهخويشتنداري دعوت كرد. او درواقع نگراني فزاينده خودش را دورميكرد. با وجود اين سرباز پرسيد: ــ در چنين وضعي چه بلايي برسر پولها ميآيد؟ ــ مثل وقت دزدي€ كسي نخنديد. سرباز بار ديگر پرسيد: ــ مثل وقت حوادث؟ ــ پول توي شلوغي به سرقت ميرود; آن را در دفتر پليس نگهميدارند تا قضايا روشن شود، و بعد خر بيار معركه باركن. چنين به نظر آمد كه كسي حال خنديدن نداشت. چهرهها عبوس بودو زمان سنگينتر از بيماري ميگذشت. صدايي گفت: «امروز به رويكي بلند شديم؟» احمد پا شد رفت تا دايره بازرسي را دنبال عمو ابراهيم بگردد. ولي وقتي برگشت چهرهاش داد ميزد كه كاري از پيش نبردهاست. رئيس به اين مشكل غريب ميانديشيد كه در خاطر هيچكس نميگنجيد. حاضر نبود باور كند: مردك ديوانه دفعتا دم در پيدايشخواهد شد. فحش است كه نثارش خواهد شد و اوعذرهاي جورواجور خواهد تراشيد. خوب جز اين چه ميتوانند بكنند؟ لطفي پشتش به زن ثروتمندش گرم است. سمير از آن حقههاست. وليبيچارههايي مثل احمد حادثه پاك نابودشان ميكند. فروشنده روغن برگشت ولي پيش از آن كه دهان باز كند رئيسسرش داد كشيد: ــ صبر كن، دنيا كه به آخر نرسيده. ما در يك اداره دولتي هستيم نه دربازار... مرد حيرتزده عقب نشست. چند نفر از كارمندان دايره بازرسي براي احوالپرسي آمدند، بعضيشان خواستند شوخي كنند ولي فضا را گرفته ديدند و شوخي توي دهانشان ماسيد. نگراني به عيان خود رانشان داد، همه دست از كار كشيدند. احمد آهي كشيد و گفت: ــ به دلم برات شده كه مساله جدي است. از بين رفتيم حضرات... بعد برخاست و گفت: ميروم از دربان وزارتخانه سراغش را بگيرم. و با پريشاني ناپديد شد. اندكي بعد برگشت و برانگيخته داد زد: ــ دربان ميگويد كه او را حدود نه صبح ديده كه از وزارتخانه ميرود بيرون. بعد با صدايي گفت: ــ بدتر از فاجعه است. ممكن نيست زندگيش را به صد وپنجاه يادويست جنيه بفروشد. حادثه؟ كي ميداند. خدايا، يعني اين ماه تمامميشود؟ لطفي احساس كرد كه نگاهها گاه به گاه به طرفش برميگردد، پس باحالي گرفته گفت: ــ بله بدتر از فاجعه است. شايد بپرسيد خوب براي من چه اهميتدارد؟ راستش بگويم كه زن پولدارم حتي يك سكه از پولش را خرجنميكند... دهها نفرين بود كه در دل نثارش شد. هيچ كس وقعي به حرفش نگذاشت. احمد آهي كشيد و گفت: ــ شما را به خدا باور ميكنيد؟ به خدا كه من از روز دوم برج ديگريك شاهي توي جيبم نيست. نه چاي و قهوه ميخورم، نه سيگارميكشم، نه ماشين سوار ميشوم. اولادي در دبيرستان، اولادي دردانشگاه و قرض سنگين دوا و درمان. چه خاكي به سرم بريزم؟ چون ساعت از يك بعدازظهر گذشت، رئيس با چهرهاي گرفته برخاست. از ميزش فاصله گرفت و گفت: ــ بايد به بازرس كل خبر داد. بازرس كل در حالي كه خود را ناراحت نشان ميداد به داستان گوشداد، بعد پرسيد: ــ با وجود همه اينها، ممكن نيست برگردد؟ ــ راستش من كه پاك نااميدم، ساعت نزديك دو است... بازرس با لحن خردهگيرانهاي گفت: ــ شما ميدانيد كه رفتارتان اشتباه و برخلاف دستور است... رئيس در سكوتي نوميدانه فرو رفت، آنگاه با تمجمج گفت: ــ همه دواير اين كار را ميكنند... ــ باشد! اشتباه اشتباه را توجيه نميكند. گزارشي به من بنويس تا به نماينده وزراتخانه بدهم... ولي رئيس كوتاه نيامد وگفت: ــ همه به حقوقشان شديدا احتياج دارند. اين وضع بيسابقه است... ــ ميخواهي من چه كنم؟ ــ ما حقوقها را نگرفتهايم; ليست را امضا نكردهايم... ــ بله، قضيه انكار كردني نيست. همين طور سهلانگاري درمسؤوليت... سكوت حاكم شد. رئيس آدم درماندهاي جلوه كرد. بازرس به تنگآمد و خودش را با اوراق روي ميزش مشغول كرد. رئيس از موضع خودعقب نشست و باگامهايي سنگين به طرف در رفت. هنگام خروجصداي بازرس كل را شنيد كه با درشتي ميگفت: ــ به پليس خبر بدهيد... افراد دبيرخانه راه افتادند به طرف مركز پليس. يك نظامي هدايتشانكرد به اتاق افسر نگهبان. راهشان را از ميان زناني كه زانوهايشان را بغل زده بودند و جلوشان دستهاي مرد دعوا كرده و خونالود نشسته بودند،گشودند. ازپس دري بسته صداي جيغ و ناله بلند بود. آقاي كامل، رئيسدايره تمام ماجرا را از اول تا آخر براي افسر تعريف كرد. درباره عموابراهيم گفت كه فراشي است پنجاه و پنج ساله. از ده سالگي به عنوانكارگر چاپخانه به خدمت وزارتخانه درآمده، بعد به علت اينكه رويرئيسش دست بلند كرده، فراشش كردهاند. حقوق پايهاش شش جنيهاست. كاركنان دبيرخانه دربارهاش گفتند كه آدم پاكي بود، و اگر چهاشكالاتي داشت، اما قابل تحمل بود. مثلا پيش ميآمد كه داشت با توحرف ميزد، ميگذاشت ميرفت، يا در چيزهايي دخالت ميكرد كه بهاو مربوط نبود; يا گاهي بدون مناسبت به مسايل سياسي روز ميپيچيد.گفتند كه در خانه شماره 111 >درب الحله< زندگي ميكند. سابقه نداردكه دزدي كرده يا چيز مشكوكي آورده باشد. افسر پس از نوشتن صورتجلسه گفت كه منطقه نخست بايد مطمئن شود كه حادثهاي براي او پيشنيامده، بعد تحقيق مسير قانوني خود را طي كند. كارمندان چارهاي جزبازگشت نديدند. منگ از پريشاني، مركز پليس را ترك گفتند. صدايشاندرهم آميخته بود، شكوه ميكردند و ميپرسيدند كه با مسئوليتهايسنگينشان در خانه چه كنند. همگي تمايل واحدي داشتند و آن اينكه باهم باشند تا راهحلي براي مشكلشان بيابند، اما بالاخره ناچار شدند ازهم جدا شوند. هريك به راه خود رفت. رئيس دايره به خانهاشبرگشت. دلخوشياي نداشت جز بازي ورق. مصطفاي ماشيننويسكج كرد به طرف حجره رباخواري در «باب الشعريه» كه عادت داشت درمواقع بحراني با بهره كلان از او نزول بگيرد. لطفي خرجي خانه دستزنش بود، در نتيجه لازم بود كلكي سوار كند تا خرجي ماهانه را از اوبگيرد. سرباز عزب بود و در خانه پدرش زندگي ميكرد. تصميم گرفت به او بگويد: «اين ماه خرجم را بده، فرض كن هنوز محصلم.» حمام ناگزير بود زنش را كه عضو صندوق پسانداز محلي بود متقاعد كند تاسهمش را كه مخصوص لباس بود براي خرج خانه بگيرد، حالا با دعوا يا با التماس. سمير كارش آسانتر بود، چون وقتي تنها شد به خودشگفت: «اگر رشوه نبود چطور ميتوانستم از اين مهلكه جان به در ببرم؟» ماند احمد انديكاتوريست، كه همكارانش فكر ميكردند رنگ روز بعد را هم نخواهد ديد. سرگردان توي خيابانها راه ميرفت، بيآنكه حواسش به مردم دور و بر و ماشينها باشد. نالان با چهرهاي كبود داخل خانه شد، خود را روي اولين صندلي انداخت و چشمهايش را بست. زنش با بوي آشپزخانه به طرفش آمد و با پريشاني پرسيد: ــ چي شده؟ ــ اين ماه حقوق نداريم. زن با تعجب گفت: ــ خدا روز بد نياورد، چرا؟ عمو ابراهيم اول وقت حقوقت را آورد! مرد چون غريقي كه در لحظههاي آخر نفسي يافته باشد، از جا جهيد. زنش رفت و پاكت اوراق مالي را آورد و احمد حقوقش را تمام وكمال در آن ديد. شادي او را به مرز جنون رساند. سبكبال دستهايش را گشود و از ته دل داد زد: «خدا خوارت نكند عمو ابراهيم... خدا عوضت بدهد عمو ابراهيم.» پليس به خانه عمو ابراهيم در درب الحله حمله برد. خانه عبارت بود از اتاقي انباري در يك حياط قديمي كه ديوارش در حال فروريختن بود. در اتاق چيزي نبود جز يك تشك شندره، يك حصير، يك منقل، يك ديگ، يك ساج و پيرزني يك چشم كه معلوم شد زن اوست. چونسراغ شوهرش را گرفتند، گفت كه وزارتخانه است. بعد خيلي جدي گفت كه چيزي از ناپديد شدنش نميداند. تنها لباسي كه از عمو ابراهيميافتند يك جلباب بود كه وقتي خوب وارسياش كردند، قطعه كوچكيحشيش توي آن پيدا كردند. ماموران زن را به دفتر پليس بردند و او گفت كه از فرار مردش يا از سرقتي كه به آن متهم است چيزي نميداند. خيليگريست و خيلي شوهرش را نفرين كرد. گفت كه مرد در آغاز زندگيمشتركشان، شوهر پاكي بود و آنها صاحب بچههايي هستند. از اينبچهها يكي كارگري است در منطقه كانال كه سالهاست رابطهاش با آنهاقطع است. ديگري در ده سالگي در حادثه تصادف تراموا كشته شده. و يك دختر كه زن يك كارگر ساختمان است و شوهرش او را به دورترين منطقه صعيد برده. او هم مانند برادرش در كانال با آنها رابطه ندارد. بعداعتراف كرد كه عمو ابراهيم در ماههاي اخير و بعد از اين كه پا به سنگذاشت، تغيير مهمي كرده است، به اين معني كه خبرهايي به او رسيده كه نشان ميدهد وي دلبسته دخترك بليت فروشي در حوالي قهوهخانه «فؤاد» شده، و اين خبرها باعث شده كه چند بار جلوي چشم همسايههابا هم دعوا كنند. ماموران به قهوهخانه فؤاد ريختند و با گروه عجيبي ته سيگارجمعكن ــ از كودك تا جوان ــ به مركز بازگشتند. عدهاي واكسي نيزآوردند. همه وقتي اوصاف عمو ابراهيم را شنيدند، او را به ياد آوردند.گفتند كه او در ماههاي اخير روي آخرين صندلي درگذر منشعب از راهاصلي مينشست، قهوه ميخورد و به دخترك انگليسي زل ميزد. دخترك، بليت فروشي هفده ساله بود با گيسوان طلايي و چشمان آبي كهاو هم در آغاز ته سيگار جمع ميكرد. تقريبا همه اعتراف كردند كهروابط مخصوصي با او داشتند، بعضي از مشتريهاي محترم قهوهخانههم همينطور. عمو ابراهيم خيلي به دخترك توجه داشت. يك بار از آنحوالي ميگذشت كه او را ديد و چون فهميد كه دور وبر قهوهخانه فواد ميپلكد، صندليش را ته گذر گذاشت تا هر بعدازظهر او را ببيند. درظاهر براي خريد بليت صدايش ميزد، ولي درواقع ميخواست مدتبيشتري كنار خود نگهش دارد. دخترك از همان آغاز متوجه دلباختگيمرد شد و پيش آنها پتهاش را روي آب ريخت، و او هم به علت گيجيمتوجه آنها نبود. روزي دخترك به آنها خبر داد كه مرد مايل است با اوازدواج كند€ گفت كه مرد به او زندگي سعادتمند و خالي از بدبختي ودربدري وعده داده است. آنها خيلي خنديدند و حرف را شوخي تلقيكردند، چون هم خودشان به ازدواج فكر نكرده بودند و هم مرد هيچشباهتي به دامادي كه در خيالشان بود، نداشت. يكيشان به مسخرهگفت: ــ او كه ظاهرا مثل ماست! دخترك با سردرگمي گفت: ــ ولي ثروتمند است... باز هم خنديدند. ولي دخترك ديگر به قهوهخانه نيامد و يكدفعه ازهمهجا غيبش زد. پليس يقين داشت كه يك سرنخ را گير آورده است، ولي نميدانست كه سرديگر در «ابوقير» است. آري، عمو ابراهيم در ابوقير بود. برساحلميلميد، گاه به دريا و گاه به «ياسمينه» كه گيسوان طلايياش در معرضنسيم پرميگشود، چشم ميدوخت. ريشش تراشيده و تاسي سرش زيرعرق چيني به سفيدي شير پوشيده بود. معلوم بود كه آبي زير پوستشدويده است. ياسمينه دامن شيكي به تن داشت. چنان تر و تازه مينمودكه گويي آب مقطر است. يك كانون خانوادگي خوشبخت و كامياب،اگرچه سرماي فروردين هنوز نيشي ميزد. محل تقريبا خالي بود. هنوزاز مسافران تابستان خبري نبود و يونانياني كه كنار دريا خانه داشتند، ازساحل دور بودند. عشق گرداگرد مجلس زيبايشان پرگشوده بود وميرقصيد. در چشمان عمو ابراهيم ناباوري و تعجب موج ميزد. انگاربراي اولين بار در معصوميتي كودكانه با جهان رو به رو ميشود. آخر تاآن موقع دريا نديده بود. در تمام عمر حتي پايش را از قاهره بيروننگذاشته بود. چنين بود كه درياي خروشان، ساحل بيكران و آسمانپوشيده از ابر سپيد او را چون گل صفا داده بود... گوش به صدايدانههاي باران سپرده بود و لبخند شادي و خوشبختي لبانش را تركنميكرد. گويي از بندهاي غم رسته است و در رؤيايي غوطه ميخورد،يا از نغمههاي دلكش عشق كه جان سرمستش را در نور ديده است لذتميبرد. اما دخترك در برابرش بيحال دراز كشيده بود، سكوت سنگينياو را دربرگرفته و پلكهايش با رنگي از ملال سنگين شده بود. لطفي،كارمند دبيرخانه ناخواسته ابوقير را به او معرفي كرده بود. هرسالتابستان را در اين ييلاق ميگذراند و پيش از سفر و بعد از آن، از زيبايي وآرامش و ماهيهايش براي همكاران حكايتها ميگفت. ييلاق فكر عموابراهيم را پر كرده بود و آخر سر هم راه خود را به آن پيدا كرد، با هر آنچهيك ماه عسل نياز داشت، از لباس و لوازم آرايش و هديه و اسباب عيشو عشرت. همه روز را توي اتاق مفروشي كه كرايه كرده بود در كنارساحل ميگذراند. كاري جز عشق و نظربازي و كشيدن خوردن ونوشيدن و گپ زدن نداشت. در يك هفته چنان ريخت و پاشي كرد كهقبلا در يك سال هم نميكرد. و معشوق دست از خواهش نميكشيد، واو چه زود خواستههايش را پاسخ ميگفت. دخترك رفتار عجيبي داشتحتي مسكرات و مخدرات هم ميخواست€ تا حد آزار دهندهاي صريحبود. يك بار پرسيد: ــ پولها را از كجا آوردهاي؟ عمو ابراهيم خنديد و گفت: ــ من جزو اعيانم. دخترك با ترديد و با گونههاي گل انداخته از شراب، گفت: ــ حاليم هست... ـ خدا ببخشدت... دخترك خنده ابلهانهاي كرد وگفت: ــ چهار تا دندان بيشتر نداري... يكي بالا، سه تا پايين... مرد با اغماض خنديد، شايد هم كمي به دل گرفت، ولي تصميمنداشت از خوشبختي دست بكشد، خوشبختياي كه خودش بيش ازهركس ميدانست چقدر ناپايدار است. چيزي نميخواست، جز اين كهسعادتي را كه به دست آورده است مدتي نگه دارد. ميدانست كهپايههاي سعادتش با خرج آخرين سكه خود به خود فرو خواهدريخت، اما نميخواست پيش از آن دستگيرش كنند. از اين رو با وجودكج خلقيهايي كه معشوق نشان ميداد بر خوشبختي پا ميفشرد. دختركميل داشت اسكندريه را ببيند، ولي عمو ابراهيم مصرانه رد كرد. پسدختر با مكري كه از پيادهروها به ارث برده بود گفت: ــ بهت گفتم حاليم هست بابا! پاسخ عمو ابراهيم اين بود كه يك هديه زينتي زيبا برايش خريد،ميوه و شراب و سيگارهاي قاچاق در دسترسش نهاد، گونههاي گلانداختهاش را بوسيد، با مهرباني به چهرهاش لبخند زد و گفت: ــ به دريا و آسمان نگاه كن و با آنچه داري خوشبخت باش. عيشتشاد!.. ميخواست او هم مثل خودش خوشبخت باشد. پيش از اينسرافكنده ميگشت. از دنيا جز خاك و خلش را نميديد، يا چيزي جزمحنتها و بدبختيهايش را نميديد. اما اينك چيزي را ميديد كه هرگزنديده بود. سپيده دمان را در طلوع سحرآميزش و غروب را با رنگهايشگفتانگيزش كه از شفق ميتراويد. ستارگان بيدار را و ماه تابنده را وافقهاي نامتناهي را. و همه اينها را به نيروي خلاق عشق ميديد. حتي درشگفت بود كه پس از آن همه تيره روزي چگونه اينها او را به وجدميآورند. در اوايل خرداد نخستين خانواده كه زودتر از ديگران به ييلاق آمدهبود كنار ساحل پيدا شد. عمو ابراهيم دلش گرفت. احساس كرد كهبدبختي دارد مثل اجل نزديك ميشود. خوشبختي به زودي و برايهميشه خواهد رفت و همين، او را برسعادت موجود مصرتر ساخت.شروع كرد به روشن كردن پياپي سيگارهايش. روزي توي دكان بقاليبود كه در آخر راه لطفي، كارمند دبيرخانه را همراه يكي از دلالها ديد.دلش از ترس پايين ريخت. به سرعت به كوچه بغل پيچيد و از آنجاخود را به خانه رساند. لطفي مثل هر تابستان ديگر آمده بود تا برايماههاي تير و مرداد خانهاي كرايه كند. چند روز نخواهد گذشت كهلطفي طول و عرض ساحل را خواهد پيمود و ديگرجايي براي اونخواهد ماند. نااميدي در خانهاش را ميكوبيد و او جايي براي خودسراغ نداشت. رؤيا مثل اين ابر شتابنده به پايان خواهد رسيد و معشوقچون نسيمي تركش خواهد كرد. معشوقي كه دوستش دارد، هرچند ازتنهايي مينالد و زباني گزنده دارد. آري، دوستش دارد، و براي سعادتيكه ارزانياش داشته و روح جوانيي در او دميده، سپاسگزارش است.خدا از سر تقصيراتش بگذرد و خوشبختش كند. خود را در اتاق تنها يافت. رفت باقيمانده پولها را شمرد و آنها رادور سينهاش بست. حركتي نزديك در احساس كرد. به طرف صدابرگشت و دختر را ديد كه دارد ميآيد. با خود گفت آيا او را ديده است؟در چشمانش نگاه مكارانهاي خواند، از اين رو هنگامي كه در كنارشروي رختخواب دراز كشيد، خواب از چشمانش پريد. شب دربيخوابي و فكر گذشت. در درونش صداي پرمهري ميگفت: >پولها رابه او بده و روانهاش كن.< به او گفت: >هنوز چند روزي فرصت دارم.< صدا گفت: >پولها را بدهو روانهاش كن.< دخترك زيباي فراري از پدر... از مادر؟ دخترك يك بار در كمال سادگي به او گفته بود. ــ هيچ كس را در دنيا ندارم... مثل خودش! در تاريكي احساس كرد چيزي مثل مار روي سينهاش ميخزد. حواسش در دستان دزد دخترك متمركز شد. سعي ميكند ازش بدزدد. بدجنس، پس به خاطر همين بود كه ميكوشيد خستهاش كند تاغرق خواب شود؟ چه بدبختي بزرگي! و دستش را گرفت، دخترك درتاريكي جيغي كشيد. سپس سكوت حاكم شد. عمو ابراهيم با اندوه پرسيد: ــ چرا اين كار را كردي؟ بعد سرزنشآميز گفت: ــ كي خواستهات را رد كردم؟ دخترك افتاد روي دستش و وحشيانه گازش گرفت، طوري كه ناليد و با قوت عقبش راند. اين اولين حركت بيرحمانهاي بود كه از دخترك سر ميزد. عمو ابراهيم پريد كليد برق را زد و اتاق روشن شد. اول ازهمه به مچ خونينش نگاه كرد، بعد گفت: ــ با اين سن و اين همه بدجنس! دخترك لحظهاي خجلتزده به او نگريست، سپس به او پشت كرد.مرد پرسيد: ــ ميخواستي مال خودت را بدزدي؟ دخترك چهره درهم كشيد. عصبي و بيحوصله بود، ولي حرفي نزد. مرد دوباره گفت: ــ من از اين بيشتر طمعي ندارم. بعد لبخند تلخي زد و گفت: ــ خدا خودش جزايت را بدهد... عمو ابراهيم صبح، بيشترين مقدار پولي را كه نزدش مانده بود بهدخترك داد، اسبابش را بست و او را به ايستگاه رساند... از آن پس ديگر ابوقير از هر جلوهاي خالي شد... وضع بتدريج تغييركرد و مسافران گروه گروه سرازير شدند به طرف ييلاق. عمو ابراهيم رفت اسكندريه تا بياعتنا به همه چيز سر به آوارگي بگذارد. يك بارخودش را مقابل مسجد ابوعباس ديد. داخل شد. به احترام مسجد دو ركعت نماز خواند، بعد رويش را به طرف ديوار كرد و نشست. بااندوهي گران و ياسي عظيم دست به گريبان بود. به نجوا با خداي خود گفتگو كرد: «ممكن نيست آنچه براي من پيش آمد و آنچه در هرجاي ديگر دنيا پيش ميآيد تو را راضي كند. كوچك و زيبا و شرور، آيا اين تورا راضي ميكند؟ بچههايم كجا هستند... آيا اين راضيت ميكند؟! ميانميليونها انسان احساس تنهايي كشندهاي ميكنم... اين راضيت ميكند؟» و به گريه افتاد. داشت از مسجد دور ميشد كه كسي صدا زد: «عموابراهيم!» گيج و بياراده برگشت. نره غولي را ديد كه ظفرمند و خشنود به سويش گام برميدارد. از سكناتش فهميد مامور است. بي مقاومتايستاد. مرد شانهاش را چسبيد و گفت: ــ خسته شديم بس كه دنبالت گشتيم... خدا خستهات كند. و عمو ابراهيم را به جلو راند، آنگاه چون حالت تسليم و سرخيچشمان او را ديد، گفت: ــ ميتواني به من بگويي تو با اين سنـت چرا آن كار را كردي؟ ــ خدا... اين كلمه چون آهي از او برآمد...
نویسنده: نجيب محفوظ (محمد جواهرکلام)
منبع: http://www.ghabil.com/ |
|
+
علی |
|
|
رجعت به جوار رفتگان يا «حيف بُوَد مردن بيعاشقي»
سرانجام، از پس سالها آوارگي در دياران و اقاليمِ دوردست، خسته شده بود و آخرش هم ـ چنان كه خواسته بود پا در گِل كند ـ هرگز هيچ جايي را در پشت دنيا به نواخت نيافته بود كه در آن بود و باش كند تا وقتِ مرگ و حتي پس از آن، ديگر به اين نتيجه ناگزير رسيده بود كه عليرغم تمايلش برگردد و در ده زاد بومياش بميرد تا كنار مردگانش در همان يك وجب جايي كه هميشه انتظارش را ميكشيده، دفن شود. در همان سهمِ خاك گوري كه پيشتر در يك لحظه خشم و خروش، مفت به ديگران بخشيده بود. پنجاه و سه سال پيش ملكميان را ترك گفته و چنان ميانهاش را با محل بر هم زده بود كه اگر روزي نظرش برگشت، عملاً نتواند تصميمي را كه گرفته بود، زير پا بگذارد. و البته در اين مدت ديگر هرگز بازنگشته بود. نه حتي وقتي كه كسانش، پيش به دنبال هم مرده بودند و او هر با حيناحينِ پرسهزنيهاي بينتيجهاش در آن سوي دنيا، همزمان خواب ديده بود و به بيداري، دل محزونش مرگ عزيزي را گواهي داده بود. هرچند كه البته هرگز مطمئن نبود كدام يك؛ اما ترديدي نداشت كه يكيشان يقين از دنيا رفته بود. با جنگ و دعوا گذاشته بود رفته بود. همه ماجرا شايد به يك ساعت هم نكشيده بود؛ اما بيش از نيم قرن حسرت خورده بود كه چطور شده بود يك آن ديوانه شده در برابر همه، علناً تصميم به تركِ ديدار ابدي گرفته بود. آن هم براي خاطر چيزي كه هرگز هيچ ارزشش را نداشت؛ براي خاطرِ مادينهاي! اما گفته بود و تقديري ناگزير از براي خود رقم زده بود. پنجاه و سه سال طول كشيده بود تا خود را از بُنِ چنگالِ آن بختكواره بختي رها كند كه پيوسته نيشتر بر غيرتش زده بود. برايش هميشه انگار همين ديروز بود كه سينه به سينه مُلْك ميانيهاي خشماگين كه بس بسيار نگرانِ ناموسِ روستا مينمودند، تا بدان حدّ كه ميخواستند او گورش را از آنجا گم كند، جوانانه فرياد زده بود: «باشد، حالا كه اين طور با من بيگانه رفتار ميكنيد، از اينجا ميروم. براي هميشه ميروم. اما آن يك وجب جاي خاكِ من هم گورِ شما باشد!» و اينچنين ديگر آنچه را كه نبايد، باخته بود. پيش از آن، از خيلِ مُلْك ميانيها، بَلقَز گفته بود: «اَخ اَخ اَخ... قحطِ مرد است مگر؟! من مانندِ تو را روزي صد تا با گِل درست ميكنم!» كه يا طاقت نياورده و چنان قصدي كرده بود. آن همه مشت و لگد و چوب و چماق از مُلك ميانيها خورده بود، اما بر او تأثير نكرده بود آن قدر كه گپ بَلقَز كرده بود: «من مانند تو را روزي صد تا با گِل درست ميكنم!» در مُلك ميان از اين بدتر چه ميتوانست بگويد مادينهاي تا مردانهايرا بشكند؟ آن هم نه در ناديده جايي، گوشه و كناري، كه در ميان جمع، در چشمْ حضورِ مُلك ميانيها، از كوچك و بزرگ، زن و مرد، همه! اين را ديگر يايا هرگز نتوانسته بود فراموش كند. همچون داغ ننگي بر پيشاني، هميشه با خود داشته و از آن عذاب كشيده بود. «اما آخر اين مادينهها چه دارند كه براي خاطر آن، كوه مَثَل مردانهاي بخواهد بشكند؟!» خود هم مادينهاي اين را گفته بود به سرزنش يايا، مادرش. پدر تأكيد كرده بود: «اين را يك بار ديگر بگو، مادرِ اُماني!» جفت خواهرانش افسوس خورده بودند: «ما كه يك دانه برادر بيشتر نداريم، شكستن كدام است؟» آن هم براي اين بيحيا بَلقَزِ كونْ چُسان؟» يايا گفته بود: «گفتم كه، حالا هر چه بود من شكسته شدم. توي مُلْك ميان ديگر نه قادرم سر بالا بگيرم، نه اينجا بود كنم؛ به شما گفتم، تا فردا سياهْ سحر هم كه بگوييد من بايد از اين چول شده خود را آواره كنم.» مادر درآمده بود دوباره: «پسرم، اين خانه زندگاني همه از آن توست. خواهرانت كه فردا روزي بالاخره به خانه بختشان ميروند. آن وقت چه كسي حامي من و پدر پيرت باشد.» يايا انگار عقلِ خود را خورده باشد، جواب داده بود: «لازم نيست نگران باشيد. ميتوانيد خانه داماد بگيريد. چون من سهمِ خودم را دارم به خواهرانم ميبخشم.» و در آن دم بود كه پدر به طعنه خنديده بود: «هه هه هه... اما آخر با كدام خط؟ كدام نشان؟ همين طور حد كفليزي؟ سرِ باد كه نميشود چيزي بخشيد!» مادر از پدر گله كرده بود: «پدر يايا تو را چه ميشود؟ بچهام از دست رفت!» پدر مستأصل اما در ظاهر مطمئن گفته بود: «كجا دارد كه برود؟ يك چند گاه گرسنگي كه بكشد، با پاي خودش باز برميگردد سر سفره تو. اگر برنگشت، پس از اين پس ديگر مرا هيچ چيز حالي نيست.» يايا پدر را آزار داده بود: «حالا ميبينيم!» پدر زيرِ آزارِ پسر بيشتر نگفته بود: «ميبينيم!» برميگشت. اما نه يك چند گاه ديگر. وقتي برميگشت كه ديگر نه پدر بود، نه مادر، نه اُماني و نه بماني. حتي ملكميان هم نبود. تو گويي اين همه هيچگاه نبوده بود. گويي بيگانهاي به بيگانه جايي بازگشته بود. «پس اين روستا چه شد؟» يايا از رهگذري كه از زير كلاه حصيرياش او را چون ناآشنا آدمي سردرگم مينگريست، پرسيده بود. مرد روي دوشش بيلي بود و پابرهنه پاچه پيجامهاش را تا پشت زانو بالا كشيده بود: «مقصد تو كجاست خالوجان؟» يايا به اين سوي و آن سوي سر ميگرداند: «ملكميان.» مرد گفته بود: «خوب، تو اكنون در ملكميان هستي، بنده خدا!» كمكَمَك مسيرِ آبِ چشمه قديمي را پيدا كرده بود كه ميزان در راستاي كوهِ سُماموس به دريا ميريخت. سمتِ آفتابْ غروبِ چشمه، جاي روستاي پيشين، خانههاي بسياري ساخته شده بود. ديگر حتي يك خانه لتپوش كاهگلي از گذشته بر جاي نمانده بود. حتي در آن سوي آب، رو به آفتاب درآمد، كه تا يايا يادش بود دشتي پوشيده از درختانِ لليكي و كئول بود كه گاوها زير آنها چرا ميكردند، سراسر خانه شده بود. خانههايي كه با آجر و سيمان بالا رفته بودند و سقفِ همهشان شيرواني بود. ديگر آن روستايي نبود كه يايا ميشناخت و از هر طرف بين دار و درختان جنگلي محصور بود. اينك درختها را به كلي انداخته بودند و به جايش بوتههاي چاي و نهال مركبات كاشته شدند. به خلافِ گذشتهها كه چند خانه دورِ هم بود و آدم از هر طرف به هرجا ميتوانست برود. بر سر جاي خانه قديميشان هم اينكه مدرسهاي ساخته بودند. پيش از آنكه خود را به كسي آشنايي دهد، سراغِ معتمدِ محل را گرفته بود. كدخدا ذيبولا، خيلِ بچههايي را كه اين ناشناس را دوره كرده بودند، تشر زد و به داخل خانه دعوتش كرد. «ذي بولا مرا نميشناسي، نه؟» «آشنا نظر مي آيي. اما يادم نميآيد كدامي؟» «من يايا هستم.» «يايا؟» «برادر اماني و بماني، همبازي قديم تو» كدخدا ذي بولا شبانه سر روزي را در سالها پيش به ياد آورد كه خانه يايا اينها را سنگباران كرده بودند و مادرِ يايا بي آنكه هيچ از خانه پا بيرون بگذارد، همه ملك ميانيها را نفرين ميكرد. پدر يايا او را گفته بود: »هي ذيبولا، تو قاعده است كه با رفيقت بد بايستي؟» و او جواب داده بود: «پس چي؟ پسرت بد كرده. سرِ چشمه به دخترِ خاله جانم دستدرازي كرده.» و يايا بالاخره از قايمْ جايش در كاهْ بامِ خانهشان پايين پريده بود: «دروغ است. من به كسي دست درازي نكردهام. من فقط از او خواستم كه زن من بشود. همين. گناه كردم؟!» اما بَلقَز گفته بود: «نخير، بُنِ مه، سرِ چشمه ناخبر از پشت مرا گرفتي ميخواستي به زور به من درآويزي. اما تا ديدي قيل و قالِ زنها ميآيد كه ميآمدند آب ببرند، دُمت را گذاشتي روي كولت، توي مه در رفتي.» پس مُلكميانيها ديگر ايست نكرده بود؛ غيظ كرده بودند؛ ريخته بودند سر يايا و تا خورده بود زده بودندش. و در آن ميان، چماقي بر سرِ يايا فرود آمده فرقش را شكافته بود. در آن لحظه هيچكس هوش نبود. اما ذيبولا و يايا خود ميدانستند كي زده بود و كي خورده بود. «بعد از اين همه سال، آمدهاي تقاصت را بگيري؟» يايا گويي از سالها پيش جوابش را آماده كرده بود. بيدرنگ به ذيبولا گفت: «خير. آمدهام كه اينجا بميرم.» «اما تو ديگر اينجا نه كسي داري نه چيزي!» «مردگانم را كه دارم.» «البته؛ اما مردگانت مثلِ مردگانِ ما اسيرِ خاك هستند!» «وقت ورود ديدم كه مقر خانه پدريام مدرسه شده . با اين حساب من اينجا ديگر كاري ندارم...» درباره كسان در گذشتهاش هر آنچه را بايد از ذيبولا شنيد. اُماني در خانسر به خانه مرد رفته بود؛ اما سرِ همان شكمِ اولش سرِ زا رفته، خود و بچهاش تلف شده بودند. بماني هم در جواني داءالخنزير گرفته، ناكام از دارِ دنيا رفته بود. پدر و مادرشان از آن پس تنها افتاده بودند؛ چشم انتظارِ يكتا پسرشان، هميشه آرزو به دلِ نوه و نتيجهاي بودند كه هرگز نداشتند. چندين سال بعد هم پدر از پَلَتْ دار افتاده بود؛ رفته بود براي گاواشان برگ بتراشد. پدر كه مرده بود، مادر ديگر خيلي دوام نياورده بود؛ حتي به دو سه سال هم نكشيده بود؛ او هم از پي پدر رفته بود. «ذيبولا، يك زحمت بكش همراه من بيا خاك آدمهايم را نشانم بده!» از گورستان كه برگشته بودند، يايا شب رادر خانه ذيبولا مانده بود. كهن مردان دوباره همچون گذشتهها با هم رج شده بودند. يايا به همبازي قديمش گفت كه در فكر سرپناهي از براي خود است. گفت كه مقداري پول هم همراه خودش دارد. پولي كه گهگاه با مزدوري در اينجا و آنجا براي خود اندوخته است. ذيبولا پيشنهادي كرد كه نشان داد به راستي كدورتِ دعواي ديرينه را از خاطر زدوده است؛ گفت: «خانه من خانه توست. همين جا با هم سر ميكنيم.» يايا قدرشناسي كرد. اما از پذيرفتن پيشنهادش سر باز رد. ذيبولا چون چنين ديد اظهار داشت كه در هرحال تا پيدا شدن سرپناه وظيفه خود ميداند از او در خانهاش ميزباني كند. يايا از اين نظر حرفي نداشت. اما نميدانست كه ذيبولا ضربه نامردانه چماقي را كه به خاطر دخترخاله جانش از روي غيرت فاميلي به سر دوستش كوبيده بود، هرگز از ياد نبرده بود و گذشت زمان بيهودگي آن خشونت بيبديل را بر وجدانش روز به روز سنگينتر كرده بود؛ تا مگر كه زماني يايا دوباره پيدايش ميشد، ميتوانست به هر طريق ممكن به جبرانش برميخاست كه اينك به واقع پيدايش شده بود. ذي بولا با ديدار دوباره او ـ به خود يا نا به خود ـ بَنِ فكر رفته بود. هرچند البته با نيتي خير؛ اما يايا نميدانست كه او ميخواهد پيرانه سر برايش معركه بگيرد. بَلقَز دختر خاله جان ذيبولا، در طي ساليان بيثمر، اگرچه هر روز يكصد مرد از گِل سرشته بود، اما هرگز به هيچكدامشان شوهر نكرده بود و در همان خانه پدرياش پير شده بود. حتي برادران كوجكتر از خودش هركدام سرِ خانه و زندگي خويش رفته بودند؛ اما او با ايراد گرفتنهاي بيجا، بيشمار و وسواسياش، همچنان روي دست پدر و مادرش مانده بود. تا اينكه والدينش هم از دنيا رفته بودند و او ديگر به كلي تنها شده بود. اهل و عيال ذيبولا در روستا پنهان نكردند كه چه كسي ميهمان كدخداست. بدينترتيب سرانجام به گوش بلقز هم رسيد كه يايا برگشته است: بيزن، بيولد. اما سپيدهدم فردا يايا حتي تأسف خورد كه كاش پايش ميشكست تا بار ديگر از ملكميان سر درميآورد. در زير مه صبحگاهي، ابريقي را كه از آبْ تختِ خانه ذي بولا برداشت و به طرف چشمه به راه افتاد تا دست و ديمش را آب زند، نخست متوجه چيزي نشد. همهجا مهآلود بود، از بُنِ گِل. وليكن به چشمه كه نزديك ميشد، اندك اندك چشمش سفيدي پايين تنه پر هيب زنانهاي را تشخيص داد كه صاحبش بر كناره پايين چشمه چمباتمه زده بود و به صداي سرفه يايا به نشانه اعلام حضور ناگزيرش كه ديگر فرصت برگشت نكرده بود، ناگهان شليتهاي كه دور كمر جمع شده بود، روي سرين پايين كشيده شده بود و زن هيچ هم به روي خود نياورده بود: «اوي، پس تويي يايا. باز هم اينجا دست به آب نشستم تو پيدايت شد!» بدينسان يايا توانست او را به جا بياورد. درست همچون آن شبانه سر هوسانگيز و آتشانداز گذشته در پنجاه و سه سال پيش، بدعادتش را حفظ كرده بود و هنوز از خير سرش لب آب خرابي ميكرد. اما يايا باورش نيامد كه بَلقَز آشتيجويان گفت: «شنيدم كه آمدهاي. آي... پس بالاخره برگشتي ملك ميان پيش هم محليهايت...» يايا ترديد نداشت كه در پشت دنيا، اين يك نفر را با وجودي كه هنوز ديدارش دلش را تكان ميداد، هرگز نميتواند ببخشد؛ مصمم گفت: «اما من اينجا نيامدهام كه با زندهها زندگي كنم، ديگر آمدهام كه نزد مردگانم باشم» بيآنكه خود هرگز بداند كه دارد مانع از آن ميشود كه ذيبولا كدخدامنشانه بخواهد او را در خانه خلوت دختر خاله جانش منزل دهد تا لااقل اين آخر عمري يايا و بَلقَز در كنار هم بميرند. شايد بَلقَز حرفي نداشت؛ آن قدر تنهايي كشيده بود كه حرف پسرخاله كدخدايش را زمين نزند. وليكن براي يايايي كه گويي به دلش افتاده بود مرگ تا آن بُن دنيا دنبالش كرده، يقين ديگر فرصتي دوباره براي عاشقي باقي نمانده بود. زيراكه بي آنكه ديگر نگاهش كند، همين قدر فرصت كرد آبي به سرو رويش زد، ابريقش را پر كرد، در بُن مه راه افتاد، از چشمْ زار بلقز دور شد، تا دم در خانه ذيبولا خود را رساند و همانجا، انگار كه دود و درد ديرين دلش را ناگهان به تمامي در كرده بود، دراز به دراز بر زمين افتاد
نویسنده: فريدون حيدري مُلكميان منبع: http://www.ghabil.com/ |
|
+
علی |
|
|
قمري ها
بي خيال لم داد روي راحتي و چشم دوخت به صفحه تلويزيون كه داشت چند پلنگ را در حال پشتك و وارو زدن در يك سيرك نشان مي داد. توي دلش فكر كرد كه بعضي پلنگ هاي اين دور و زمانه درست مثل بعضي آدم ها تعريف ها و چارچوب ها را شكسته اند و حيثيت تمام پلنگ ها را لگدمال مي كنند. با خودش گفت پلنگي كه براي يك تكه گوشت آن همه ادا و اصول در بياورد بايد اسم ديگري داشته باشد. كانال عوض كرد و ديد يك دلقك تلويزيوني آشنا دارد مثل فيلسوف ها حرف مي زند. از خير تماشاي تلويزيون گذشت، همانجا دراز كشيد و زور زد سر حرف را باز كند. " اون قمري يه بازم پشت پنجره حموم تخم گذاشته، ناكس انگار با اين جا قرارداد داره. " و منتظر ماند، جوابي نيامد. " البته مي گن قمري اومد داره، حالا مگه مي خواد تخماشو رو سر ما جوجه كنه، كار هر سالشه ديگه، من كه فكر مي كنم اومدش اومدن تو بود، تو چي فكر مي كني؟" و منتظر ماند، جوابي نيامد. " كجايي؟ نكنه بازم تو مراقبت و مديتيشن و اين حرفايي؟" نفس عميقي كشيد، پشت دست را روي پيشاني گذاشت و كمي جا به جا شد. " بابا پولاتونو نريزيد تو حلق اين قالتاقا، قديمي شده اين حرفا، مي ترسم چند روز ديگه تصميم بگيري مثل مرتاضا چهل روز تو قبر بخوابي". پوزخندي زد و پايش را روي آن پا انداخت. " تصور كن يه روز خاك آلوده و توي كفن بيايي و زنگ بزني و من يه هويي درو باز كنم و چشمم بيفته بهت، هه هه، وقتي پس از چهل روز از زير گل دربياي قيافه ات درست مثل همين دسته گل مي شه كه چهل روزه كك انداخته توي تنبون جفتمون ، راستي خشك خشك شده ها، ديديش تازگيا؟" فكر كرد حالا وقتش رسيده كه قال قضيه را بكند. " اين بار كه صغرا خانم اومد يه چيزي بهش بده ورش داره ببره بيرون، گناه داره بيچاره هي دور و بر اينو تميز كنه. " و منتظر ماند. دنبال كلمه اي مي گشتكه بتواند جمله بعدي را شروع كند. " فكر نكنم صاحاب ماهاب داشته باش، آخه اون عنتري كه دسته گل به اين بزرگي رو ول مي كنه و مي ره به امون خدا، فكر نمي كنه ممكنه جلوي دست و پاي ما رو بگيره؟" زير لب بر مردم آزار لعنتي گفت و رفت توي آشپزخانه و لحظه اي به غلغل قوري شيشه اي روي گاز چشم دوخت، بعد دو تا چاي ريخت و فنجان خودش را برداشت و داغاداغ هورت كشيد. " آخه چرا جلوي در آپارتمان ما؟ تو بالاخره نفهميدي كار كيه؟" حس كرد كه صداي قندله شده در زير دندان هايش به تمام زواياي خانه رسيده است. جرعه اي ديگر چاي نوشيد. " با اون دست خط اجغ وجغش". صداي له شدن يك حبه قند ديگر توي خانه پيچيد. " براي تو كه هنوز مال مني. " چشم هايش را تنگ كرد. "تحفه! " از حس سردي سراميك ها در كف پاهايش فهميد كه پا برهنه است. " من و تو رو بگو كه اولش فكر مي كرديم رفقا خواستن غافلگيرمون كنن، اونم دو روز پس از عروسي... " سه تار را از روي قفسه كتاب ها برداشت، چند مضراب چپ و راست، حس اش نبود، صدايش را بلند كرد: " صداي ساز ناكوك از فحش بدتره، مگه نه؟" چاي را يك جرعه سر كشيد. " براي تو كه هنوز مال مني". ساز را گذاشت سرجايش و رفت در آپارتمان را باز كرد و نگاهي به سراپاي دسته گل انداخت، دست خط اجغ وجغ يكوري شده بود. " براي تو كه هنوز مال مني. " دستش را به چارچوب در تكيه داد و از گوشه شكسته شيشه دري كه در انتهاي پاگرد به پشت بام ختم مي شد گوشه مبهمي از آسمان را ديد. " حالا كه مطمئن شديم مال همسايه ها نيست بهتره بندازيمش دور، من مي گم منتظر صغرا خانم نمونيم، نمي تونم اين آينه دقو تا هفته ديگه تحمل كنم. " نفس عميقي كشيد و پنجه اش در لاي برگ ها و گل هاي خشكيده فرو رفت، مكثي كرد و دوباره طرح مبهم آسمان را از لاي شيشه شكسته نگاه كرد. پاگرد منتهي به پشت بام را دويد و لحظه بعد خودش را داخل خانه انداخت و به غلغل قوري شيشه اي روي گاز چشم دوخت. زير لب غريد: " براي تو كه هنوز مال مني. " طبق معمول سر صحبت را باز كرد: "حالا صاحابش مي تونه از كف خيابون جمعش كنه. " از پنجره به هيبت پژمرده دسته گل پخش شده در كف خيابان نگاه كرد. دست خط اجغ وجغ توي هوا معلق بود و انگار هر لحظه به پنجره نزديك تر مي شد...
نویسنده: رسول آباديان منبع: http://www.ghabil.com/ |
|
+
علی |
|
|
همه، اما به نوبت
وقتي پدر مرد، اتفاق خاصي نيفتاد. فقط چهل كيلو گوشت و پوست و استخوان از كنار بخاري در گوشه ي اتاق حذف شد. وقتي پدر مرد، باز همه مثل سالها قبل دور هم جمع شديم. همه ي خواهر برادرها و عمه ها و عموهاو.... بعضي را سالها بود كه نديده بودم. آن پيرها اصلا مرا نمي شناختند. به نوه ي كوچك پدرم، فوت پدرش را تسليت مي گفتند. چون شنيده بودند كه پدرم يك پسر كوچك هم دارد. همه ي ماجرا درست سه هفته بعد از مرگ پدر شروع شد. سه هفته ي تمام به همه ي آنهايي كه پدر به خوابشان آمده بود حسودي كردم و صبح شبي كه بالاخره با تاخيري سه هفته اي به خوابم آمد، با شور و شوق خوابم را به هر كس كه ديدم، تعريف كردم. نه ترسيده بودم و نه تعبيري داشتم. با لباس هاي خاكي، همان جا كنار بخاري دراز كشيده بود و مي گفت كه نمرده و فقط بيهوش شده و خودش از قبر بلند شده و آمده خانه. حتي در خواب هم، خوشي مطبوعي را كه زير پوستم دويد حس كردم. انگار كه زنده بودنش را باور كرده بودم. به سر كوچه دويدم تا خبر را به اهل فاميل برسانم. اولين كسي را كه ديدم، پسر عمه ام بود. خوشحال شد و اصرار كرد از خرمايي كه دم در مغازه گذاشته بود بخورم. تا خرما را در دهانم گذاشتم، از خواب پريدم. خوشحال بودم. انگار بعد از سه هفته به ملاقات زنداني عزيزي رفته بودم. بي صبرانه منتظر بودم تا فردا شب هم به خوابم بيايد. زياد مرا چشم انتظار نگذاشت. فردا شب، به قدري سريع خواب ديدم، انگار كه اصلا براي ديدن همين خواب، خوابيده بودم. اين بار او بود كه مرا ديد. در دستم بسته ي اسكناسي بود و مشغول شمردن بودم. احساس كردم كسي در انباري حياط قديميان، مي پايدم. سريعا به آنجا رفتم تا غافلگيرش كنم. ديدم خودش است! با كت و شلوار نو و تن و بدن سالم! گفتم "پدر اينجا چه مي كني؟ مگر تو نمردي؟" گفت" دارم تو را مي پايم. مي خواهم ببينم چه كار مي كني!" با تعجب نگاهش كردم و توانستم صداقت و نگراني را در چهره اش بخوانم. دومين خواب هم درعين مطبوع بودن، پيام اخلاقي روشني داشت و باعث شد بيشتر از قبل در مورد امورات پدرم، بينديشم. صبح آن شب، فقط به همين بسنده كردم كه بگويم پدر را باز هم در خواب ديدم. احساس كردم، اسرار اين خواب بايد بين من و او باقي بماند. كم كم پدرم برايم شكل واقعي خودش را پيدا مي كرد. آماده مي شدم تا هر شب رهنمودهايش را بشنوم و حتي به خودم جرات مي دادم تا در مورد آخرت و بهشت و جهنم هم، سوالاتي از او بكنم. آن بعد روحاني خواب اول رنگ باخته بود و خوابها، تبديل به بخشي از زندگيم مي شد. اما همه چيز با سومين خوابي كه ديدم شكل وحشتناك ابدي خودش را پيدا كرد. نمي دانم چرا بايد آن فضاي روحاني خواب اول، و هشدار خواب دوم، ناگهان به چنين كابوسهاي كشنده اي تبديل مي شد. نفس هاي پدر در كنار بخاري به شماره افتاده بود. درست مثل موقعي كه داشت مي مرد. شستم خبردار شد، كه مي خواهد بميرد. برخلاف آنچه موقع مرگش كرده بودم، تن لختش را در ملافه ي سفيدي پيچيدم و روي دستهايم بلندش كردم و دويدم سر كوچه! اما دم در ناگهان ديدم كه تمام تنش آب رفته و فقط سرش در حالت طبيعي مانده. انگار نوزادي را با سري بزرگ بغل كرده بودم. نگاهي به من كرد و لبخند زد. ترسيدم و پرتش كردم روي زمين. همان شب بود كه با لگد، يكي از سيخ ها را آماده كن! سيخ ها را آماده كن!... حاضر بودم تمام دارايي ام را بدهم تا يك نفر تعبير واقعي تنها اين جمله را بگويد. كدام گوساله را بايد سلاخي آن شب به خير گذشت. نه من از خواب پريدم و نه ترسي وجودم را به صلابه كشيد. اوايل ظهر، پشت چراغ قرمز منتظر سبز شدنش بودم و در مورد رفتار قهرآميز پدر فكر مي كردم كه نكته را يافتم. پدر از من قهر كرده بود. چرا جوابم را نمي داد؟ در تمام زندگيم چنين برخوردي با من نداشت. باهم كه بوديم، مراقب رفتارم بود. هر چقدر هم كه رفتار تندي مي كردم، نه تنها قهر نمي كرد، بلكه سعي مي كرد از دلم در آورد. حتي اگر من مقصر بودم. نه! اين پدر همان پدر هميشگي نبود. سريع به منزل آمدم و رفتم به توالت! مي دانستم چرا ناراحت شده. شير آب را باز كردم و دوباره خوابهايم را براي آب تعريف كردم. حتي همان خوابي را كه همان شب ديده بودم. اما اين بار شلنگ آب را به آفتابه گرفتم. بعد آب آفتابه را در باغچه ي حياط، كنار گل هاي بنفش، در سوراخ هايي كه موش هاي كور كنده بودند، خالي كردم. مادرم وحشت زده، پشت پنجره ايستاده بود و نگاهم مي كرد. هيچ توضيحي نمي توانستم بدهم. عصر همان روز بود كه صداي گريه ي اين شروع بدترين فصل زندگيم بود. بعد از آن روز خواب هاي زيادي ديدم. گاهي چنان وحشتناك، كه تا مرز خفگي مي رسيدم. يك بار ديدم رفته ام سر قبرش تا فاتحه اي بخوانم. تا نزديك قبر رسيدم، ديدم كسي نشسته سر قبر پدرم. عصر بود و خورشيد در آخرين لحظات حضورش، در ته چشم انداز گورستان، پشت ابرها به خون نشسته بود. فكر كردم شايد يكي از فاميل يا دوستانش است. پشت به من نشسته بود. آرام به او نزديك شدم. سرفه كردم. اما اهميتي به من البته هميشه ماجرا به اين جا ختم نمي شد. گاهي مردي كه يا خود پدرم بود، يا كسي كه نمي شناختمش، گيرم مي انداخت و اذيتم مي كرد. اين بيدار شدن هم، كه تنها سلاحم بود، گاهي آن قدر دير به سراغم مي آمد، كه مرگ را تا يك قدميم حس مي كردم. همه ي ترفندهايي را كه بشر اختراع كرده بود امتحان كردم. خوابم را به آتشي كه در وسط باغچه روشن كرده بودم، تعريف كردم و روي اش آب ريختم. پول بي شمار ي را در احسان روح پدرم به نيازمندان بخشيدم. اما كابوس ها زبان اين ترفندهاي انساني را نمي فهميدند. از وقتي پدر، روح پدر، يا هر نامي كه بتواند اين موجودات شبيه به او را با معني تر كند، دو نفر شده بودند، خوابها هولناكتر به اذيت كردنم مي پرداختند. كسي با من كاري نداشت. اغلب من شاهد رفتار يكي از آنها با ديگري بودم. حتي وقتي باهم شاد و دوستانه رفتار مي كردند، وحشت پنهاني در رفتار آنها حس روزي بر حسب اتفاق، به يكي از دوستانم كه پدرش تازه فوت كرده بود برخوردم. او نيز مدتي دچار مشكل من بود. چاره ي كار را پرسيدم و او راه حل خودش را پيشنهاد داد. به بازار رفتم و كمي در كنار خيابان منتظر ماندم تا اطراف گدايي كه گوشه ي پياده رو بساطش را پهن كرده بود، خلوت شود. تند و تيز، تكه ناني كه به سفره اش بود دزديدم و فرار كردم. برخلاف انتظارم، گدا نه جيغ و داد كرد و نه افتاد دنبالم! فقط با تعجب نگاهم كرد. گوشه ي كافه، به زور قند و چايي، نان را تا آخرين تكه خوردم. يك هفته اي كارساز بود. گاهي به عادت، نصف شبها بيدار مي شدم و از اين كه خوابي نديده بودم تعجب مي كردم. زندگي كم كم به روال عادي خودش برمي گشت و من براي هر چه طبيعي كردن اين روند، تصميم گرفتم پنجشنبه ها به سر قبر پدرم بروم و فاتحه اي برايش بخوانم. هميشه دخالت هاي ماست كه باعث جاه طلبي هاي تقدير مي شود. ما به آن چه اتفاق مي افتد مي شوريم. اگر ناراضي باشيم، خلاف اتفاقات عمل مي كنيم و اگر راضي باشيم، سعي مي كنيم به ثبات روند آن كمك كنيم. غافل از اين كه، تقدير از هر دخالتي خشم مي گيرد. هر حركت ما را آشوب تعريف مي كند و بدجوري انتقام مي كشد. من به جاي اين كه موضوع را درز مي گرفتم و اصلا بي خيال ياد و نام پدرم مي شدم، با رفتن به سر قبرش، دوباره آن قادر مطلق را متوجه خودم كردم. اين بار، هجوم كابوس وار پدر، عيني و وحشتناك بود. تازه فاتحه را تمام كرده بودم كه ميان قبرها، در فاصله ي بيست متري، متوجه مردي شدم كه از من فاصله مي گرفت. از پشت، عين پدر بود. با آن لنگري كه موقع راه رفتن به روي پاهايش مي انداخت و آن پالتو خاكستري كلفت كه هر زمستان به تن پدر بود. دنبالش دويدم و صدايش زدم. برگشت و نگاهم كرد. خود پدر بود. ناخودآگاه به آن چند متر از زميني نگاه كردم كه پدرم را در حضور صدها شاهد، زير خروار ها خاك مدفون كرده بوديم. حتي ريزه سنگي هم تكان نخورده بود. پس كسي از قبر بيرون نيامده بود. برگشتم تا ببينم اين مرد كه عين پدرم در ميان قبور مي پلكد كيست. اما كسي را نديدم. من دچار هذيان شده بودم؟ بله... اين اولين جوابي بود كه مي توانستم به ابهام اتفاق آن روز بدهم. اما مگر چند بار همان شب، چاقو را كه تميز شسته بودم با طناب محكمي به مچم بستم و مشتاقانه خوابيدم. چند لحظه طول نكشيد كه پيدايش شد. ما در ميان قبور بوديم. تنها ما دو نفر. او تازه از قبر برخاسته بود و خودش را مي تكاند. وانمود مي كرد كه نمرده و فقط بيهوش شده! خم شد و خرمايي از زمين برداشت. خاكش را تكاند و خورد. بسته اي اسكناس از جيبش بيرون آورد. آنها را شمرد و سپس همه را درون گور ريخت. چند تكه از كفن را كه هنوز به تنش بود پاره كرد و زبانش را تا كف پايش بيرون آورد. كف هر دو پايش را با نوك زبانش تميز كرد. بعد تازه متوجه من شد. سريع زبانش را درون دهانش فرو برد و لبخند زد. دستش را به طرفم دراز كرد. مخفيانه دسته ي چاقو را لمس كردم. بله... همراهم بود. كنار قبر خودش نشست. تكه سنگي برداشت و روي سنگ قبر زد و شروع به فاتحه خواني كرد. همان طور كه لبهايش مي جنبيد با سر به من اشاره مي كرد كه كنارش بروم و به قبر خالي فاتحه بخوانم. تا پشت سرش رفتم. تا تمام شدن فاتحه فرصت داشتم. در "... كفوا احد" بود كه چاقو را ميان دو كتفش فرو بردم. تا چاقو را بيرون كشيدم به طرفم برگشت. لبخند روي لبش ماسيده بود. چاقو را افقي در گردنش فرو بردم. جوي باريكي از خون، از گوشه ي لبش بيرون زد. اين بار چاقو را درست وسط سينه اش فرو بردم. خون و خاك قي مي كرد و به نقطه اي در پشت سر من خيره شده بود. برگشتم و متوجه سه مرد شدم كه با لباس هاي خاكي ايستاده در ميان قبور ما را مي نگريستند. با لگد هلش دادم داخل گور و با اكنون نمي دانم چند سال است كه اين جا هستم. با خيلي از اين اهل قبور دوست شده ام. گاهي دلم براي مادرم تنگ مي شود و هوس مي كنم تا از خرماي نخلي بخورم كه كنار شير آب روييده و به ديدنش بروم. اما وقتي عاقبت شوم رفته گان را مي شنوم، بي خيال به اين زندگي در ميان قبور، قانع مي شوم. ما هر شب داستان آمدنمان را براي هم تعريف مي كنيم. ماجراهايي شنيده ام كه جريان سفر من در مقايسه با آنها به بازي بچه گانه اي شبيه است. همه اين ماجراها فقط همين اوايل برايت جالب خواهد بود. تو هم بايد جريان آمدنت را بگويي. اما به نوبت. حالا بايد برويم كنار آن سنگ بزرگ. مي بيني؟! همان كه آيه هاي درشت رويش حك شده. او هم تازه آمده. تو بايد جريان آمدنت را به او بگويي. من هم بقيه را خبر مي كنم تا دور آن قبر جمع شويم. منتظر تو مي مانيم
نویسنده: نادر ساعي ور منبع: http://www.ghabil.com/ |
|
+
علی |
|
|
+
علی |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 |