|
.......................
|
|
لطفاً بيدارم نكن
زن گره ي روسري اش را كه گل نارنجي بزرگي وسط آن بود، شل كرد واز آينه به مرد زل زد. مثل هزاربار ديگر فكركرد: "پشت لب مرد نبايد اين جوري خالي باشد" و ازفكر خودش خجالت كشيد. ازپمپ بنزين به بعد زن رفت عقب.گفت: ــ حالا شد. مرد داشت سيگارش را روشن مي كرد كه متوجه شد آسمان ديگرآبي نيست، سبزبود شايد، يا چيزي شبيه سبز. هرچه بود، آبي نبود. چند بار"آسمان آبي" و "آبي آسماني" ازذهنش گذشت. بعد نوبت "گنبد اخضر" رسيد و با خودش فكركرد : "اين قدما چه قدرآسمان دارند". آينه ي روبه رو را كه تنظيم مي كرد، گوينده ي راديو ساعت ده را اعلام كرد. نگاهي به ساعتش انداخت و دوباره مشغول آينه شد. حالا نيم رخ صورت زن ميان قاب آينه پيدا بود. نگاهش را برگرداند و درامتداد نگاه زن چشم اش به آسياب هاي بادي افتاد كه سمت چپ جاده صف كشيده بودند. زيرلب گفت: "آسمان × زمين". اماآن قدربلند گفته بودكه زن برگردد و نگاهش كند وبگويد: ــ چي؟! ــ هيچ چي، گفتم يه چاي واسه من مي ريزي؟ وليوان را سروته گرفت طرف زن. زن ليوان چاي را ازوسط دوتا صندلي پيش آورد؛ مرد داشت ازتوي آينه نگاهش را دنبال مي كرد كه زل زده بود به ليوان چاي، وبعد حركت لب ها را كه: ــ بگير. مرد ليوان راگرفت وبا دست چپش بيرون پنجره نگه داشت. وقتي ازدوطرف جاده، صخره ها قد كشيدند تا آن بالا برسند به نوك درخت ها، به نظرآمد جاده باريك ترشده است. باريك تر،باريك تر؛شايد ازهمين جا بود، شايد هم چند لحظه بعد كه زن كم كم احساس سنگيني كرد وبعد خوابش برد. وقتي مي گويم چند لحظه بعد، يعني موقعي كه براي اولين بارنگاهش افتاد به نقطه ي كوچك سياه رنگي كه روي پشتي صندلي راننده جا خوش كرده بود و او را به ياد سياهي چشم هاي مرد انداخته بود. شايد حتي بعدتر؛ حتي بعد ازپشت سرگذاشتن تابلوي آمل ــ 19 كيلومتر.
2
پرايد يشمي، تابلوهاي كوچك كنار جاده را يكي يكي رد مي كند. مرد كف دستش را از شيشه ي اتومبيل بيرون گرفته وانگشت ها را باز نگه داشته است. زن از صداي موسيقي بيدار مي شود. I should have known better _ don't look back. I should have known better _ don't look back. زن نيم خيزمي شود. چشم هاي خاكستري مرد كه انگارمنتظربيدارشدنش بود، ازآينه نگاهش مي كند. سبيل هاي مرد، روي لب ها را گرفته. صدا ازلابه لاي سبيل ها شنيده مي شود: ــ بيدارشدي، هان...؟ تا نيم ساعت ديگه مي رسيم... سردت نيس؟ ــ نه.... ــ يه چاي بريز... واسه خودت ام بريز . دست مرد ازپشت سرش ليوان راسروته مي گيرد طرف زن. زن لحظه اي به دست مرد نگاه مي كند وبعد ليوان را مي گيرد ونگاهي به بيرون مي اندازد. هيچ چيزپيدانيست. جاده را از دوطرف، ديواره هاي سنگي احاطه كرده اند. درحالي كه سرزن پايين است ودارد از فلاسك چاي مي ريزد، اتومبيل وارد تونل مي شود. ــ چراغو روشن كن! دست مرد مي رود به طرف چراغ. ــ درست شد؟ زن ليوان چاي را ازوسط دو صندلي جلو دراز مي كند. ــ بگير. مرد ليوان چاي را مي گيرد و با دست چپش بيرون پنجره نگه مي دارد. ــ برگشتيم يادم بندازشومينه روتميزكنم، ديگه هوا سرد نمي شه. زن جواب نمي دهد، فقط شيشه را پايين مي كشد تا حالا كه ازتونل خارج شده اند به بيرون خيره شود. جاده از كنارتكه زمين هاي يكي درميان سبز و زرد مي گذرد. شيشه را پايين تر مي كشد وجرعه اي ازچاي تلخ را مزمزه مي كند، بعد ليوان را ازپنجره ي ماشين خالي مي كند. مقداري ازچاي مي ريزد روي شيشه ي اتومبيل. زن دوباره روي صندلي عقب دراز مي كشد، گره ي روسري را بازمي كند، باچشم هاي بسته به مرد كه حالا نيم نگاهي به عقب انداخته مي گويد : ــ قبل ازاين كه برسيم ، بيدارم نكن. مرد بدون آن كه جوابي بدهد، سرش را برمي گرداند. دوباره دستش مي رود به طرف ضبط اتومبيل. دكمه ي play رامي زند و هم زمان صدا را كم مي كند.
نویسنده: محسن حكيم معاني منبع: http://www.ghabil.com/
|
|
+
علی |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 |