|
.......................
|
|
همه، اما به نوبت
وقتي پدر مرد، اتفاق خاصي نيفتاد. فقط چهل كيلو گوشت و پوست و استخوان از كنار بخاري در گوشه ي اتاق حذف شد. وقتي پدر مرد، باز همه مثل سالها قبل دور هم جمع شديم. همه ي خواهر برادرها و عمه ها و عموهاو.... بعضي را سالها بود كه نديده بودم. آن پيرها اصلا مرا نمي شناختند. به نوه ي كوچك پدرم، فوت پدرش را تسليت مي گفتند. چون شنيده بودند كه پدرم يك پسر كوچك هم دارد. همه ي ماجرا درست سه هفته بعد از مرگ پدر شروع شد. سه هفته ي تمام به همه ي آنهايي كه پدر به خوابشان آمده بود حسودي كردم و صبح شبي كه بالاخره با تاخيري سه هفته اي به خوابم آمد، با شور و شوق خوابم را به هر كس كه ديدم، تعريف كردم. نه ترسيده بودم و نه تعبيري داشتم. با لباس هاي خاكي، همان جا كنار بخاري دراز كشيده بود و مي گفت كه نمرده و فقط بيهوش شده و خودش از قبر بلند شده و آمده خانه. حتي در خواب هم، خوشي مطبوعي را كه زير پوستم دويد حس كردم. انگار كه زنده بودنش را باور كرده بودم. به سر كوچه دويدم تا خبر را به اهل فاميل برسانم. اولين كسي را كه ديدم، پسر عمه ام بود. خوشحال شد و اصرار كرد از خرمايي كه دم در مغازه گذاشته بود بخورم. تا خرما را در دهانم گذاشتم، از خواب پريدم. خوشحال بودم. انگار بعد از سه هفته به ملاقات زنداني عزيزي رفته بودم. بي صبرانه منتظر بودم تا فردا شب هم به خوابم بيايد. زياد مرا چشم انتظار نگذاشت. فردا شب، به قدري سريع خواب ديدم، انگار كه اصلا براي ديدن همين خواب، خوابيده بودم. اين بار او بود كه مرا ديد. در دستم بسته ي اسكناسي بود و مشغول شمردن بودم. احساس كردم كسي در انباري حياط قديميان، مي پايدم. سريعا به آنجا رفتم تا غافلگيرش كنم. ديدم خودش است! با كت و شلوار نو و تن و بدن سالم! گفتم "پدر اينجا چه مي كني؟ مگر تو نمردي؟" گفت" دارم تو را مي پايم. مي خواهم ببينم چه كار مي كني!" با تعجب نگاهش كردم و توانستم صداقت و نگراني را در چهره اش بخوانم. دومين خواب هم درعين مطبوع بودن، پيام اخلاقي روشني داشت و باعث شد بيشتر از قبل در مورد امورات پدرم، بينديشم. صبح آن شب، فقط به همين بسنده كردم كه بگويم پدر را باز هم در خواب ديدم. احساس كردم، اسرار اين خواب بايد بين من و او باقي بماند. كم كم پدرم برايم شكل واقعي خودش را پيدا مي كرد. آماده مي شدم تا هر شب رهنمودهايش را بشنوم و حتي به خودم جرات مي دادم تا در مورد آخرت و بهشت و جهنم هم، سوالاتي از او بكنم. آن بعد روحاني خواب اول رنگ باخته بود و خوابها، تبديل به بخشي از زندگيم مي شد. اما همه چيز با سومين خوابي كه ديدم شكل وحشتناك ابدي خودش را پيدا كرد. نمي دانم چرا بايد آن فضاي روحاني خواب اول، و هشدار خواب دوم، ناگهان به چنين كابوسهاي كشنده اي تبديل مي شد. نفس هاي پدر در كنار بخاري به شماره افتاده بود. درست مثل موقعي كه داشت مي مرد. شستم خبردار شد، كه مي خواهد بميرد. برخلاف آنچه موقع مرگش كرده بودم، تن لختش را در ملافه ي سفيدي پيچيدم و روي دستهايم بلندش كردم و دويدم سر كوچه! اما دم در ناگهان ديدم كه تمام تنش آب رفته و فقط سرش در حالت طبيعي مانده. انگار نوزادي را با سري بزرگ بغل كرده بودم. نگاهي به من كرد و لبخند زد. ترسيدم و پرتش كردم روي زمين. همان شب بود كه با لگد، يكي از سيخ ها را آماده كن! سيخ ها را آماده كن!... حاضر بودم تمام دارايي ام را بدهم تا يك نفر تعبير واقعي تنها اين جمله را بگويد. كدام گوساله را بايد سلاخي آن شب به خير گذشت. نه من از خواب پريدم و نه ترسي وجودم را به صلابه كشيد. اوايل ظهر، پشت چراغ قرمز منتظر سبز شدنش بودم و در مورد رفتار قهرآميز پدر فكر مي كردم كه نكته را يافتم. پدر از من قهر كرده بود. چرا جوابم را نمي داد؟ در تمام زندگيم چنين برخوردي با من نداشت. باهم كه بوديم، مراقب رفتارم بود. هر چقدر هم كه رفتار تندي مي كردم، نه تنها قهر نمي كرد، بلكه سعي مي كرد از دلم در آورد. حتي اگر من مقصر بودم. نه! اين پدر همان پدر هميشگي نبود. سريع به منزل آمدم و رفتم به توالت! مي دانستم چرا ناراحت شده. شير آب را باز كردم و دوباره خوابهايم را براي آب تعريف كردم. حتي همان خوابي را كه همان شب ديده بودم. اما اين بار شلنگ آب را به آفتابه گرفتم. بعد آب آفتابه را در باغچه ي حياط، كنار گل هاي بنفش، در سوراخ هايي كه موش هاي كور كنده بودند، خالي كردم. مادرم وحشت زده، پشت پنجره ايستاده بود و نگاهم مي كرد. هيچ توضيحي نمي توانستم بدهم. عصر همان روز بود كه صداي گريه ي اين شروع بدترين فصل زندگيم بود. بعد از آن روز خواب هاي زيادي ديدم. گاهي چنان وحشتناك، كه تا مرز خفگي مي رسيدم. يك بار ديدم رفته ام سر قبرش تا فاتحه اي بخوانم. تا نزديك قبر رسيدم، ديدم كسي نشسته سر قبر پدرم. عصر بود و خورشيد در آخرين لحظات حضورش، در ته چشم انداز گورستان، پشت ابرها به خون نشسته بود. فكر كردم شايد يكي از فاميل يا دوستانش است. پشت به من نشسته بود. آرام به او نزديك شدم. سرفه كردم. اما اهميتي به من البته هميشه ماجرا به اين جا ختم نمي شد. گاهي مردي كه يا خود پدرم بود، يا كسي كه نمي شناختمش، گيرم مي انداخت و اذيتم مي كرد. اين بيدار شدن هم، كه تنها سلاحم بود، گاهي آن قدر دير به سراغم مي آمد، كه مرگ را تا يك قدميم حس مي كردم. همه ي ترفندهايي را كه بشر اختراع كرده بود امتحان كردم. خوابم را به آتشي كه در وسط باغچه روشن كرده بودم، تعريف كردم و روي اش آب ريختم. پول بي شمار ي را در احسان روح پدرم به نيازمندان بخشيدم. اما كابوس ها زبان اين ترفندهاي انساني را نمي فهميدند. از وقتي پدر، روح پدر، يا هر نامي كه بتواند اين موجودات شبيه به او را با معني تر كند، دو نفر شده بودند، خوابها هولناكتر به اذيت كردنم مي پرداختند. كسي با من كاري نداشت. اغلب من شاهد رفتار يكي از آنها با ديگري بودم. حتي وقتي باهم شاد و دوستانه رفتار مي كردند، وحشت پنهاني در رفتار آنها حس روزي بر حسب اتفاق، به يكي از دوستانم كه پدرش تازه فوت كرده بود برخوردم. او نيز مدتي دچار مشكل من بود. چاره ي كار را پرسيدم و او راه حل خودش را پيشنهاد داد. به بازار رفتم و كمي در كنار خيابان منتظر ماندم تا اطراف گدايي كه گوشه ي پياده رو بساطش را پهن كرده بود، خلوت شود. تند و تيز، تكه ناني كه به سفره اش بود دزديدم و فرار كردم. برخلاف انتظارم، گدا نه جيغ و داد كرد و نه افتاد دنبالم! فقط با تعجب نگاهم كرد. گوشه ي كافه، به زور قند و چايي، نان را تا آخرين تكه خوردم. يك هفته اي كارساز بود. گاهي به عادت، نصف شبها بيدار مي شدم و از اين كه خوابي نديده بودم تعجب مي كردم. زندگي كم كم به روال عادي خودش برمي گشت و من براي هر چه طبيعي كردن اين روند، تصميم گرفتم پنجشنبه ها به سر قبر پدرم بروم و فاتحه اي برايش بخوانم. هميشه دخالت هاي ماست كه باعث جاه طلبي هاي تقدير مي شود. ما به آن چه اتفاق مي افتد مي شوريم. اگر ناراضي باشيم، خلاف اتفاقات عمل مي كنيم و اگر راضي باشيم، سعي مي كنيم به ثبات روند آن كمك كنيم. غافل از اين كه، تقدير از هر دخالتي خشم مي گيرد. هر حركت ما را آشوب تعريف مي كند و بدجوري انتقام مي كشد. من به جاي اين كه موضوع را درز مي گرفتم و اصلا بي خيال ياد و نام پدرم مي شدم، با رفتن به سر قبرش، دوباره آن قادر مطلق را متوجه خودم كردم. اين بار، هجوم كابوس وار پدر، عيني و وحشتناك بود. تازه فاتحه را تمام كرده بودم كه ميان قبرها، در فاصله ي بيست متري، متوجه مردي شدم كه از من فاصله مي گرفت. از پشت، عين پدر بود. با آن لنگري كه موقع راه رفتن به روي پاهايش مي انداخت و آن پالتو خاكستري كلفت كه هر زمستان به تن پدر بود. دنبالش دويدم و صدايش زدم. برگشت و نگاهم كرد. خود پدر بود. ناخودآگاه به آن چند متر از زميني نگاه كردم كه پدرم را در حضور صدها شاهد، زير خروار ها خاك مدفون كرده بوديم. حتي ريزه سنگي هم تكان نخورده بود. پس كسي از قبر بيرون نيامده بود. برگشتم تا ببينم اين مرد كه عين پدرم در ميان قبور مي پلكد كيست. اما كسي را نديدم. من دچار هذيان شده بودم؟ بله... اين اولين جوابي بود كه مي توانستم به ابهام اتفاق آن روز بدهم. اما مگر چند بار همان شب، چاقو را كه تميز شسته بودم با طناب محكمي به مچم بستم و مشتاقانه خوابيدم. چند لحظه طول نكشيد كه پيدايش شد. ما در ميان قبور بوديم. تنها ما دو نفر. او تازه از قبر برخاسته بود و خودش را مي تكاند. وانمود مي كرد كه نمرده و فقط بيهوش شده! خم شد و خرمايي از زمين برداشت. خاكش را تكاند و خورد. بسته اي اسكناس از جيبش بيرون آورد. آنها را شمرد و سپس همه را درون گور ريخت. چند تكه از كفن را كه هنوز به تنش بود پاره كرد و زبانش را تا كف پايش بيرون آورد. كف هر دو پايش را با نوك زبانش تميز كرد. بعد تازه متوجه من شد. سريع زبانش را درون دهانش فرو برد و لبخند زد. دستش را به طرفم دراز كرد. مخفيانه دسته ي چاقو را لمس كردم. بله... همراهم بود. كنار قبر خودش نشست. تكه سنگي برداشت و روي سنگ قبر زد و شروع به فاتحه خواني كرد. همان طور كه لبهايش مي جنبيد با سر به من اشاره مي كرد كه كنارش بروم و به قبر خالي فاتحه بخوانم. تا پشت سرش رفتم. تا تمام شدن فاتحه فرصت داشتم. در "... كفوا احد" بود كه چاقو را ميان دو كتفش فرو بردم. تا چاقو را بيرون كشيدم به طرفم برگشت. لبخند روي لبش ماسيده بود. چاقو را افقي در گردنش فرو بردم. جوي باريكي از خون، از گوشه ي لبش بيرون زد. اين بار چاقو را درست وسط سينه اش فرو بردم. خون و خاك قي مي كرد و به نقطه اي در پشت سر من خيره شده بود. برگشتم و متوجه سه مرد شدم كه با لباس هاي خاكي ايستاده در ميان قبور ما را مي نگريستند. با لگد هلش دادم داخل گور و با اكنون نمي دانم چند سال است كه اين جا هستم. با خيلي از اين اهل قبور دوست شده ام. گاهي دلم براي مادرم تنگ مي شود و هوس مي كنم تا از خرماي نخلي بخورم كه كنار شير آب روييده و به ديدنش بروم. اما وقتي عاقبت شوم رفته گان را مي شنوم، بي خيال به اين زندگي در ميان قبور، قانع مي شوم. ما هر شب داستان آمدنمان را براي هم تعريف مي كنيم. ماجراهايي شنيده ام كه جريان سفر من در مقايسه با آنها به بازي بچه گانه اي شبيه است. همه اين ماجراها فقط همين اوايل برايت جالب خواهد بود. تو هم بايد جريان آمدنت را بگويي. اما به نوبت. حالا بايد برويم كنار آن سنگ بزرگ. مي بيني؟! همان كه آيه هاي درشت رويش حك شده. او هم تازه آمده. تو بايد جريان آمدنت را به او بگويي. من هم بقيه را خبر مي كنم تا دور آن قبر جمع شويم. منتظر تو مي مانيم
نویسنده: نادر ساعي ور منبع: http://www.ghabil.com/ |
|
+
علی |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 |