|
.......................
|
|
تا دنيا دنياست
صداي رفعت توي وزوز گوشي سخت به گوشم مي رسد."ديشب كشيك بودي ؟" دخترم با دسته چاقو مي زندروي دكمه بلندگوي تلفن. مي گويم" آره " مي گويد" دكتر را نديدي ؟ " مي گويم " نه " مي گويد " انترنه كه چشمهاي زاغ داره مجرده؟ " مي پرسم " چه طور ؟ مي ترسي دكترت را تور كنه ؟ " رفعت مي خندد "چه كنم تا دنيا دنياست عاشق دكترم ." گوشي را روي آن يكي گوشم مي گذارم . هنوزوقت نكرده ام مقنعه وروپوش سرمه اي بخش را از روي مبل بردارم. مي گويم " رفعت! خودمانيم تو چه دلي داري . البته شوهرت هم خيلي پرته. " دخترم پياز خرد مي كند. دوتا چوب كبريت گذاشته لاي دندانهاي كوچك پروانه ا يش كه آب از چشمش نريزد. هي پشت دستش را مي كشدزير چشمهاش. هر بار كه دستش بالا مي آيد لبه چاقو توي هوا كشيده مي شود .مي گويم " آخرش نوك چاقو مي گيره به چشمت." بادهان بسته طوري كه چوب كبريتها از لاي دندانهاش نيفتند مي گويد "بابا بايد با خروس يا گربه عروسي مي كرد،نه با موش، آن هم موش ترسو ." پشت چاقو را به سر زانوش مي كشد. بلند مي گويم "رفعت ! ببين ندا چي مي گويد." مي خندم " من موشم ،كاوه گاو. كاوه بايد باخروس يا گربه ازدواج مي كرده نه با من موش." ندا نوك چاقو را رو به من مي گيرد. چشمهاي درشتش درشتتر مي شوند. وسط پيشاني اش چند تا چين ريز مي افتد.داد مي كشد"خاله ! بابا مي گفت تو خروسي." رفعت جيغ مي زند" ازش بپرس جدي؟! " ندا سر تكان مي دهد.گوشي را به گوشم مي چسبانم كه صداي رفعت را از توي وزوز بهتر بشنوم. مي گويد" من راحتم كه پسردارم. توي نخ اين نيست كه بفهمد من كدام حيوانم ، باباش كدام حيوان." ندا مي زند زير خنده. چوب كبريتها را مي گيرد دستش واصرار دارد از پسري بگويم كه يك روز جلوي چشم ما موش را گرفت و زنده انداخت توي بشكه قير. رفعت مي پرسد" شوهرت نيست؟ " دخترم مي گويد" نه خاله." باز چوب كبريتها را توي دهانش مي گذارد وبه ساعت نگاه مي كند. رفعت مي گويد" بد جنس تو باز تلفنت راگذاشتي روي بلندگو؟ " مي گويم " كسي نيست .فقط من وندا ييم. " مي گويد" بي خيا ل! اين چهارشنبه دكتر با روايي دعوتم كرده رستوران گردان. " مي خندد "مي داني كه كجاست. " مي گويد " ندا بايد بلد باشه . " ندا سرش را پايين مي اندازد.رفعت مي گويد " صاف وسط پنجره اتاق خوابته.يك برج بلندبا چراغهاي چشمك زن . شب كه دقت كني مي فهمي مي گرده ." مي خواهم بگويم دقت نكرده ام، زبانم مي گيرد. باز به قول ندا به پت پت افتاده ام. ندا مي گويد " مامان خانم خوبم ! باز كه ......" ابروي راستش را بالا گرفته . رفعت مي گويد" بابا بي خيال! " ندا تنش را كش مي دهد بالا. چوب كبريتها را مي گيرد گوشه لبهاش .خميازه مي كشد." چه اعجوبه اي ! تو هم خيلي با حالي خاله . ما با يك روز قايم كردنش مشكل داريم ،تو هفده هجده ساله كه دكتر را قايم كردي . حالا هم كه ......" مي خندد " خيلي با حالي ! " گوشي وزوز مي كند. "حق دارم. از مامانت بپرس چند سال با روايي توفير سن دارم. " آن يكي تلفن زنگ مي زند. دخترم چوب كبريتها راتوي خاكستر جا سيگاري تف مي كند. ظرف پياز را زمين مي گذارد. بلند مي شود وگوشي را بر مي دارد. " سلام " روبه ديوار مي ايستد. رفعت مي گويد " چرا ساكتي ؟ " آهسته مي گويم " صبركن ! " ندا بر مي گردد، چپ چپ نگا هم مي كند . باز سرش را بر مي گرداند رو به ديوار . توي گوشي پچ پچ مي كند . دست مي اندازد پشت گردنش وسرش را روي شانه كج مي كند." ما بيشتر. " رفعت مي گويد " تازگي رفتارش عوض شده ، مثلا همين دعوت كردن من و روايي با هم. نه اينكه بگويم دوستم نداره، از صبح تا همين چند لحظه پيش سه بار زنگ زده ، اما اين منشي جديدي كه آورده بد جوري فكرم را مشغول كرده، بد جوري ريختم به هم. " ندا خودش را تو ي شيشه پنجره نگاه مي كند . گوشي را گذاشته روي شانه . ناخنهاي نارنجي با بازوي چپش بازي مي كنند.رفعت مي گويد " بيست سال كم نيست . عادت كردم بهش. " ندا با صداي خفه مي گويد" من كي غالت گذاشتم؟ " اشاره مي كند به من كه تلفن را از روي آيفون بر دارم . باز پشتش را به من مي كند. ناخنهاي نارنجي روي گردنش بازي مي كنند. مي گويد" تو بگو كجا ." رفعت دارد از دكتر مي گويد. من باز بايد همه بيست سال را گوش كنم.اين كه وقتي كامران را بدنيا مي آورده ، دكتر پايين پاهاش ايستاده بوده ،گفته " حيف كه ديرديدمت ." رفعت خواسته بوده بگويد "هنوز هم ديرنشده." از درد جيغ زده. مي گويد " مي داني كه، زود به زود بهش سر مي زدم. هر وقت روايي مي گفت كجا بودي ، گير مي كردم. مي گشتم دنبال بهانه، اما حالا بهانه لازم نيست. روايي را هم به ديدن خودش عادت داده. دو روز كه نمي بيندش سراغ مي گيره كه كجاست اين خواجه حرم؟ " ندا رو به من با چتريهاش بازي ميكند . با سروچشم اشاره مي كند كه چرا دارم نگاهش مي كنم؟ مي گويد "عزيز دلم! قطع كن، از اطاق خودم بهت زنگ مي زنم." خم مي شود ودو شاخه را از پريز بيرون مي كشد. تلفن رابغل مي زند . حتما باز با پنجه پا بي آنكه به پشت سرنگاه كند در اتاقش را به هم مي كوبد. رفعت مي گويد" چي بود؟" مي گويم "ندا در را بست."
نویسنده: ماه منير كهباسي منبع: http://www.ghabil.com/ |
|
+
علی |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 |